سناریو جونگکوک
وقتی خدمتکارشی...(درخواستی)
----------------------------------------------------------------
+وای...وای ترسیدم..خب چرا...
جونگکوک با بالا تنهی ل*خ*ت بود..
آت محو جونگکوک شده بود..محو تتــ+ــوش،سیـ+ـس پـک هاش،پرسـ+ـینگ کنار لبـ+ـش..
-دید زدنت تموم نشد؟
+چی.چ.چی؟ چی میگی؟
-اجوما گفت به همه گفته..
+چیرو؟
-کسی نمونه..
+من الان میرم لباسامو عوض کنم،میرم..
+چقدر آشنا بوددد(تو دلش)
آت رفت اتاقش و لباساشو عوض کرد و رفت که به اون پسره بگه داره میره..
+آقاهه؟؟ کجایی؟؟
گشت نبود چشمش خورد به استخر..اونجا بود..شبیه رویا ها بود..قطره های آب روی بدنش..وایی
+اهم اهم
-هان؟چیه،چته باز؟
+هی درست صحبت کن با من!
-کی هستی که درست صحبت کنم؟
+اصلا بگو ببینم تو کی هستی؟
-جئون...(مکث) جونگ...کوک
+جئون.. جونگکوک کدوم خَریه؟(ببخشید فیکه)
-ارباب به گوشت خورده؟
+اره ولی هنوز آمریکاست 🥸
-پوزخند..هه پس تو منو واقعا نمیشناسی
+ن.نه امکان نداره تو ارباب باشی...
-(موهای آت رو داد پشت گوشش) چرا فعلا که هستم
آت تو شک بود..مخصوصا سر حرفش
+وایی..وای ببخشید..لطفاً اخراجم...
حرفش با کوبونده شدن لـ+ـب های کوک به لـ+ـب*هاش خورده شد....
اره..ارباب عاشق شده بود..عاشق یه خدمتکار دو سه روزه...نفس کم آوردن...آت هم همکاری کرد..
+و.وای ت.تو چیکار کردی؟؟
-بوسـ*ـیدمت..خیلی خوش شانسی!
آت اومد سریع بدوعه..که... جونگکوک دستشو گرفت..کشید سمت خودش..
-نوچ..به کی گفتی خر؟
+ن.نه من منظوری نداشتم..بزار برم
-بعدا به حسابت میرسم..
آت سریع رفت تو راه داشت پرواز میکرد..خیلی خوشحال بود آخه هرچی میشد یه ارباب عاشقش شده بود...
(فردا)
اجوما به آت پیامک داد:
``سلام آت جان،لطفاً امروز ساعت ۸شب تشریف بیار عمارت،دستور اربابه..ممنون.``
•باشه،چشم•
شب ساعت۶:۱۰
پیامک:
``سلام خوشگله!نیم ساعت دیگه یه پیک میاد،وسایل و ازش بگیر..``(ناشناس)
•شما؟•
`` همون خره ام``
•وای،سلام ارباب•
``خوشم نمیاد نگو ارباب بگو...خر🤣``
•عه نگید•
``بهم بگو کوک؟``
•چشم ارباب•
`` خنگ بازم گفتی که``
•چشم ارباب•
``تو منو اسک*ل کردی؟``
•نه ارباب•
``هوففف شب بهت ارباب و نشون میدم``
•باشه ارباب•
`` 🥸بای``
•بای ارباب•
.
.
.
----------------------------------------------------------------
+وای...وای ترسیدم..خب چرا...
جونگکوک با بالا تنهی ل*خ*ت بود..
آت محو جونگکوک شده بود..محو تتــ+ــوش،سیـ+ـس پـک هاش،پرسـ+ـینگ کنار لبـ+ـش..
-دید زدنت تموم نشد؟
+چی.چ.چی؟ چی میگی؟
-اجوما گفت به همه گفته..
+چیرو؟
-کسی نمونه..
+من الان میرم لباسامو عوض کنم،میرم..
+چقدر آشنا بوددد(تو دلش)
آت رفت اتاقش و لباساشو عوض کرد و رفت که به اون پسره بگه داره میره..
+آقاهه؟؟ کجایی؟؟
گشت نبود چشمش خورد به استخر..اونجا بود..شبیه رویا ها بود..قطره های آب روی بدنش..وایی
+اهم اهم
-هان؟چیه،چته باز؟
+هی درست صحبت کن با من!
-کی هستی که درست صحبت کنم؟
+اصلا بگو ببینم تو کی هستی؟
-جئون...(مکث) جونگ...کوک
+جئون.. جونگکوک کدوم خَریه؟(ببخشید فیکه)
-ارباب به گوشت خورده؟
+اره ولی هنوز آمریکاست 🥸
-پوزخند..هه پس تو منو واقعا نمیشناسی
+ن.نه امکان نداره تو ارباب باشی...
-(موهای آت رو داد پشت گوشش) چرا فعلا که هستم
آت تو شک بود..مخصوصا سر حرفش
+وایی..وای ببخشید..لطفاً اخراجم...
حرفش با کوبونده شدن لـ+ـب های کوک به لـ+ـب*هاش خورده شد....
اره..ارباب عاشق شده بود..عاشق یه خدمتکار دو سه روزه...نفس کم آوردن...آت هم همکاری کرد..
+و.وای ت.تو چیکار کردی؟؟
-بوسـ*ـیدمت..خیلی خوش شانسی!
آت اومد سریع بدوعه..که... جونگکوک دستشو گرفت..کشید سمت خودش..
-نوچ..به کی گفتی خر؟
+ن.نه من منظوری نداشتم..بزار برم
-بعدا به حسابت میرسم..
آت سریع رفت تو راه داشت پرواز میکرد..خیلی خوشحال بود آخه هرچی میشد یه ارباب عاشقش شده بود...
(فردا)
اجوما به آت پیامک داد:
``سلام آت جان،لطفاً امروز ساعت ۸شب تشریف بیار عمارت،دستور اربابه..ممنون.``
•باشه،چشم•
شب ساعت۶:۱۰
پیامک:
``سلام خوشگله!نیم ساعت دیگه یه پیک میاد،وسایل و ازش بگیر..``(ناشناس)
•شما؟•
`` همون خره ام``
•وای،سلام ارباب•
``خوشم نمیاد نگو ارباب بگو...خر🤣``
•عه نگید•
``بهم بگو کوک؟``
•چشم ارباب•
`` خنگ بازم گفتی که``
•چشم ارباب•
``تو منو اسک*ل کردی؟``
•نه ارباب•
``هوففف شب بهت ارباب و نشون میدم``
•باشه ارباب•
`` 🥸بای``
•بای ارباب•
.
.
.
- ۳۲.۰k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط