معجزه زندگی )
معجزه زندگی )
پارت بیست و نه
با ناراحتی زل زد به تخت سفید رنگ اتاق در تاریکی شب بود و نور کمی از پنچره به اتاق میخورد ... صدا گریه های دونگهو دیگر نمیآمد ... آروم در باز شد و باعث نور دیگری در اتاق ... دخترک همان گونه که زانو هایش را به آغوش گرفته بود سرش به سمت در چرخید ....
تهیونگ: چرا تو تاریکی نشستی
چراغ اتاق را روشن نمود سپس دونگهو سمت مادری نگاه کرد یک گربه الکی تو گلو ای کرد سپس دست هایش را سمت مادرش دراز کرد
تهیونگ کنار تخت ایستاد سپس آروم گفت
تهیونگ: بچه میخواد بره پیشه مادرش
دخترک همچنان به زمین خیره شد
ات: من نمیتونم به یکی دیگه بگو
تهیونگ کلافه آه ای کشید سپس جلو ات روی تخت نشست بچه کم کم بغضش گرفت آخه چرا مادرش او را به آغوشش نمیگرفت برای همین بیشتر گریه کرد دخترک با بغض زل زد بهش ...
ات. : من نمیتونم ... نمیتونم
تهیونگ: چرا میتونی
با لحن بسیار آرامی گفت سپس دستش را برد سمت موهای دخترک و نرم روی سرش گذاشت و موهایش را ناز کرد کم تر از یک دختر پنج سااه ای نبود که ابنباتش را میخواست ولی حالا آن ابنبات نبود و مردی که میخواست آن ابنبات را بدهد دخترک قبول نمیکرد ...
تهیونگ: مثل پشمک شیرین حرف میزنی میدونستی
دخترک تو گلو خندید سپس آروم تهیونگ را نگاه کرد ...
تهیونگ: این مامان لجباز نمخواد پسرشو بغل کنه ؟
دخترک خندش محو شد سپس دست هایش را سمت پسر بچه دراز کرد بلافاصله پچخ تند خودش را به آغوش مادرش انداخت زود هر دو دست هایش را دور گردن مادرش حلقه نمود و سرش را روی گونه مادرش گذاشت و پیشانیش را به گونه مادرش مالید انگار خوابش میآمد ...
دخترک نرم دستش را روی سر بچه گذاشت و بیشتر به آغوشش نزدیکش کرد .... تهیونگ همچنان تند خودش را در کنار دخترک انداخت بلافاصله رو پهلو سمتش چرخید و دست اش. را برد زیر گونش ...
پسر بچه تند دستش را بردیمت یقه مادرش تا خبر گرسنه گی اش را به مادرش بده .... دخترک آروم لپ بچه را بوسید سپس بلند شد تهیونگ متعجب نگاهش کرد
تهیونگ: کجا ؟
ات : انگار گرسنشه
های شب خوش عجب دلبری بودین بلاخره شرط ها رو رسوندین
پارت بیست و نه
با ناراحتی زل زد به تخت سفید رنگ اتاق در تاریکی شب بود و نور کمی از پنچره به اتاق میخورد ... صدا گریه های دونگهو دیگر نمیآمد ... آروم در باز شد و باعث نور دیگری در اتاق ... دخترک همان گونه که زانو هایش را به آغوش گرفته بود سرش به سمت در چرخید ....
تهیونگ: چرا تو تاریکی نشستی
چراغ اتاق را روشن نمود سپس دونگهو سمت مادری نگاه کرد یک گربه الکی تو گلو ای کرد سپس دست هایش را سمت مادرش دراز کرد
تهیونگ کنار تخت ایستاد سپس آروم گفت
تهیونگ: بچه میخواد بره پیشه مادرش
دخترک همچنان به زمین خیره شد
ات: من نمیتونم به یکی دیگه بگو
تهیونگ کلافه آه ای کشید سپس جلو ات روی تخت نشست بچه کم کم بغضش گرفت آخه چرا مادرش او را به آغوشش نمیگرفت برای همین بیشتر گریه کرد دخترک با بغض زل زد بهش ...
ات. : من نمیتونم ... نمیتونم
تهیونگ: چرا میتونی
با لحن بسیار آرامی گفت سپس دستش را برد سمت موهای دخترک و نرم روی سرش گذاشت و موهایش را ناز کرد کم تر از یک دختر پنج سااه ای نبود که ابنباتش را میخواست ولی حالا آن ابنبات نبود و مردی که میخواست آن ابنبات را بدهد دخترک قبول نمیکرد ...
تهیونگ: مثل پشمک شیرین حرف میزنی میدونستی
دخترک تو گلو خندید سپس آروم تهیونگ را نگاه کرد ...
تهیونگ: این مامان لجباز نمخواد پسرشو بغل کنه ؟
دخترک خندش محو شد سپس دست هایش را سمت پسر بچه دراز کرد بلافاصله پچخ تند خودش را به آغوش مادرش انداخت زود هر دو دست هایش را دور گردن مادرش حلقه نمود و سرش را روی گونه مادرش گذاشت و پیشانیش را به گونه مادرش مالید انگار خوابش میآمد ...
دخترک نرم دستش را روی سر بچه گذاشت و بیشتر به آغوشش نزدیکش کرد .... تهیونگ همچنان تند خودش را در کنار دخترک انداخت بلافاصله رو پهلو سمتش چرخید و دست اش. را برد زیر گونش ...
پسر بچه تند دستش را بردیمت یقه مادرش تا خبر گرسنه گی اش را به مادرش بده .... دخترک آروم لپ بچه را بوسید سپس بلند شد تهیونگ متعجب نگاهش کرد
تهیونگ: کجا ؟
ات : انگار گرسنشه
های شب خوش عجب دلبری بودین بلاخره شرط ها رو رسوندین
- ۱۸.۱k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط