Why Did I Fall in Love with You? | P¹²
Why Did I Fall in Love with You? | P¹²
شب ـ بار
دوهی با دوستاش توی بار نشسته بود. دخترها تصمیم گرفته بودن امشب خوش بگذرونن، اما دوهی بیشتر از بقیه نوشیده بود و حالش خوب نبود.
دوستش: دوهی، به نظرت به جونگکوک زنگ بزنی بیاد دنبالت؟
+نه بابا، اون منو میکشه!
دوستش: پس خودت میخوای چطوری برگردی؟!
دوهی گوشیش رو برداشت و با تردید شماره جونگکوک رو گرفت.
_الو؟
+جونگکوک...
_چی شده؟ ساعت رو دیدی؟
+میای دنبالم؟
_کجایی؟
+نمیدونم... یه بار نزدیک شرکتتونه!
_لی دوهی، آدرس دقیق رو بفرست!
+باشه، فقط داد نزن...
چند دقیقه بعد، جونگکوک با عصبانیت وارد بار شد. وقتی دوهی رو دید که به سختی صاف نشسته بود، اخماش بیشتر توی هم رفت.
_لی دوهی!
+اومدی؟ میدونستم دوستم داری!
_بلند شو، بریم خونه!
+ولی من هنوز با دوستام کار دارم!
_فردا باهات حرف میزنم.
جونگکوک کمکش کرد از جاش بلند بشه و از بار بیرون بردش.
+جونگکوک؟
_چیه؟
+ازم عصبانیای؟
جونگکوک نگاهی بهش انداخت.
_خیلی.
دوهی سرش رو پایین انداخت.
+ببخشید...
جونگکوک آهی کشید و در ماشین رو براش باز کرد.
_فعلاً بشین تو ماشین. بعداً حرف میزنیم.
دوهی سوار شد و جونگکوک در رو بست. هنوز عصبانی بود، اما بیشتر از هر چیزی نگرانش شده بود.
شب ـ بار
دوهی با دوستاش توی بار نشسته بود. دخترها تصمیم گرفته بودن امشب خوش بگذرونن، اما دوهی بیشتر از بقیه نوشیده بود و حالش خوب نبود.
دوستش: دوهی، به نظرت به جونگکوک زنگ بزنی بیاد دنبالت؟
+نه بابا، اون منو میکشه!
دوستش: پس خودت میخوای چطوری برگردی؟!
دوهی گوشیش رو برداشت و با تردید شماره جونگکوک رو گرفت.
_الو؟
+جونگکوک...
_چی شده؟ ساعت رو دیدی؟
+میای دنبالم؟
_کجایی؟
+نمیدونم... یه بار نزدیک شرکتتونه!
_لی دوهی، آدرس دقیق رو بفرست!
+باشه، فقط داد نزن...
چند دقیقه بعد، جونگکوک با عصبانیت وارد بار شد. وقتی دوهی رو دید که به سختی صاف نشسته بود، اخماش بیشتر توی هم رفت.
_لی دوهی!
+اومدی؟ میدونستم دوستم داری!
_بلند شو، بریم خونه!
+ولی من هنوز با دوستام کار دارم!
_فردا باهات حرف میزنم.
جونگکوک کمکش کرد از جاش بلند بشه و از بار بیرون بردش.
+جونگکوک؟
_چیه؟
+ازم عصبانیای؟
جونگکوک نگاهی بهش انداخت.
_خیلی.
دوهی سرش رو پایین انداخت.
+ببخشید...
جونگکوک آهی کشید و در ماشین رو براش باز کرد.
_فعلاً بشین تو ماشین. بعداً حرف میزنیم.
دوهی سوار شد و جونگکوک در رو بست. هنوز عصبانی بود، اما بیشتر از هر چیزی نگرانش شده بود.
- ۱۴۷
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط