تیمارستان اودینری
#استری_کیدز
+دلیل خاصی داشت؟!
س: فقط خسته شده بود ازش؟!
پوزخند زد
س: بیا بگیم دیگه براش جذاب نبود
+چان همچین ادمی نیست
س: تو بهتر از من میشناسیش؟!
+منظورم این نبود
س: هوم، سوال بعدی
+اینجا چخبره؟!
س: از چه لحاظ چخبره؟!
+توی اون اتاق چیه؟!
س: ترجیح میدم ببینی تا بهت بگم
+سوهی، گفتی خواهر جیسونگه، پس چرا جیسونگ کاری براش نکرد؟!
س:ترس؟!
+از چی؟!
ساکت موند، به چشماش زل زدم
+سونگمین
س: همینقدر بدونی کافیه
+آه، من دیگه میرم
س: جواباتو گرفتی، پس برو
+هوم
سر تکون دادم و از اتاق بیرون امدم، همه چیز ازنجا پر از رمز و رازه، علم غیب که ندارم، چرا مثله آدم حرف نمیزنن اخه؟!
نفس عمیقی کشیدم و رفتم مشغول کارای دیگه ای بشم تا شیفتم تموم بشه، اینجا واقعا عجیب بود، جز سونگمین، هیونجین و مینهو دیگه بیماری نبود، فلیکسم که، واقعا از ته قلبم برای فلیکس احساس ناراحتی میکردم، دیگه کنجکاوی اَمونمو بریده بود، ولی خب صبر، همیشه صبورا برنده ان، تصمیم گرفتم از بیکاری راه رو هارو تمیز کنم، خیر سرم روانپزشکم، همینطور که طی رو روی زمین میکشیدم با خودم آهنگ مورد علاقه ام رو زمزمه میکردم، تقریبا شب شده بود و نور مهتاب راهرو رو روشن میکرد
چ: صداتم قشنگه
به سمت صدا برگشتم، چان بود، موهای فر فری مشکیش کمی بهم ریخته بود، هودی مشکی رنگش و شلوار راحتی مشکیش با کفشای جردنش، یه استایل خیلی قشنگ رو ایجاد کرده بودن، چند لحظه بهش خیره موندم که گفت
چ: کار کردن بسه، بیا برسونمت خونه
+نه نیاز نیست خودم میرم
لبخندی زد و نزدیکم اومد و دستم رو توی دستش گرفت، صورتش رو نزدیک گوشم برد، برخورد نفساش به لاله ی گوشم باعث شد لرزه ای رو توی ستون فقراتم احساس کنم
چ: رسوندن بهانه اس، می خوام باهات وقت بگذرونم پس نه نیار
بوسه ای روی گونم گذاشت، ضربان قلبم از سرعت نورم بیشتر شده بود،
چ: حالا میای؟!
اروم سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم
با یه لبخند طی رو از دستم گرفت و گوشه دیوار گذاشت، انگشتای ظریفم رو میون انگشتای مردونش، گرفت و به سمت درب خروج حرکت کرد
+دلیل خاصی داشت؟!
س: فقط خسته شده بود ازش؟!
پوزخند زد
س: بیا بگیم دیگه براش جذاب نبود
+چان همچین ادمی نیست
س: تو بهتر از من میشناسیش؟!
+منظورم این نبود
س: هوم، سوال بعدی
+اینجا چخبره؟!
س: از چه لحاظ چخبره؟!
+توی اون اتاق چیه؟!
س: ترجیح میدم ببینی تا بهت بگم
+سوهی، گفتی خواهر جیسونگه، پس چرا جیسونگ کاری براش نکرد؟!
س:ترس؟!
+از چی؟!
ساکت موند، به چشماش زل زدم
+سونگمین
س: همینقدر بدونی کافیه
+آه، من دیگه میرم
س: جواباتو گرفتی، پس برو
+هوم
سر تکون دادم و از اتاق بیرون امدم، همه چیز ازنجا پر از رمز و رازه، علم غیب که ندارم، چرا مثله آدم حرف نمیزنن اخه؟!
نفس عمیقی کشیدم و رفتم مشغول کارای دیگه ای بشم تا شیفتم تموم بشه، اینجا واقعا عجیب بود، جز سونگمین، هیونجین و مینهو دیگه بیماری نبود، فلیکسم که، واقعا از ته قلبم برای فلیکس احساس ناراحتی میکردم، دیگه کنجکاوی اَمونمو بریده بود، ولی خب صبر، همیشه صبورا برنده ان، تصمیم گرفتم از بیکاری راه رو هارو تمیز کنم، خیر سرم روانپزشکم، همینطور که طی رو روی زمین میکشیدم با خودم آهنگ مورد علاقه ام رو زمزمه میکردم، تقریبا شب شده بود و نور مهتاب راهرو رو روشن میکرد
چ: صداتم قشنگه
به سمت صدا برگشتم، چان بود، موهای فر فری مشکیش کمی بهم ریخته بود، هودی مشکی رنگش و شلوار راحتی مشکیش با کفشای جردنش، یه استایل خیلی قشنگ رو ایجاد کرده بودن، چند لحظه بهش خیره موندم که گفت
چ: کار کردن بسه، بیا برسونمت خونه
+نه نیاز نیست خودم میرم
لبخندی زد و نزدیکم اومد و دستم رو توی دستش گرفت، صورتش رو نزدیک گوشم برد، برخورد نفساش به لاله ی گوشم باعث شد لرزه ای رو توی ستون فقراتم احساس کنم
چ: رسوندن بهانه اس، می خوام باهات وقت بگذرونم پس نه نیار
بوسه ای روی گونم گذاشت، ضربان قلبم از سرعت نورم بیشتر شده بود،
چ: حالا میای؟!
اروم سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم
با یه لبخند طی رو از دستم گرفت و گوشه دیوار گذاشت، انگشتای ظریفم رو میون انگشتای مردونش، گرفت و به سمت درب خروج حرکت کرد
- ۵۳.۹k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط