اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد...

اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد...
با دست اشاره کردم بره پی کارش...
یک دفعه نگاهم به قیافه اش افتاد...
پسری با موهای فرفری و قیافه ای با مزه!
نا خود آگاه خنده ام گرفت...
گفت: "عمو جون پسر داری؟! بیا واسش بادکنک بگیر. خیلی خوشحال میشه بخدا. هیچی مثل شاد کردن دل بچه نیست!"
اینو با بغض گفت... دو تا خریدم. یکی رو دادم به خودش.
گفتم: "بیا اینم واسه خودت. تو هم بازی کن..."
گفت: "عمو دستت درد نکنه. بادکنک زیاد دارم. من بابا ندارم!"

چراغ سبز شد، در راه بادکنک را باد کردم و ترکیدم!


#شاهین_شیخ_الاسلامی
دیدگاه ها (۵)

تکپارتی تهیونگ

چند پارتی

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔با کلا...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۵ *سانیار*مامانم با اخم و نگاهی ...

KIM V

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:22(ویو جونگکوک) قصدم از گرفتن...

I'm not jealous part 66حرصی گفتم+برای هر کی جز من باشه گوشاش...

رفتار سرد

دختر ماه و پسر خورشید پارت سوم

پرنسس ناخواسته

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط