تکپارتی«ورژن هیونجین وقتی حالت خوب نیست و به بغلش احتیاج داری»

چراغ های دودی خونه نور نارنجی کم رنگی رو روی پوست زیبا و براق صورتت منعکس می کردند همه چیز به چشمت زشت و بی روح بود خونه به طرز کسل کننده ای ساکت و مرتب بود و همین داشت کفری ات می کرد مدتی بود که بخاطر مخالفت خانواده ی تو و هیون از هم جدا شده بودین خودتونم هم نمی دونید که چرا انقدر زود جا زدین.... البته نه همچین زود زود هم جا نزدین تو هیون انقدر به هم علاقه داشتین که به مدت 2 سال و نیم با خانواده هاتون جنگیدین و حتی رفت و آمدتون رو قطع کردین اما نه خانواده هاتون برتون غالب بودن و همین مسئله باعث جدایی تو و هیون شده بود بخش غم انگیز داستان اونجایی بود که وقتی یادت می رفت هیون دیگه پیشت نیست و اسم قشنگش رو صدا می کردی و دقیقا لحظه ای که منتظر جوابش بودی یادت می افتاد که دیگه در کنار خودت نداریش امشب برات ترسناک تر و غم انگیز تر بود چون... چون امشب بارون می بارید نمی دونستی الان باید به چی فکر کنی چون بارون تورو یاده خیلی از لحاظات زندگی ات می انداخت مثلا شبی که با هیون آشنا شدی بارون می بارید یا... یا مثلا توی اولین شب ولنتاین تون داشت بارون می بارید زمانی که هیون بهت اعتراف کرد بارون می بارید شب تولد تو و هیون هم بارون می بارید اره درسته توی تمام این لحظات قشنگ زندگیت در کنار عشقت بارون می بارید...
اما...اما شبی هم که از هیون جدا شدی بازم داشت بارون می بارید آسمون هم دلش گرفته بود درست مثل تو روی مبل خونه نشسته بودی و از شدت حال بدت آستین نیم تنه ی کرم رنگت رو گاز می گرفتی و همین طور که داشتی اشک می ریختی به عکس های خودت و هیون نگاه می کردی که يکدفعه به عکسی رسیدی که دلت رو لرزوند عکس مال زمانی بود که هیون به طرز خیلی کیوتی تورو به آغوش گرم و نرم خودش دعوت کرده بود با دیدن این عکس دیگه نتونستی بشینی انگار قلب و عقلت باهم به توافق رسیده بودن بدون اینکه حتی لحظه ای درنگ کنی گوشیت رو برداشتی و از رو مبل بلند شدی کت مشکی رنگ مخملی ات رو که به چوب رختی کنار در آویزون شده بود برداشتی و از خونه زدی بیرون و راه خونه هیون رو در پیش گرفتی بارون شدید تر از اون چیزی بود که فکزش رو میکردی اما نه تو تنها نبودی عشق گوشه ای از قلبت خونه کرده بود چراغ راهت شده بود کاملاً خیس شده بودی اما اصلا اهمیتی نداشت برای رسیدن به خونه ی عشقت باید از تونل صورتی رنگ و زیبایی که از بهم رسیدن شاخه های درخت گیلاس تشکیل شده بود رد می شدی شکوفه های گیلاس روی زمین می ریختن راه برات هموار می کردن بعد از کلی دویدن بلاخره به خونه ی عشقت رسیدی و زنگ درو فشار دادی...
ویو هیونجین :« داشتم به عکس های خودم و ا.ت نگاه می کردم باورم نمی شد که قشنگ ترین دلیل زندگی ام رو از دست داده بودم کلی به خانواده ام لعنت فرستادم و به اشکام اجازه دادم از روی گونه هام سرازیر بشن که یکدفعه صدای زنگ درو شنیدم توی این هوای بارونی این وقت شب کی می تونه باشه؟ اما تصمیم گرفتم درو باز کنم اول متوجه نشدم کیه بعد از اینکه صورتش رو توی نور دیدم خیلی تعجب کردم با اینکه این همون چیزی بود که الان می خواستم ببینم اما بازم برام عجیب بود نتونستم چیزی بگم ولی اشکام همه چیز رو بیان می کرد...
ویو ا.ت :«با دیدن صورت قشنگ معصومش اشک توی چشمام جمع شد اما هیون زود تر از من گریه اش گرفت به محض دیدن اشکاش دستم رو به سمت گونه اش بردم و شستم رو نوازش وار روی گونه های خیسش کشیدم و بوسه ای روی گونه اش کاشتم و بعد با تمام وجودم بغلش کردم و اون هم متقابلا بغلم کرد و گفت...
ویو هیون: «بغلم کرد و منم با اشتیاق به بغلش پاسخ دادم و همونطور که اشکام آروم آروم از گونه ام سر می خوردن در گوشش زمزمه کردم : «عشقم دورت بگردم قشنگ ترین دلیل زندگی ای کسی که اگه نباشی هنه چیز برام پوچ و بی معنی میشه ای همه چیزم دنیام چیکار کردی با این دلم که عکس چشمات هر لحظه توی صفحه نمایش ذهنم هست قول میدم که دیگه هیچ وقت تنهات نذارم» ویو راوی: و بت شدت بیشتری توی بغلش فشردت و توهم در گوشش گفتی: «میدونستی تمام اجزای صورتت و بدنت یک اثر هنری به تمام معناست؟ و بعد تک خنده ی ریز و کیوتی کردی بیشتر توی بغل عشقت غرق شدی اونشب متوجه شدین که شما برای ادامه ی زندگی تون به نظر هیچ کس احتیاج ندارین و میدونی چیش قشنگه اینکه اونشب زیبا و به یاد ماندنی هم داشت بارون می بارید...
دیدگاه ها (۱۶)

پارت ۲۲:

سایه ای به نام توa shadow named after you...**مقدمه**شب آروم...

سناریو سانزو

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

#هان #چند پارتی وقتی میخواد بره سربازی ....ویو هان :داشتی از...

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

پارت 11 رمان 🎀عشق مدرسه ای🎀که لیسا گفت: لیسا: اه اقای هوانگ ...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part¹" توصیف در یک جمله :میانِ تیغ‌های نیش‌دار...

**پارت ۱۳ *در با صدای مهیبی بسته شد و قفل چرخید. جونگکوک کتش...

بهار بدون تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط