بعد از امتحان هند اسامی رو گفت که کی یا نفر اول هستند
بعد از امتحان هند اسامی رو گفت که کی یا نفر اول هستند
کلویی:وایی انیا افرین واقا باهوشیی
بکی:نبابا باهوشی کجا بود خانم فقطبخواتر این تو نست نفر اوبشه که اون ذ...
که تاگفت ذدست انیا مهکم اومد رو دهنش و گفت تا
انیا:تاهمین جا نکشتمت ساکت شو
اندر :واسیا انیا تو به بکی گفتی ؟
انیا:اره اون دوست سمیمیه من هست
اندر:&&&$&٪#$@&#&@٪#&@٪&$@&$^$&@^&$
اخه تو تو تو تو تو چقدر خنگی اخه تو تو تو واقا دیوونه هستی(عصبی)
همه :مگه انیا تو به بکی چی گفتی
انیایه نگاه به بکب کرد و با دست نشون داد که کلتو میکنم
بکی هم اب دهنش رو گورت دادو بلندگفت:بابا انیا فقط یه قدرت داره که اونم اینه که هرچی می خونه از ذهنش پاک نمیشه وگرنه الان ازش سوال بپرسید بخدا که ری.ده
همه :اوهه خوش به حاله تو انیا
یکی دیگه:چه خوب خوش به حالت
زنگ خورد و بچه ها داشتن میرفتن سالن غذا خوری کا ناهار بوخرن که دامیان دسته انیارو گرفت و باسرعت نور بردش پشت مدرسه
انیا:هی دامیلن چی کار میکنی
دامیان:اون چیه که من نمی دونم و بکی میدونه
انیا:اگه بگم باور نمی کنی
دامیان:تو بگو بعد بگو باور نمی کنی باشه
انیا:خوب من می تونم می تونم...ام خوب می تونم ..که ذه ..ذهن بخونم
دامیان زد زیره خنده :انیا تو اینو تو رقص کلاس اولم گفته بودی (خنده خنده و بازم خنده)
دامیان ذهن:خوب من الان به شماره شش دارم فکر میکنم و انیا خانم اگه داری ذهن می خونی باید اینم بدونی دیگه مگه نه
انیا:داری به شماره شش فکر میکنی
دامیان:چی چی ..چی
و بعد انیا دامیانو قانه کرد که من ذهن خانم و رفتن پیشه بقیه بچه ها که کسی بهنبودشون شک نکنه و بهون شون دست شویی بود و کتاب خونه
بچه ها بقیه پارت هارو فردا میدم باشه پش باییی شبتونم بخیر
______________
کلویی:وایی انیا افرین واقا باهوشیی
بکی:نبابا باهوشی کجا بود خانم فقطبخواتر این تو نست نفر اوبشه که اون ذ...
که تاگفت ذدست انیا مهکم اومد رو دهنش و گفت تا
انیا:تاهمین جا نکشتمت ساکت شو
اندر :واسیا انیا تو به بکی گفتی ؟
انیا:اره اون دوست سمیمیه من هست
اندر:&&&$&٪#$@&#&@٪#&@٪&$@&$^$&@^&$
اخه تو تو تو تو تو چقدر خنگی اخه تو تو تو واقا دیوونه هستی(عصبی)
همه :مگه انیا تو به بکی چی گفتی
انیایه نگاه به بکب کرد و با دست نشون داد که کلتو میکنم
بکی هم اب دهنش رو گورت دادو بلندگفت:بابا انیا فقط یه قدرت داره که اونم اینه که هرچی می خونه از ذهنش پاک نمیشه وگرنه الان ازش سوال بپرسید بخدا که ری.ده
همه :اوهه خوش به حاله تو انیا
یکی دیگه:چه خوب خوش به حالت
زنگ خورد و بچه ها داشتن میرفتن سالن غذا خوری کا ناهار بوخرن که دامیان دسته انیارو گرفت و باسرعت نور بردش پشت مدرسه
انیا:هی دامیلن چی کار میکنی
دامیان:اون چیه که من نمی دونم و بکی میدونه
انیا:اگه بگم باور نمی کنی
دامیان:تو بگو بعد بگو باور نمی کنی باشه
انیا:خوب من می تونم می تونم...ام خوب می تونم ..که ذه ..ذهن بخونم
دامیان زد زیره خنده :انیا تو اینو تو رقص کلاس اولم گفته بودی (خنده خنده و بازم خنده)
دامیان ذهن:خوب من الان به شماره شش دارم فکر میکنم و انیا خانم اگه داری ذهن می خونی باید اینم بدونی دیگه مگه نه
انیا:داری به شماره شش فکر میکنی
دامیان:چی چی ..چی
و بعد انیا دامیانو قانه کرد که من ذهن خانم و رفتن پیشه بقیه بچه ها که کسی بهنبودشون شک نکنه و بهون شون دست شویی بود و کتاب خونه
بچه ها بقیه پارت هارو فردا میدم باشه پش باییی شبتونم بخیر
______________
- ۱۳۵
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط