اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد

اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد
با دست اشاره کردم بره پی کارش ...
یک دفعه نگاهم به قیافه اش افتاد
پسری با موهایِ فرفری و قیافه ای با مزه !
نا خود آگاه خنده ام گرفت .
گفت : " عمو جون پسر داری ؟ بیا واسش بادکنک بگیر . خیلی خوشحال میشه بخدا . هیچی مثل شاد کردن دل بچه نیست ! "

اینو با بغض گفت ...

دو تا خریدم . یکی رو دادم به خودش.
گفتم :" بیا اینم واسه خودت. تو هم بازی کن ... "
گفت : " عمو دستت درد نکنه . بادکنک زیاد دارم . من بابا ندارم ! "

چراغ سبز شد...
در راه بادکنک را باد کردم...
و من ترکیدم!

[شاهین شیخ الاسلامی]
دیدگاه ها (۱۳)

تکپارتی تهیونگ

دختر ماه و پسر خورشید پارت سوم

ادامه ی قسمت دوم رمان هفتمین سایه

اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد...با دست اشاره کردم بره پی کا...

اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد با دست اشاره کردم بره پی کارش...

اومد چند ضربه به شیشه ماشین زدبا دست اشاره کردم بره پی کارش ...

اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد با دست اشاره کردم بره پی کارش...

https://telegram.me/joinchat/BsXYJzylo-ekBxgsGymEtA‌‌‌‌ ‌‌‌ ...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق...پارت ۱۵مهرداد :از جام بلندشدم ورفتم از پله ها ...

#پارت پنجاه و هشت .... #کارن...این اکواریوم طوریه که اول که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط