عشق از آینده پارت۳۹
از زبان آنیا^
امروز داشتیم با بکی راه میرفتیم و حرف میزدیم که...
بکی: وای آنیا امروز برلین عاشق رو دیدی خیلی داستان جالب شده
آنیا: بکی آنیا از۹ سال پیش داره میگه انیمه دوست داره!!
مکس: سلام بر شما ای بانوی جوان
آنیا: گمشو مکس گفتم که من دوستت ندارم اصلا از جون من چی میخوای؟؟
مکس: آنیا من هر روز دارم بهت میگم که عاشقتم چطور میتونم بدون تو زندگی کنم
ذهن بکی: وای خدا مثل بلرین عاشق شده الان غش میکنم
آنیا: ولم کن اه
آنیا به سمت سرویس زنونه میره
پیش دامیان^
آنیسا: نه صبر کن دامیان الان اتفاقی نمی افته توی اوردو هست منظورم از شروع شد بازی فینال بود
دامیان: 😐😐
با پدرت از این شوخیها نکن
آنیسا: چشم
دامیار: آبجی بیا...گیر کردم
آنیسا: اه اومدم...
جولیا: وای دامیان جونم چرا با این بی کلاس ها میگردی از خاله شنیدم میخواد بره آمریکا اونجا بمونه و خونه و شرکت به تو میرسه
دامیان: خب که چی مثلا؟؟
جولیا: میتونیم باهم باشیم من و تو باهم دیگه
بدون اون خوکچه صورتی
دامیان: متاسفم من و تو دیگه رابطه ای بینمون نیست نه فامیلی نه دوستی... و ضمنان اون اسم داره آنیا
جولیا: اما..
آنیسا: ولش کن
دامیار: راست میگه آبجیم...از با...یعنی...از داداشم دورشو
ذهنش: داشتم سوتی میدادم😣
ذهن آنیسا: داداشی خنگ خودمی
ذهن دامیان: بس میکنین یا...
هندر: بچه ها فردا میخوایم بریم گردش علمی و بعد به خوابگاه برمی گردید بچه ها بعد از ماجرای آبشار خوابگاه ها تعطیل شده بود
آنیا: وای اصلا حوصله اوردو ندارم مخصوصا بعد از...
دامیان: کله صورتی نگران نباش وقتی رسیدیم این بار کامل مراقبتم قول میدم...
آنیا: ممنون🍅🍅
* من نمیدونم اینا انقدر قربون صدقه هم میرفتن الان چرا همش گوجه آلبالو میشن حتی دامیان که میدونه قراره با آنیا ازدواج کنه🤦🏻♀️🤦🏻♀️
ذهن بکی: وای خدا الان از شدت عشقولانگی غش میکنم😍
آنیسا: وای بکی فصل جدید برلین عاشق رو دیدی؟
بکی: مگه ساختش تموم نشده بود؟؟؟؟
آنیسا: یادت رفته من از کجا اومدم؟این فصل زندگی بچه ی برلین رو میگه
بکی: یا من رو میبری همون جایی که میدونی یا گریه میکنم
بچه ها به خونه هاشون رفتن و وسایلشون رو جمع کردن
آنیا: مامان یه دقه میای؟
یور:اومدم عزیزم...
امروز داشتیم با بکی راه میرفتیم و حرف میزدیم که...
بکی: وای آنیا امروز برلین عاشق رو دیدی خیلی داستان جالب شده
آنیا: بکی آنیا از۹ سال پیش داره میگه انیمه دوست داره!!
مکس: سلام بر شما ای بانوی جوان
آنیا: گمشو مکس گفتم که من دوستت ندارم اصلا از جون من چی میخوای؟؟
مکس: آنیا من هر روز دارم بهت میگم که عاشقتم چطور میتونم بدون تو زندگی کنم
ذهن بکی: وای خدا مثل بلرین عاشق شده الان غش میکنم
آنیا: ولم کن اه
آنیا به سمت سرویس زنونه میره
پیش دامیان^
آنیسا: نه صبر کن دامیان الان اتفاقی نمی افته توی اوردو هست منظورم از شروع شد بازی فینال بود
دامیان: 😐😐
با پدرت از این شوخیها نکن
آنیسا: چشم
دامیار: آبجی بیا...گیر کردم
آنیسا: اه اومدم...
جولیا: وای دامیان جونم چرا با این بی کلاس ها میگردی از خاله شنیدم میخواد بره آمریکا اونجا بمونه و خونه و شرکت به تو میرسه
دامیان: خب که چی مثلا؟؟
جولیا: میتونیم باهم باشیم من و تو باهم دیگه
بدون اون خوکچه صورتی
دامیان: متاسفم من و تو دیگه رابطه ای بینمون نیست نه فامیلی نه دوستی... و ضمنان اون اسم داره آنیا
جولیا: اما..
آنیسا: ولش کن
دامیار: راست میگه آبجیم...از با...یعنی...از داداشم دورشو
ذهنش: داشتم سوتی میدادم😣
ذهن آنیسا: داداشی خنگ خودمی
ذهن دامیان: بس میکنین یا...
هندر: بچه ها فردا میخوایم بریم گردش علمی و بعد به خوابگاه برمی گردید بچه ها بعد از ماجرای آبشار خوابگاه ها تعطیل شده بود
آنیا: وای اصلا حوصله اوردو ندارم مخصوصا بعد از...
دامیان: کله صورتی نگران نباش وقتی رسیدیم این بار کامل مراقبتم قول میدم...
آنیا: ممنون🍅🍅
* من نمیدونم اینا انقدر قربون صدقه هم میرفتن الان چرا همش گوجه آلبالو میشن حتی دامیان که میدونه قراره با آنیا ازدواج کنه🤦🏻♀️🤦🏻♀️
ذهن بکی: وای خدا الان از شدت عشقولانگی غش میکنم😍
آنیسا: وای بکی فصل جدید برلین عاشق رو دیدی؟
بکی: مگه ساختش تموم نشده بود؟؟؟؟
آنیسا: یادت رفته من از کجا اومدم؟این فصل زندگی بچه ی برلین رو میگه
بکی: یا من رو میبری همون جایی که میدونی یا گریه میکنم
بچه ها به خونه هاشون رفتن و وسایلشون رو جمع کردن
آنیا: مامان یه دقه میای؟
یور:اومدم عزیزم...
- ۹.۸k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط