اجبار به بدبختی پارت ۲
همه چیز تموم شده بود من الان زنه مردی بودم که اسمشو هم نمیدونستم داشتم با خودم حرف میزدم که یکی در زدو اومد تو یه زنه میان سال نمیدونستم کیه اومدنزدیکتر گفت... من مادره جونگ کوکم بلند شدمو گفتم ... ببخشید من شمارو به جانمیارم بهم نگاه کردو گفت ... من مادر شوهرتم دخترجون اومدم بهت بگم باپسرم یکی به دونکنی اون اصلا خوش حال نیست خیلی باش حرف زدم ولی حرف توسرش نمیره من خیرو صلاتو میخام ... با خودم گفتم پس اسمش جونگ کوکه بعدش گفتم... من آتا یک کلمه حرف نزدم ولی باشه بهم یکم نگاه کردو رفت ...................... نمیدونم چند دقیقه موندم که در بازشدو پدرم اومد تو گفت ... وقته رفتنه امید وارم سربلندم کنی با این حرفش قلبم لرزید چرا اینچوری حرف میزنه انگار من یه هرزم دستمو گرفتو باهم رفتیم بیرون جلوی ماشینی وایستاد یه ماشینی که مشکی بود جونگ کوک اومد جلوتر پدرم دست یخزدمو تو دستش گزاشت برعکس دست خودم گرمه گرم بود خدافظی کردیم جونگ کوک برام دره ماشنو باز کردو کمکم کرد سوار شم خودش سوار شدو رافتاد تو ماشین هوای خیلی سنگینی بود که نمیدونم که خوابم برد ............... با حسه دستی او سورتم بیدار شدم که دیدم جونگ کوک دورست مقابل صورتمه گفت... سه ساعت دارم میگم بیدارشو کشتی منو از ماشینش رفت بیرون با صدای خیلی بدی درشوبست رفت جلوتر وایستاد دوباره برگشت گفت... چیه نکنه خوشت اومده من تو زندگیم فقد یه بار برات دره این ماشینو بازکردم دفیه دیگی در کار نیست داشتم با دهنه باز نگاش میکردم من چه جوری باید از پسه این آدم بربیام دره ماشینو باز کردم و پشته سرش رافتادم
- ۲.۵k
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط