دو پارتی باکوگو {پارت ۲}

بعد از چند دقیقه که رسیدم به هزاران بدبختی کلاس 1-A رو پیدا کردم و رفتم داخل کلاس و روی صندلی که اوراراکا گفته بود نشستم.
بعد از چند دقیقه ی پسر با موهای سبز اومد سمتم. احتمالا همون کلم بروکلی باشه...اسمش میدوریا بود فکرکنم.
میدوریا:{ صبح بخیر...}
منم ی لبخند زدم و سعی کردم عادی رفتار کنم.
ا/ت:{صبح بخیر....}
میدوریا:{برای امتحان اماده ای؟ دیروز خیلی براش استرس داشتی}
ا/ت:{اره...ی امتحان دیگه الکی بزرگش کرده بودم قضیه رو...ولی براش اماده ام}
همون لحظه ی دختر نامرئی اومد سمتم اول نزدیک بود سکته رو بزنم ولی سعی کردم عادی رفتار کنم.
دختر نامرئی:{اوراراکا لنز صورتی چرا گذاشتی؟}
ا/ت:{م...من فقط بنظرم قشنگ بود }
دختره:{ باشه...}
بعد از اینکه دختره رفت اون بروکلی گفت:
میدوریا:{ خیلی بهت میاد }
ا/ت:{باشه...خب ممنون}
بعد دوباره توجه ام رو به کتابم دادم...ولی همه با تعجب نگاهم می کردن.
ا/ت:{چیزی رو صورتم؟}
ی پسره با موهای بور و تیغ تیغی با پوزخند گفت:{ چی شده بخاطر تعریف دکو گوجه نشدی نفله؟}
اعصابم ریخت بهم...رسما تو روی خودم بهم گفت گوجه.
ا/ت:{لزومی ندیدم...جوجه تیغی}
پسره که انگار از لقبی که بهش داده بودم خوشش نیومد با عصبانیت اومد سمتم و گفت:
پسره:چی گفتی نفله؟}
ا/ت{همون که شنیدی..}
پسره:{جرعت داری ی باره دیگه تکرار کن نفله}
ا/ت:{چی شد؟ نکنه بهت برخورد جوجه تیغی؟}
روی کلمه جوجه تیغی تاکید بیشتری کردم.
میدوریا:{ ک...کاچان..اوراراکا...اروم باشید...}
جفتمون همزمان:{تو خفه شو...}
انگار اسم پسره کاچان بود.
همینطور دعوا داشت شدت میگرفت...که با داد گفت:
کاچان:{چطور جرعت میکنی اینطوری با من حرف بزنی نفله..}
منم که اعصابم حسابی ریخته بود بهم بلندتر از اون گفتم:
ا/ت:{تا وقتی که اینقدر گستاخ و پروریی توقع احترام رو نداشته باش...فکر کردی اگه قلدری کنی خیلی ادم باحالی هستی؟ ولی تو ی زورگو بیش نیستی...}
خیلی جدی و قاطع بهش گفتم و اون هم فقط چند ثانیه به چشمام خیره شد اما نگاش اونطور که اول بود نبود ولی سریع به خودش اومد و با ورود معلم برگشت به میز خودش و امتحان شروع شد.
البته بماند که تمام مدت همه با تعجب نگاهم میکردن ولی مهم نبود و اون روز هم تمام شد...
روز بعد
ویو اوراراکا:
ا/ت دیروز تعریف کرد که چیکارا توی یو ای کرده امیدوارم باکوگو کله ام رو نکنه ولی باورم نمیشه به میدوریا گفته خفه شو...باید ازش معذرت خواهی کنم.
بعد از اینکه همه رفتن ناهار از میدوریا خواستم که بمونه و حرف بزنیم.
میدوریا:{چیزی شده؟}
اوراراکا:{ راستش...*همه چیز رو براش تعریف کردم*}
میدوریا که انگار تو شوک بود گفت:
میدوریا:{پ..پس..میگی خواهرت بود؟}
اوراراکا:{اره...ولی لطفا بین خودمون بمونه}
میدوریا ی لبخند بهم زد و دستش رو گذاشت روش شونه ام رو گفت:
میدوریا:{نگران نباش به کسی نمیگم}
با لبخند بهش گفتم:
اوراراکا:{ممنون...}
ویو باکوگو:
دیروز وقتی تو چشمای اون نفله نگاه کردم یادم رفت چی میخواستم بگم...چرا اینطوری شدم اخه؟ باید همون موقع نفله اش میکردم.
امروز بد حالش رو میگیرم...ناهارم رو زودتر از بقیه تموم کردم تا برم کلاس و حالش رو بگیرم ولی حرفاش رو با میدوریا شنیدم.
یعنی اون نفله خواهرش بوده؟ واسه همین چشماش جور خاصی فرق میکرد.
اوفففف....کاش همون دیروز حالش رو گرفته بودم.
همون لحظه کیریشیما پیدا شد.
کیریشیما:{باکوگو همه چی خوبه؟}
باکوگو:{اره نفله...بیا بریم سر کلاس}

ولی از اون روز دل باکوگو درگیر شده بود...درگیر چشمای دختری که جرعت کرده بود تو روش وایسه...

اینقدر زحمت میکشم ی لایک کنید حداقل. دستم دیگه شکست از بس تایپ کردم.

#سگ‌های‌‌ولگرد‌بانگو #شیطان‌کش‌ها #توکیو‌ریونجرز #عاشقانه‌شیطانی #فرفره‌های‌انفجاری #مای‌هیرو‌اکادمی #وانشات #سناریو #انیمه #فن‌فیک
دیدگاه ها (۵)

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

موضوعـ: وقتی تا لنگ ظهر خوابیننسبتـ: همه چی میتونین بزارین:)...

پارت هیفدهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو <فردا صبح> (ای...

سناریو:زخم التیامی/پارت ۶**باکوگو**اتوبوس راه افتاد. بالاخره...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

مافیای من

ریاکشن پارت ۲

سناریو ایدل رویایی ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط