جنگل نفرین شده پارت ۱۱
تهیونگ نگاهی به پشت سرش انداخت.
مرد هنوز دیده نمیشد.
گفت:
«ولش کن.»
شارلوت مضطرب نگاهش کرد.
«ولی اون...»
«چند دقیقه دیگه
به قصر میرسیم.»
شارلوت ابروهایش را بالا برد.
«قصر چیه دیگه؟»
تهیونگ گفت:
«جایی که پادشاه زندگی میکنه.»
شارلوت همانجا ایستاد.
«پادشاه؟»
تهیونگ برگشت.
«آره.»
شارلوت یک قدم عقب رفت.
چشمهایش پر از اشک شد.
«من نمیتونم برم پیش اون.»
تهیونگ فوراً متوجه شد.
«شارلوت؟»
«نه...»
صدایش لرزید.
«نمیخوام.»
تهیونگ نزدیکش رفت.
شارلوت عقب نکشید.
تهیونگ آرام بغلش کرد.
«آروم باش.»
شارلوت سرش را پایین انداخت.
«اون آدم بدیه.»
تهیونگ آرام گفت:
«نه.»
کمی فاصله گرفت.
«اون آدم بدی نیست.»
شارلوت با چشمهای خیس نگاهش کرد.
تهیونگ پرسید:
«تو چه چیزی ازش میدونی؟»
لبهای شارلوت لرزید.
«اون...»
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
«مامانم رو کشت.»
تهیونگ جا خورد.
«چی؟»
شارلوت آرام تکرار کرد:
«اون مامانم رو کشت.»
تهیونگ سریع گفت:
«آروم باش.»
«من نمیتونم برم پیشش.»
«شارلوت، اشتباهی شده.»
«نه.»
«اون هیچکس رو نکشته.»
شارلوت با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ ادامه داد:
«اصلاً اون تا حالا وارد جنگل نشده.»
شارلوت چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«چرا.»
تهیونگ اخم کرد.
«چی؟»
«اون توی جنگل زندگی میکنه.»
تهیونگ کاملاً گیج شد.
«چی داری میگی؟»
شارلوت با دست
اشکهایش را پاک کرد.
«یه شنل بلند داره.»
«خب؟»
«از پوست مار درست شده.»
تهیونگ چند ثانیه خیره ماند.
بعد آرام گفت:
«صبر کن.»
شارلوت ساکت شد.
ذهن تهیونگ
شروع به کنار هم گذاشتن حرفها کرد.
پادشاه.
جنگل.
شنل پوست مار.
موجودی که شارلوت
از آن میترسید.
ناگهان فهمید.
شارلوت اصلاً
پادشاه شهر را نمیشناخت.
او یک پادشاه دیگر را میگفت.
پادشاه جنگل.
تهیونگ آرام نفس کشید.
«شارلوت.»
«هوم؟»
«بیا بشین.»
او را تا کنار حوض برد.
شارلوت روی لبهی سنگی حوض نشست.
تهیونگ روبهرویش ایستاد.
صدایش رو پاییم آورد
مرد هنوز دیده نمیشد.
گفت:
«ولش کن.»
شارلوت مضطرب نگاهش کرد.
«ولی اون...»
«چند دقیقه دیگه
به قصر میرسیم.»
شارلوت ابروهایش را بالا برد.
«قصر چیه دیگه؟»
تهیونگ گفت:
«جایی که پادشاه زندگی میکنه.»
شارلوت همانجا ایستاد.
«پادشاه؟»
تهیونگ برگشت.
«آره.»
شارلوت یک قدم عقب رفت.
چشمهایش پر از اشک شد.
«من نمیتونم برم پیش اون.»
تهیونگ فوراً متوجه شد.
«شارلوت؟»
«نه...»
صدایش لرزید.
«نمیخوام.»
تهیونگ نزدیکش رفت.
شارلوت عقب نکشید.
تهیونگ آرام بغلش کرد.
«آروم باش.»
شارلوت سرش را پایین انداخت.
«اون آدم بدیه.»
تهیونگ آرام گفت:
«نه.»
کمی فاصله گرفت.
«اون آدم بدی نیست.»
شارلوت با چشمهای خیس نگاهش کرد.
تهیونگ پرسید:
«تو چه چیزی ازش میدونی؟»
لبهای شارلوت لرزید.
«اون...»
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
«مامانم رو کشت.»
تهیونگ جا خورد.
«چی؟»
شارلوت آرام تکرار کرد:
«اون مامانم رو کشت.»
تهیونگ سریع گفت:
«آروم باش.»
«من نمیتونم برم پیشش.»
«شارلوت، اشتباهی شده.»
«نه.»
«اون هیچکس رو نکشته.»
شارلوت با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ ادامه داد:
«اصلاً اون تا حالا وارد جنگل نشده.»
شارلوت چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«چرا.»
تهیونگ اخم کرد.
«چی؟»
«اون توی جنگل زندگی میکنه.»
تهیونگ کاملاً گیج شد.
«چی داری میگی؟»
شارلوت با دست
اشکهایش را پاک کرد.
«یه شنل بلند داره.»
«خب؟»
«از پوست مار درست شده.»
تهیونگ چند ثانیه خیره ماند.
بعد آرام گفت:
«صبر کن.»
شارلوت ساکت شد.
ذهن تهیونگ
شروع به کنار هم گذاشتن حرفها کرد.
پادشاه.
جنگل.
شنل پوست مار.
موجودی که شارلوت
از آن میترسید.
ناگهان فهمید.
شارلوت اصلاً
پادشاه شهر را نمیشناخت.
او یک پادشاه دیگر را میگفت.
پادشاه جنگل.
تهیونگ آرام نفس کشید.
«شارلوت.»
«هوم؟»
«بیا بشین.»
او را تا کنار حوض برد.
شارلوت روی لبهی سنگی حوض نشست.
تهیونگ روبهرویش ایستاد.
صدایش رو پاییم آورد
- ۱۹.۳k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط