فیک کوک💎
پارت بیست و یک
این قسمت خطرناک؟
----
ویو ا.ت
رفتم پیش کوک داشت با چند نفر صحبت میکرد منتظر موندم تا مکالمشون تموم بشه بعدش باهاش صحبت کنم و بلاخره تموم شد رفتم جلو
کوک: واو بانوی من رسیدی امشب مثل یک فرشته میدرخشی
ا.ت: ممنون ولی به هر حال کوک منظورت چیه چرا هیچی بهم نگفتی اصلا بانو از کجا در اومد
کوک: از زمانیکه پدر دار فانی رو وداع کرد(شوخی به همراه خنده) بنظرم یه قاتل توی عمارت هست و کسی نمیتونه به یه بانو دست بزنه هرچند تو لیاقتت بیشتر از ایناست
میدونستم همه چی طبق نقشم پیش میره درسته که زیاد طول کشید ولی خب
ا.ت: فکر کنم این قضایا یه ربطی به(اشاره به لووابا) داره
کوک: منظورت چیه؟
ا.ت: خب ماریا یه چیزایی میدونه
کوک: بیا بعد مهمونی صحبت کنیم خب؟
ا.ت: باشه
بازوی کوک رو گرفتم و با هم رفتیم سمت دو نفر البته قبل از اینکه کامل بهشون برسیم گفت سمت راستی جیمینه و سمت چپی هم نامجون باهاشون یکم صحبت کردیم و به کوک گفتم میرم جای مادر تا ادای احترام کنم الانم حتما ترکیدن وقتی فهمیدن بانو شدم رفتم جای مادر و لووابا به سمت مادر تعظیم کردم
مادر: ا.ت خوش اومدی
ا.ت: ممنون مادر
لووابا: (قیافه گرفته)۹
ا.ت: بانو لووابا دلیلی بخاطر مینیک صورتتون نمیبینم
لووابا: فقط یکم بی حوصلم
ا.ت: از ظاهرتون پیداست
مادر: هیشش بسه جر و بحث برای چیه
هه انگار مادر والد خبر نداره چه بهتر
ا.ت: مادر بنا به دستور رئیس خاندان من هم درست مثل بانو لووابا شدم
مادر: چییی(چشمای از حدقه در اومده)
ا.ت: بله درسته
بعد از این حرفم سمت راست مادر وایستادم
(پایان مهمونی)
کوک گفتش که بعد از مهمونی برم اتاقش رفتم طبقه خودم یه لباس راحتی پوشیدم و به ماریا گفتم شاید نیاز بشه بیاد برگشتم طبقه ی کوک
کوک: زیبای من اومدی
ا.ت: کوکی برو سر اصل مطلب
کوک: هیممم باشه درمورد خدمتکارت بگو ببینم چیشده
ا.ت:(ماجرای دروغ درمورد خدمتکار لووابا میگه که به ماریا گفته جیوه ببره)
کوک: ا.ت تو میفهمی چی میگی
ا.ت: کوک میدونم که دارم بهت میگم میتونی به سربازرست بگی بره از خدمتکار لووابا بازپرسی کنه
کوک: باشه نگران نباش خودم به این موضوع رسیدگی میکنم
ا.ت: اوهوم
ویو ادمین
ا.ت و کوک با هم دیگه یکم رامیون خوردن و بعدشم فیلم دیدن و بعدشم آره دیگه لاالله چخبر دوستان؟ نماز میخونین؟ روزه چی؟😂 بنده خودم اهل اینا نیستم
(فردا صبح ساعت 9:57)
پایان پارت بیست و یکم♥️
اگه کوتاهه ببخشید🙃
شرطا 10 تا لایک 20 تا کامنت📣
این قسمت خطرناک؟
----
ویو ا.ت
رفتم پیش کوک داشت با چند نفر صحبت میکرد منتظر موندم تا مکالمشون تموم بشه بعدش باهاش صحبت کنم و بلاخره تموم شد رفتم جلو
کوک: واو بانوی من رسیدی امشب مثل یک فرشته میدرخشی
ا.ت: ممنون ولی به هر حال کوک منظورت چیه چرا هیچی بهم نگفتی اصلا بانو از کجا در اومد
کوک: از زمانیکه پدر دار فانی رو وداع کرد(شوخی به همراه خنده) بنظرم یه قاتل توی عمارت هست و کسی نمیتونه به یه بانو دست بزنه هرچند تو لیاقتت بیشتر از ایناست
میدونستم همه چی طبق نقشم پیش میره درسته که زیاد طول کشید ولی خب
ا.ت: فکر کنم این قضایا یه ربطی به(اشاره به لووابا) داره
کوک: منظورت چیه؟
ا.ت: خب ماریا یه چیزایی میدونه
کوک: بیا بعد مهمونی صحبت کنیم خب؟
ا.ت: باشه
بازوی کوک رو گرفتم و با هم رفتیم سمت دو نفر البته قبل از اینکه کامل بهشون برسیم گفت سمت راستی جیمینه و سمت چپی هم نامجون باهاشون یکم صحبت کردیم و به کوک گفتم میرم جای مادر تا ادای احترام کنم الانم حتما ترکیدن وقتی فهمیدن بانو شدم رفتم جای مادر و لووابا به سمت مادر تعظیم کردم
مادر: ا.ت خوش اومدی
ا.ت: ممنون مادر
لووابا: (قیافه گرفته)۹
ا.ت: بانو لووابا دلیلی بخاطر مینیک صورتتون نمیبینم
لووابا: فقط یکم بی حوصلم
ا.ت: از ظاهرتون پیداست
مادر: هیشش بسه جر و بحث برای چیه
هه انگار مادر والد خبر نداره چه بهتر
ا.ت: مادر بنا به دستور رئیس خاندان من هم درست مثل بانو لووابا شدم
مادر: چییی(چشمای از حدقه در اومده)
ا.ت: بله درسته
بعد از این حرفم سمت راست مادر وایستادم
(پایان مهمونی)
کوک گفتش که بعد از مهمونی برم اتاقش رفتم طبقه خودم یه لباس راحتی پوشیدم و به ماریا گفتم شاید نیاز بشه بیاد برگشتم طبقه ی کوک
کوک: زیبای من اومدی
ا.ت: کوکی برو سر اصل مطلب
کوک: هیممم باشه درمورد خدمتکارت بگو ببینم چیشده
ا.ت:(ماجرای دروغ درمورد خدمتکار لووابا میگه که به ماریا گفته جیوه ببره)
کوک: ا.ت تو میفهمی چی میگی
ا.ت: کوک میدونم که دارم بهت میگم میتونی به سربازرست بگی بره از خدمتکار لووابا بازپرسی کنه
کوک: باشه نگران نباش خودم به این موضوع رسیدگی میکنم
ا.ت: اوهوم
ویو ادمین
ا.ت و کوک با هم دیگه یکم رامیون خوردن و بعدشم فیلم دیدن و بعدشم آره دیگه لاالله چخبر دوستان؟ نماز میخونین؟ روزه چی؟😂 بنده خودم اهل اینا نیستم
(فردا صبح ساعت 9:57)
پایان پارت بیست و یکم♥️
اگه کوتاهه ببخشید🙃
شرطا 10 تا لایک 20 تا کامنت📣
- ۶.۸k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط