{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P̴̪̟͕͚̝̯͋̓̎̈́͌a̵͎͖̠̒̒̈́̕r̶͉͈͂̌̚ṫ̷̹͔͇̜̺̼̙̗͂͐̈͐̚͠͝͝ ̷̊̃̆̅́́

P̴̪̟͕͚̝̯͋̓̎̈́͌a̵͎͖̠̒̒̈́̕r̶͉͈͂̌̚ṫ̷̹͔͇̜̺̼̙̗͂͐̈͐̚͠͝͝ ̷̤̊̃̆̅́́̐͐̂2̵̤̞̘̘̤̏6̵̱̮̐͝.


بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه، از کنارم رد شد..
و من… مونده بودم وسط باد سرد و یه‌عالمه سؤال.

نقاشی می‌کرد… یا نامه می‌نوشت؟
اون متن عاشقانه‌ برای کی بود؟
و چرا کلورا اینقدر مراقبشه… اینقدر کنترل‌شده…
انگار اگه یه کلمه اشتباه بگم، چیزی از دستم در می‌ره که دیگه نمی‌شه برش گردوند.

دستم‌و کشیدم روی آستینم. باد، سردتر از اون چیزی بود که انتظار داشتم. ولی شاید فقط تنم نبود که یخ کرده بود.

به پشت سرم نگاه کردم. درِ پشتی نیمه‌باز بود. صدای ملایم ظرف‌ها هنوز می‌اومد. یعنی برگشت داخل؟ یا داشت فقط وانمود می‌کرد که منو پشت در جا بذاره؟

لبم رو گزیدم. یه لحظه دلم خواست دنبالش برم. ازش بپرسم اون نامه لعنتی کار کی بود. بگم می‌دونم اون دست‌خط رو میشناسم. بگم ....
ولی نکردم. نکردم چون حس کردم اگه برم جلوتر... چیزی از دستم درمی‌ره.

چرخیدم و برگشتم داخل. همون راهرو، همون سکوت. ولی دیگه مثل قبل نبود. دیگه نمی‌تونستم مطمئن باشم کی باهامه... و کی داره از بالا نگاهم می‌کنه.

رفتم طبقه‌ی بالا. اتاقم ساکت بود. فنجون قهوه هنوز همونجا بود—سرد.
کنار میز نشستم. دست‌هامو رو زانو گذاشتم. زل زدم به اون فنجون.

یه جمله تو ذهنم تکرار می‌شد:
«فقط یه قطره از اون قهوه کافیه»

انگار یه جور هشدار بود. نه از کلورا. از خودم... از درونم.

بلند شدم. رفتم سمت کشو. کاغذی که توش اون نامه‌ی عاشقانه ، هنوز همان ته کشو بود. درش آوردم.

دست‌خط… همون بود. دقیقاً همون.

حتی نقطه‌ی کوچیک روی «i»، حتی اون کشیدگی عجیب روی «l».

باید می‌فهمیدم اینو کی نوشته. باید مطمئن می‌شدم... آیا خودشه؟ یا یکی از اون‌هایی که دور و برشن؟ یا شاید...

چشمم خورد به گوشه‌ی میز. دفترچه‌ی کوچیکی بود. شبیه دفتر طراحی. جلد خاکستری، تقریباً بی‌طرح.

آروم برداشتمش. صفحه‌ی اول خالی بود. ورق زدم تو صفحه‌ی سوم… ردّ مداد. خطوط محو شده. یه طرح نیمه‌پاک‌شده از یه دست.

بعد یه نوشته‌ی کوچیک. خیلی کمرنگ:

«la forma más fácil de esconder algo... es convertirlo en arte.»

ساده‌ترین راه برای پنهون کردن یه چیز… اینه که ازش هنر بسازی.

دستم لرزید. دفترچه رو بستم.

نه، این دیگه فقط شک نبود. یه چیز داشت خودش رو نشون می‌داد.

و من... وسط همه‌شون، با یه ذهنی که نمی‌دونست داره می‌ریزه یا داره کشف می‌کنه.


(هعییییی خسته ...🤕)
دیدگاه ها (۲۰)

dark life = ۳۷

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.2(روایت از زبان ا.ت)چند...

⇠ نوشته‌ی روی پوستر تبریک تولد جونگکوک هنوز داره رشد می‌کنه،...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۴ پارتغروب شده بود ...

دختر و پارتی

پارت ۱۵: خاطره‌ها و خنده‌هاکلبه‌ی چوبی کنار دریاچه، جایی بود...

پارت ۱۲

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.85  (روایت از زبان ا.ت)---سه...

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۵درِ کلاس بسته شد.جیمین هنوز به تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط