پارت ۳۲
صبح روز بعد، از شدت استرس و بیخوابی، رنگ به رخم نبود. مدام لبم رو لمس میکردم. حس بوسهی کای مثل یه داغ روی پوستم مونده بود. میترسیدم. میترسیدم تهیونگ برگرده و از چشمهای من همه چیز رو بخونه.
ظهر بود. داشتم کف سالن رو تمیز میکردم که صدای ماشین از حیاط اومد. قلبم ایستاد.
درِ عمارت باز شد. تهیونگ وارد شد. کت مشکیاش رو درآورد و داد دست خدمتکار. نگاهش خسته بود، ولی همون سردی همیشگی رو داشت. با چشمهاش کل سالن رو از نظر گذروند. نگاهش به من که زانو زده بودم و زمین رو میسابیدم افتاد.
کای هم از پلهها پایین اومد. با اون لبخند همیشگیش.
^ اوه، بالاخره برگشتی. سفر خوب بود؟
تهیونگ بدون اینکه جوابش رو بده، نگاهش رو بین من و کای چرخوند. یه سکوت سنگین سالن رو پر کرد.
& (تهیونگ، با صدای سرد) روآن. بیا اتاقم. الان.
از جا پریدم. سطل آب رو گذاشتم زمین. پشت سرش راه افتادم. کای یه نگاه مرموز بهم کرد و آروم زمزمه کرد: «مواظب باش.»
وارد اتاق تهیونگ شدم. در رو بست. به سمت میزش رفت و یه پاکت کاغذی از جیب کتش درآورد و انداخت روی میز.
& (آروم) این چیه؟
· ن... نمیدونم.
& (برگشت و بهم زل زد) یه عکس. یکی از محافظهای عمارت دیشب گرفته. از پنجرهی راهرو.
قلبم تو سینهم فرو ریخت. تهیونگ پاکت رو باز کرد. عکس رو کشید بیرون و انداخت جلوی پای من. عکس، تاریک بود، ولی کاملاً مشخص بود؛ من و کای، کنار در اتاق من. کای داشت به من نزدیک میشد.
· ت... تهیونگ، من میتونم توضیح بدم...
& (بلند شد. صندلی رو محکم به عقب هل داد) توضیح؟ چه توضیحی داری که بتونه این عکس رو توجیه کنه؟
جلو اومد. انقدر نزدیک که دیگه راه فراری نبود. دستش رو محکم دور گلوم حلقه کرد
& (زمزمه کرد، با چشمانی که از خشم میدرخشید) بهت گفتم ازش دور بمون. مگه نگفتم؟
· ا... اون به زور اومد. من...
& (فشار دستش رو بیشتر کرد) دروغ نگو! فکر کردی نمیفهمم؟ فکر کردی من نمیدونم وقتی من نیستم، تو با اون خلوت میکنی؟
دستشو از گلوم برداشت و هلم داد
& فردا شب، یه مهمونی تو عمارت داریم. مهمونهای خارجی. تو هم باید باشی. لباسهای جدیدت رو بپوش. و کای هم دعوته.
· چ... چرا؟
& چون میخوام همه ببینن عروس من کیه. و کای هم از نزدیک ببینه که تو فقط مالِ منی
ظهر بود. داشتم کف سالن رو تمیز میکردم که صدای ماشین از حیاط اومد. قلبم ایستاد.
درِ عمارت باز شد. تهیونگ وارد شد. کت مشکیاش رو درآورد و داد دست خدمتکار. نگاهش خسته بود، ولی همون سردی همیشگی رو داشت. با چشمهاش کل سالن رو از نظر گذروند. نگاهش به من که زانو زده بودم و زمین رو میسابیدم افتاد.
کای هم از پلهها پایین اومد. با اون لبخند همیشگیش.
^ اوه، بالاخره برگشتی. سفر خوب بود؟
تهیونگ بدون اینکه جوابش رو بده، نگاهش رو بین من و کای چرخوند. یه سکوت سنگین سالن رو پر کرد.
& (تهیونگ، با صدای سرد) روآن. بیا اتاقم. الان.
از جا پریدم. سطل آب رو گذاشتم زمین. پشت سرش راه افتادم. کای یه نگاه مرموز بهم کرد و آروم زمزمه کرد: «مواظب باش.»
وارد اتاق تهیونگ شدم. در رو بست. به سمت میزش رفت و یه پاکت کاغذی از جیب کتش درآورد و انداخت روی میز.
& (آروم) این چیه؟
· ن... نمیدونم.
& (برگشت و بهم زل زد) یه عکس. یکی از محافظهای عمارت دیشب گرفته. از پنجرهی راهرو.
قلبم تو سینهم فرو ریخت. تهیونگ پاکت رو باز کرد. عکس رو کشید بیرون و انداخت جلوی پای من. عکس، تاریک بود، ولی کاملاً مشخص بود؛ من و کای، کنار در اتاق من. کای داشت به من نزدیک میشد.
· ت... تهیونگ، من میتونم توضیح بدم...
& (بلند شد. صندلی رو محکم به عقب هل داد) توضیح؟ چه توضیحی داری که بتونه این عکس رو توجیه کنه؟
جلو اومد. انقدر نزدیک که دیگه راه فراری نبود. دستش رو محکم دور گلوم حلقه کرد
& (زمزمه کرد، با چشمانی که از خشم میدرخشید) بهت گفتم ازش دور بمون. مگه نگفتم؟
· ا... اون به زور اومد. من...
& (فشار دستش رو بیشتر کرد) دروغ نگو! فکر کردی نمیفهمم؟ فکر کردی من نمیدونم وقتی من نیستم، تو با اون خلوت میکنی؟
دستشو از گلوم برداشت و هلم داد
& فردا شب، یه مهمونی تو عمارت داریم. مهمونهای خارجی. تو هم باید باشی. لباسهای جدیدت رو بپوش. و کای هم دعوته.
· چ... چرا؟
& چون میخوام همه ببینن عروس من کیه. و کای هم از نزدیک ببینه که تو فقط مالِ منی
- ۱۰.۷k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط