✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل سیام: معجونِ عشق
---
پنج ماه پیش.
بعد از مهمانخانه. بعد از نفرین. بعد از آن شب. با ایزولده در جنگل بودم.
گرسنه. خسته. تنها. سایه در بغلم. پاتیل در کیفم. و هیچ.
— چه کنیم؟ — پرسید ایزولده.
— نمیدانم.
— پول نداریم.
— میدانم.
— کجا برویم؟
— نمیدانم.
سکوت. درخت. مه. و بعد... فکری. از کجا آمد؟ نمیدانم. اما آمد. مثل مار. مثل زهر. مثل نجات.
— ایزولده.
— بله؟
— مردها.
— چی؟
— مردها. — به او نگاه کردم. — ما زیبا هستیم. جوان هستیم. جادوگر هستیم.
— و؟
— و میتوانیم... — مکث کردم. — عاشقشان کنیم.
سکوت.
— کاساندرا.
— میدانم. اما...
— این...
— میدانم. اما ما باید زنده بمانیم. و تو باید زنده بمانی. و من... من قسم خوردم. به مادربزرگم. که از تو محافظت کنم.
او نگاهم کرد. طولانی. و بعد... سرش را تکان داد.
— باشه.
---
معجون.
از کیفم. از کتابهایم. از دانشم. از اترم ensی.
گلِ سرخ. عسل. آبِ چشمه. مویِ خودم. خونِ خودم. یک قطره.
و ورد.
— «Cor tuum... aperi.»
قلبِ تو... باز شو.
— «Oculus tuus... me vide.»
چشمِ تو... مرا ببین.
— «Anima tua... me ama.»
روحِ تو... مرا دوست بدار.
معجون. صورتی. درخشان. معطر. در شیشهای کوچک.
دو تا. برای من. برای ایزولده.
---
شهرِ اول.
لردِ پیر. ثروتمند. تنها.
ایزولده رفت. با لبخند. با معجون. در جامِ شرابش ریخت.
نوشید.
و بعد... عاشق شد. دیوانه. کور.
پول. خانه. لباس. جواهر. هر چه خواستیم.
دو ماه. دو ماه در عمارتش. مهمانی. عیش. زندگی.
تا معجون تمام شد. و لرد مُرد.
سکته. ناگهانی. بدون شاهد.
و ما... رفتیم. با کیفهای پر. با جیبهای سنگین.
---
شهرِ دوم.
تاجرِ جوان. خوشقیافه. هوسباز.
من رفتم. با لبخند. با معجون.
نوشید.
عاشق شد. دیوانه. کور.
پول. سفر. مهمانی. رقص. هر چه.
سه ماه. سه ماه در قصرش. مهمانی. عیش. زندگی.
و مردم ما را میشناختند. «بانو کاساندرا.» «بانو ایزولده.»
احترام. تعظیم. ترس.
بانو.
من بانو شدم. با لباسِ ابریشم. با گردنبندِ نقره. با خدمتکار. با عمارت.
بانو.
و در قلبم... خالی. سرد. مرده.
چون او نبود.
---
شهرِ سوم.
آن مرد.
لرد کارلایل.
جوان. ثروتمند. مهربان.
ایزولده او را دید. عاشقش شد. واقعی. بدون معجون.
— کاساندرا.
— بله؟
— من...
— میدانم. — لبخند زدم. — میدانم.
— تو...
— من نمیخواهم. — به افق نگاه کردم. — من کسی را دوست دارم. هنوز. لعنتش.
او سکوت کرد.
— پس...
— با او باش. — دستش را گرفتم. — من کافی هستم. برای خودم. برای سایه. برای تو.
ایزولده عاشق شد. و لرد کارلایل... از من خوشش آمد. مثل خواهر. مثل دوست.
و ما ماندیم. در عمارتِ او. در شهرِ او. بانو. محترم. ثروتمند.
پنج ماه.
و هر شب... او. در خوابم. با آن پالتوی سیاه. با آن چشمانِ تاریک.
لعنتش.
لعنت به او. لعنت به خودم. لعنت به آن شب. لعنت به آن نفرین.
و در بیداری... لبخند. مهمانی. رقص. بانو.
بانو کاساندرا.
که دلش پیشِ یک قاتل **مانده.
---
پایان فصل سیام.
---
فصل سیویکم: «...» — بهزودی.
*«من بانو شدم. با لباس. با پول. با احترام. و دلم... دلم پیشِ مردی ماند که نفرینش کردم. لعنت به من. لعنت به او. لعنت به این عشقِ *کثیف.»
— کاساندرا روینتا
فصل سیام: معجونِ عشق
---
پنج ماه پیش.
بعد از مهمانخانه. بعد از نفرین. بعد از آن شب. با ایزولده در جنگل بودم.
گرسنه. خسته. تنها. سایه در بغلم. پاتیل در کیفم. و هیچ.
— چه کنیم؟ — پرسید ایزولده.
— نمیدانم.
— پول نداریم.
— میدانم.
— کجا برویم؟
— نمیدانم.
سکوت. درخت. مه. و بعد... فکری. از کجا آمد؟ نمیدانم. اما آمد. مثل مار. مثل زهر. مثل نجات.
— ایزولده.
— بله؟
— مردها.
— چی؟
— مردها. — به او نگاه کردم. — ما زیبا هستیم. جوان هستیم. جادوگر هستیم.
— و؟
— و میتوانیم... — مکث کردم. — عاشقشان کنیم.
سکوت.
— کاساندرا.
— میدانم. اما...
— این...
— میدانم. اما ما باید زنده بمانیم. و تو باید زنده بمانی. و من... من قسم خوردم. به مادربزرگم. که از تو محافظت کنم.
او نگاهم کرد. طولانی. و بعد... سرش را تکان داد.
— باشه.
---
معجون.
از کیفم. از کتابهایم. از دانشم. از اترم ensی.
گلِ سرخ. عسل. آبِ چشمه. مویِ خودم. خونِ خودم. یک قطره.
و ورد.
— «Cor tuum... aperi.»
قلبِ تو... باز شو.
— «Oculus tuus... me vide.»
چشمِ تو... مرا ببین.
— «Anima tua... me ama.»
روحِ تو... مرا دوست بدار.
معجون. صورتی. درخشان. معطر. در شیشهای کوچک.
دو تا. برای من. برای ایزولده.
---
شهرِ اول.
لردِ پیر. ثروتمند. تنها.
ایزولده رفت. با لبخند. با معجون. در جامِ شرابش ریخت.
نوشید.
و بعد... عاشق شد. دیوانه. کور.
پول. خانه. لباس. جواهر. هر چه خواستیم.
دو ماه. دو ماه در عمارتش. مهمانی. عیش. زندگی.
تا معجون تمام شد. و لرد مُرد.
سکته. ناگهانی. بدون شاهد.
و ما... رفتیم. با کیفهای پر. با جیبهای سنگین.
---
شهرِ دوم.
تاجرِ جوان. خوشقیافه. هوسباز.
من رفتم. با لبخند. با معجون.
نوشید.
عاشق شد. دیوانه. کور.
پول. سفر. مهمانی. رقص. هر چه.
سه ماه. سه ماه در قصرش. مهمانی. عیش. زندگی.
و مردم ما را میشناختند. «بانو کاساندرا.» «بانو ایزولده.»
احترام. تعظیم. ترس.
بانو.
من بانو شدم. با لباسِ ابریشم. با گردنبندِ نقره. با خدمتکار. با عمارت.
بانو.
و در قلبم... خالی. سرد. مرده.
چون او نبود.
---
شهرِ سوم.
آن مرد.
لرد کارلایل.
جوان. ثروتمند. مهربان.
ایزولده او را دید. عاشقش شد. واقعی. بدون معجون.
— کاساندرا.
— بله؟
— من...
— میدانم. — لبخند زدم. — میدانم.
— تو...
— من نمیخواهم. — به افق نگاه کردم. — من کسی را دوست دارم. هنوز. لعنتش.
او سکوت کرد.
— پس...
— با او باش. — دستش را گرفتم. — من کافی هستم. برای خودم. برای سایه. برای تو.
ایزولده عاشق شد. و لرد کارلایل... از من خوشش آمد. مثل خواهر. مثل دوست.
و ما ماندیم. در عمارتِ او. در شهرِ او. بانو. محترم. ثروتمند.
پنج ماه.
و هر شب... او. در خوابم. با آن پالتوی سیاه. با آن چشمانِ تاریک.
لعنتش.
لعنت به او. لعنت به خودم. لعنت به آن شب. لعنت به آن نفرین.
و در بیداری... لبخند. مهمانی. رقص. بانو.
بانو کاساندرا.
که دلش پیشِ یک قاتل **مانده.
---
پایان فصل سیام.
---
فصل سیویکم: «...» — بهزودی.
*«من بانو شدم. با لباس. با پول. با احترام. و دلم... دلم پیشِ مردی ماند که نفرینش کردم. لعنت به من. لعنت به او. لعنت به این عشقِ *کثیف.»
— کاساندرا روینتا
- ۸۳۴
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط