فیک گذشته ی تلخ پارت ١۴

فردا صبح
هانا صبح قبل از اینکه جیمین از خواب بلند بشه بلند شد و برای جیمین صبحانه درست کرد و رفت خونه خودش تا برای شرکت آماده بشه حدودا ساعت ٨ بود که هانا به شرکت رسید هانا دیشب تصمیمش رو گرفته بود می خواست حقیقت رو به مین جه بگه مین جه دختر عاقل و مهربونی بود حتما درکش میکرد هانا در اتاق مین جه رو زد و وارد اتاق شد انگار مین جه با دیدن هانا تعجب کرده بود
هانا : سلام صبحت بخیر
مین جه با لبخند گفت
مین جه : صبح تو هم بخیر
هانا رفت کنار مین جه نشست و گفت
هانا : آه خیلی خستم به زور از خواب بیدار شدم
مین جه : مگه دیشب جایی بودی ؟!
هانا : آه خب راستش
هانا انگار دستپاچه شده بود
هانا : رفته بودم خونه یکی از دوستام بعد تا صبح با هم بیدار بودیم و فیلم دیدیم برای همین
هانا لبخند فیکی زد که مین جه گفت
مین جه : آها
انگار مین جه از چیزی ناراحت بود ولی در پنهون کردنش مهارت داشت برگشت و با لبخندی مرموزانه گفت
مین جه : امشب میخوام یک مهمونی بگیرم تو هم باید حتما بیای
هانا : آه خب راستش منم میخواستم در مورد موضوعی باهات حرف بزنم
مین جه : باشه بزارش برای امشب
هانا : ولی…
مین جه بدون توجه به هانا گفت
مین جه : مهمونی ساعت هفت هستش یادت نره بیای
هانا : باشه من دیگه میرم به کارام برسم
مین جه : باشه خدافظ
هانا بعد از تموم شدن ساعت کاریش به خونه رفت و کمی استراحت کرد حدودا ساعت پنج بود که تصمیم گرفت آماده بشه تقریبا آماده شده بود که گوشیش زنگ خورد همون‌طور که داشت گوشواره اش رو گوشش میکرد تماس رو وصل کرد
جیمین : سلام عزیزم من دم در منتظرتم
هانا : دم در ؟!
جیمین : آره دیگه مگه قرار نیست بریم مهمونی مین جه
هانا : مگه تو هم دعوتی ؟!
جیمین : آره مین جه همه بچه های شرکت رو دعوت کرده
هانا : خوشم نمیاد دختری رو با اسم کوچیک صدا بزنی
صدای خنده ی جیمین از پشت تلفن به گوش می‌رسید
جیمین : باشه زود بیا پایین زیاد هم خوشگل نکن دوست ندارم زیاد تو چشم باشی
هانا : باشه
هانا بعد تکمیل کارش رفت پایین و به همراه جیمین به سمت خونه مین جه راه افتادند رسیدند و زنگ در رو زدند که مین جه در رو باز کرد
مین جه : سلام خوش اومدید با همدیگه اومدید ؟!
هانا : آه خب راستش
جیمین : من بهش زنگ زدم گفتم الکی ماشین برنداره من میرم دنبالش
هانا : آره
مین جه : آها خوش اومدید بفرمایید تو
هانا و جیمین وارد خونه شدند تقریبا همه ی بچه های شرکت اومده بودند هانا داشت به اطراف نگاه می کرد که چشمش به جسیکا افتاد خیلی تعجب کرد انتظار نداشت جسیکا رو اینجا ببینه آخه اون و مین جه که همدیگه رو نمی‌شناسن پس چرا مین جه اون رو دعوت کرده بود با صدای مین جه توجه همه به سمتش جلب شد
مین جه : خب از همگی خیلی ممنونم که به این مهمونی اومدید میخواستم براتون یک داستان تعریف کنم که خیلی سرگرم کنندست داستان در مورد یک دختره که عاشق همکلاسیش میشه ولی اون پسره دوسش نداره ولی تقدیر دوباره اون دوتا رو سر راه هم قرار میده و دختره دوباره به پسره خودش رو آویزون می‌کنه اون هیچ غروری نداره
هانا داشت با تعجب به حرف های مین جه گوش می داد که مین جه برگشت و تو چشمای هانا نگاه کرد و دستش رو به صورت اشاره به سمت هانا دراز کرد و گفت
مین جه : معرفی میکنم کیم هانا همون دختر داستان ما
صدای پچ پچ تو کل خونه بلند شد هانا اصلا حالش خوب نبود
مین جه : درسته این داستان در مورد همکار خودمون هانا هست تازه من براتون یک ویدیو خیلی جالب هم دارم
با تموم شد حرف مین جه فیلمی توی تلویزیون پخش شد که همه با دیدنش تعجب کرده بودند درسته این همون فیلمی بود که جسیکا چند سال پیش وقتی با جیمین برای هانا نقشه کشیده بودند گرفته بود
اسلاید دو : لباس هانا
شرایط پارت بعد :
٣٠ لایک
٢٠ کامنت ( شرایط کامنت ها رو کم کردم به شرطی که پیام تکراری نفرستید )
#فیک
#بی_تی_اس
#جیمین
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
دیدگاه ها (۷۷)

پارت چهار هانا: ممنون راستی خانواده من هم میانیونگی: آره میا...

عمارت مافیا قسمت ⁶ رفتم پایین تا صبحونه بخورم هنوز تو شک بود...

^.The Law of Violence.^

مشخصات فیک:نام فیک:^فرشته ای در قلمرو دشمن^تعداد فصل:یک فصلت...

چند پارتی جیمین

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏از صبح مامانت مد...

من عاشق دشمنم شدم پارت دوم

╭─────────────── 🎂 ───────────────╮✦ پارت ۶۳ | این بار ته طر...

پارت ۲آلیا: لیا دیگه زود باش دختر، به قطار نمی‌رسیم‌ها؟لیا: ...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط