عمق زخم هایش
دازای به زمین خیره میشه و زمزمه میکنه
دازای=باشه...
لیام لبخندی میزند و ادامه میده
لیام=برید دنبال آقای ناکاهارا و برای کم خوابی هاشون و افسردگی یه دارو نوشتم ولی عوارض جانبی خستگی زیاد یا شایدم افزایش اشتها و سردرد داشته باشه این ها رو لطفا قبل خواب بدید بخوره
نسخه رو به دازای داد و دازای بلند شد و به سمت در رفت
دازای=مرسی
چند روزی میگذره و چویا به وضوح خسته و بی حوصله است و بیشتر وقتش رو یا خوابه و یا روی مبل لم داده ، اما دازای هم از این موضوع خوشحاله و هم ناراحت ، آخه کدوم معشوقی میتونه این حال و روز دوردونه اش رو تحمل کنه؟ از طرفی چه کسی میتونه مدام نگران پرنده زخمی و مظطربی نباشه که یکسره از این شاخع به اون شاخه میپره و تو افکار تیز و برنده اش گیر میوفته نباشه؟
همینطور غرق تو افکارش بود که معشوقش اومد بیرون و دست دازای رو گرفت...دازای=چیزی شده عزیزم؟. چویا=سرم درد م...میکنه...دازای نگران شد و سریع اخم کرد و هر دو دست چویا رو گرفت دازای=به خاطر قرص هاست...میخوای بخوابی؟. چویا=آره...خیلی خستم....از صداش خستگی معلوم بود اگه یه کم دیگه بیدار میشوند قطعا از حال میرفت... دازای همینطور با ملاحظه چویا رو بلند کرد و رو تختش گذاشت
چویا با بیحالیه تمام دست دازای رو میکشه: دازای؟ کنارم میمونی؟...از این همه خوابیدن زیاد میترسم
*دازای کنارش روی تخت میخوابه و چویارو بغل میکنه* هیشش ، من پیشتم کوچولوی نازم...از چی میترسی آخه؟ مگه خواب هم ترس داره؟ هوم؟
چویا: میترسم مثل دیوونه ها معتاد خواب بشم دازای...نمیخوام انقدر بی حال باشم *بغض میکنه* از این همه بیحالی خسته شدم...دلم میتواد برگردم اون روزایی که با آریو میرفتیم ماموریت
-----------------------♪_______________
اینم از این ، حمایت کنیننننننننننننن گناه داریممممم😔
دازای=باشه...
لیام لبخندی میزند و ادامه میده
لیام=برید دنبال آقای ناکاهارا و برای کم خوابی هاشون و افسردگی یه دارو نوشتم ولی عوارض جانبی خستگی زیاد یا شایدم افزایش اشتها و سردرد داشته باشه این ها رو لطفا قبل خواب بدید بخوره
نسخه رو به دازای داد و دازای بلند شد و به سمت در رفت
دازای=مرسی
چند روزی میگذره و چویا به وضوح خسته و بی حوصله است و بیشتر وقتش رو یا خوابه و یا روی مبل لم داده ، اما دازای هم از این موضوع خوشحاله و هم ناراحت ، آخه کدوم معشوقی میتونه این حال و روز دوردونه اش رو تحمل کنه؟ از طرفی چه کسی میتونه مدام نگران پرنده زخمی و مظطربی نباشه که یکسره از این شاخع به اون شاخه میپره و تو افکار تیز و برنده اش گیر میوفته نباشه؟
همینطور غرق تو افکارش بود که معشوقش اومد بیرون و دست دازای رو گرفت...دازای=چیزی شده عزیزم؟. چویا=سرم درد م...میکنه...دازای نگران شد و سریع اخم کرد و هر دو دست چویا رو گرفت دازای=به خاطر قرص هاست...میخوای بخوابی؟. چویا=آره...خیلی خستم....از صداش خستگی معلوم بود اگه یه کم دیگه بیدار میشوند قطعا از حال میرفت... دازای همینطور با ملاحظه چویا رو بلند کرد و رو تختش گذاشت
چویا با بیحالیه تمام دست دازای رو میکشه: دازای؟ کنارم میمونی؟...از این همه خوابیدن زیاد میترسم
*دازای کنارش روی تخت میخوابه و چویارو بغل میکنه* هیشش ، من پیشتم کوچولوی نازم...از چی میترسی آخه؟ مگه خواب هم ترس داره؟ هوم؟
چویا: میترسم مثل دیوونه ها معتاد خواب بشم دازای...نمیخوام انقدر بی حال باشم *بغض میکنه* از این همه بیحالی خسته شدم...دلم میتواد برگردم اون روزایی که با آریو میرفتیم ماموریت
-----------------------♪_______________
اینم از این ، حمایت کنیننننننننننننن گناه داریممممم😔
- ۹.۱k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط