در خواستی
#مزاحم
ویوات
من و کوک یکساله باهم ازدواج کردیم
هم خانواده من و کوک مافیا هستن ولی کوک خیلی قدرتمند ترع
از اینکه میخوام خانوادم رو ببینم خیلی خوشحالم ما به مهمونی خانوادم دعوتیم
لباسم رو پوشیدم(اسلاید دوم)
و آرایش لایت زیبا کردم
رفتم پایین کوک دوباره خوشتیپ کرده بود خیلی عاشقش بودم باید بگم خیلی هم عاشقم بود رفتم نزدیگ اومد یه دور دورم چرخید بعد لبش رو لبم گذاشت
ات : رژ لبم پاک میشه
کوک :بشه این لبا فقط باید برای من بدرخشد
ات :خنده
رسیدیم به مهمونی دست ت دست هم وارد سالن شدیم همه رو بغل کردم که یهو بعد اینکه بابام اومد بعلم کرد رفت عموم زود خودشو رسوند بهم
عمو : چطوری قشنگم (دستاش رو میگیرع)
ات :مرسی خوبم شما چطوری (دستاش رو آراد کرد
عمو : خیلی خوشگل کردی بنظرت کار دستت نمیدع
ات : خودم رو که نه ولی فک کنم برای بعضیا ارع
بعد گفتم این حرف به سمت کوک رفتم کوک این همه مدت داشت به ما نگاه میکرد رفتمپیشش
کوک : بهت جی میگفت
ات: هعی حال احوال میکرد
کوک :مطمئنی
ات :ارع
وسطای مهمونی بود و بعد شام همه شراب خورده بودن و مست بودن
ولی کوک بخاطر توسیه های من کم خورد
کوک منو کنار خودش نشونده بود سفت چسبیده بود بم راضی بودم از اینکه روم خیلی حساسه
عمون رو میدیدم که با چه شهوتی بهمنگاه میکرد مرتیکه ....خدایا
امشب اینجا میموندیم منو کوک بهداتاق رفتیم کوک پدرم کوک رو صدا زد رفت منم ت این مدت لباس خوابم رو پوشیدم در باز شد فک کردم کوکه
دستش دور سینم میخواست که بشینه دست ها یکوک نبود یه جیغ بلند کشیدم
و زود پالتوی رو پوشیدم
عمو : درش بیار میخوامت
ات :خفه شو گمشو مرتیکه حرومزاده
عمو : هیسسسسس بیا درش بیار
ات :کوکککککک (جیغ)
ویو راوی
کوک وقتی صدا روش نید به سمت طبقه پایین رفت و دید که عموی ات میخواد چیکارکنه هیچ کاری جز اینکه اسلحه شو در آورد با اسرار های پدر ات فقط به کلیه اش شلیک کرد رفت سرش دوتا مشت محکمی زد
کوک : حرومزادع (داد)
ات؛ بسه عشقم بسه
عمو :عوضی ...
ات با بوسیدن لبای کوک و گذاشتن پیشونیش روی پیشونی کوک
کوک رو آروم کرد و پدر ات همه رو از اتاق بیرون کرد که وقتی رفت کوک شروع به در آوردن لباس های خودش و ات کرد و شب شگفت انگیزی رو تجربه کردن که ثمره اش دوتا پسر خوشگل بود
ویوات
من و کوک یکساله باهم ازدواج کردیم
هم خانواده من و کوک مافیا هستن ولی کوک خیلی قدرتمند ترع
از اینکه میخوام خانوادم رو ببینم خیلی خوشحالم ما به مهمونی خانوادم دعوتیم
لباسم رو پوشیدم(اسلاید دوم)
و آرایش لایت زیبا کردم
رفتم پایین کوک دوباره خوشتیپ کرده بود خیلی عاشقش بودم باید بگم خیلی هم عاشقم بود رفتم نزدیگ اومد یه دور دورم چرخید بعد لبش رو لبم گذاشت
ات : رژ لبم پاک میشه
کوک :بشه این لبا فقط باید برای من بدرخشد
ات :خنده
رسیدیم به مهمونی دست ت دست هم وارد سالن شدیم همه رو بغل کردم که یهو بعد اینکه بابام اومد بعلم کرد رفت عموم زود خودشو رسوند بهم
عمو : چطوری قشنگم (دستاش رو میگیرع)
ات :مرسی خوبم شما چطوری (دستاش رو آراد کرد
عمو : خیلی خوشگل کردی بنظرت کار دستت نمیدع
ات : خودم رو که نه ولی فک کنم برای بعضیا ارع
بعد گفتم این حرف به سمت کوک رفتم کوک این همه مدت داشت به ما نگاه میکرد رفتمپیشش
کوک : بهت جی میگفت
ات: هعی حال احوال میکرد
کوک :مطمئنی
ات :ارع
وسطای مهمونی بود و بعد شام همه شراب خورده بودن و مست بودن
ولی کوک بخاطر توسیه های من کم خورد
کوک منو کنار خودش نشونده بود سفت چسبیده بود بم راضی بودم از اینکه روم خیلی حساسه
عمون رو میدیدم که با چه شهوتی بهمنگاه میکرد مرتیکه ....خدایا
امشب اینجا میموندیم منو کوک بهداتاق رفتیم کوک پدرم کوک رو صدا زد رفت منم ت این مدت لباس خوابم رو پوشیدم در باز شد فک کردم کوکه
دستش دور سینم میخواست که بشینه دست ها یکوک نبود یه جیغ بلند کشیدم
و زود پالتوی رو پوشیدم
عمو : درش بیار میخوامت
ات :خفه شو گمشو مرتیکه حرومزاده
عمو : هیسسسسس بیا درش بیار
ات :کوکککککک (جیغ)
ویو راوی
کوک وقتی صدا روش نید به سمت طبقه پایین رفت و دید که عموی ات میخواد چیکارکنه هیچ کاری جز اینکه اسلحه شو در آورد با اسرار های پدر ات فقط به کلیه اش شلیک کرد رفت سرش دوتا مشت محکمی زد
کوک : حرومزادع (داد)
ات؛ بسه عشقم بسه
عمو :عوضی ...
ات با بوسیدن لبای کوک و گذاشتن پیشونیش روی پیشونی کوک
کوک رو آروم کرد و پدر ات همه رو از اتاق بیرون کرد که وقتی رفت کوک شروع به در آوردن لباس های خودش و ات کرد و شب شگفت انگیزی رو تجربه کردن که ثمره اش دوتا پسر خوشگل بود
- ۲۴.۵k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط