part 9
آن شب بعد از مراسم، هنوز ذهنم درگیر اون علامت عجیب توی آسمون بود.
لیا: کایل... واقعاً فکر میکنی خطری وجود داره؟
کایل: نمیدونم.
لیا: پس چرا انقدر جدی شدی؟
کایل: چون نمیخوام اتفاقی برات بیفته.
چند لحظه سکوت کردم.
لیا: تو امشب پیشم میمونی؟
کایل کمی مکث کرد.
کایل: اگه میترسی، آره.
لیا: من نمیترسم!
کایل: پس چرا پرسیدی؟
لیا: ...ساکت شو.
کایل خندید و روی صندلی کنار تخت نشست.
کمی بعد، صدای بارون شروع شد.
چشمهام کمکم سنگین شد.
لیا: کایل؟
کایل: هوم؟
لیا: هنوز اینجایی؟
کایل: آره.
لیا: خوبه...
چشمهام رو بستم.
چند دقیقه بعد خوابم برد.
صبح که بیدار شدم، کایل هنوز همونجا بود؛ سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده و خوابش برده بود.
لبخند زدم.
لیا: دیشب واقعاً موند...
اما نمیدونستم...
همون شب، اتفاقی افتاده بود که قرار بود همهچیز رو بین ما تغییر بده.
لیا: کایل... واقعاً فکر میکنی خطری وجود داره؟
کایل: نمیدونم.
لیا: پس چرا انقدر جدی شدی؟
کایل: چون نمیخوام اتفاقی برات بیفته.
چند لحظه سکوت کردم.
لیا: تو امشب پیشم میمونی؟
کایل کمی مکث کرد.
کایل: اگه میترسی، آره.
لیا: من نمیترسم!
کایل: پس چرا پرسیدی؟
لیا: ...ساکت شو.
کایل خندید و روی صندلی کنار تخت نشست.
کمی بعد، صدای بارون شروع شد.
چشمهام کمکم سنگین شد.
لیا: کایل؟
کایل: هوم؟
لیا: هنوز اینجایی؟
کایل: آره.
لیا: خوبه...
چشمهام رو بستم.
چند دقیقه بعد خوابم برد.
صبح که بیدار شدم، کایل هنوز همونجا بود؛ سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده و خوابش برده بود.
لبخند زدم.
لیا: دیشب واقعاً موند...
اما نمیدونستم...
همون شب، اتفاقی افتاده بود که قرار بود همهچیز رو بین ما تغییر بده.
- ۲.۹k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط