×قسمت نهم ×پارت سه
×قسمت نهم ×پارت سه
توی همون موقعیت در باز شد و ترنم اومد توی اتاق
ظرف سینی که دستش بود رو جلومون تعارف کرد و بعد کنار پاکان روی تخت نشست
ترنم گوشیشو از روی میزش برداشت و گفت:ایدا شمارتو بگو داشته باشم
و من از اینکه میخوام برای اولین بار حرف بزنم خوشحال شدم
تا دهن باز کردم که بگم پاکان پرید وسط حرفمو طوطی وار شمارمو گفت
ترنم تعجب کرده بود که پاکان شماره منو داره و حفظ هم هست تازه
منم که داشتم اتیش میگرفتم از این کاراش
وقتی ترنم شمارمو زد تو گوشیش گفت : ایدا جون لباست خیلی قشنگه ها
_واقعا!؟ ممنون عزیزم..
_اوهوم..چرا تعجب کردی !؟
_فک نمیکردم سلیقه پاکان انقد خوب باشه..اخه تو دومین نفری هسی که امشب از لباسم تعریف میکنه
_اره خب..پاکان سلیقش همیشه خوب بوده
پاکان به حالت با مزه ای گفت:ما اینیم دیگه...کاریش نمیشه کرد
و من انقدری دلم واسش غش رفت که میخواسم لپشو بکشم
و همین کارو هم کردم
به خیالم من و پاکان الان مثلا عشق همیم
پس هرکاری که انجام بدم و باهاش وانمود کنم عاشق پاکانم نقشمونو طبیعی تر میکرد
پس لپ پاکانو گرفتم و محکم کشیدم و گفتم:بامزه
پاکان چشماش چهارتا شد و بهم با تعجب نگاه کرد
ترنم زد زیر خنده
قشنگ معلوم بود خنده هاش زورکیه
میخواس جوری وانمود کنه انگار که کارای ما اصن مهم نی واسش
اره جون عمش
پاکان یه جوری بهم نگاه میکرد
نمیدونستم معنی نگاهش چیه
خیلی غریبه بود برام
و کاملا معلوم بود که این نگاهش از روی بازی نیست
همینجوری به هم خیره بودیم که ترنم گفت :
ایدا میدونی منم مدرسه شما ثبت نام کردم !؟امیدوارم دوستای خوبی واسه هم بشیم
_وای چه خوب..خیلی خوشحال شدم
منم همین امیدو دارم
پاکان باز پرید وسط حرفم
بابا من زبون دارم خودم -___-
_ایدا کلا یه دوست محشر واسه خیلیاس
_پس چرا جلوی مدرسه دوست خوبی واسه اون پسره نشد ؟؟
اوه اوه...انقدری پاکان زیاده روی کرد که ترنم از حرص به خودش اجازه داد وارد جزئیات بشه
عصبی شدم
حق نداشت اینجوری در موردم حرف بزنه
خواستم یه چیزی بگم که پاکان دستشو گذاشت روی پام
منظورش فک کنم این بود که خفه شو
منم ساکت شدم
_اهان...یادم نبود خیلیا واسه تو ینی جنس مذکر
_منظور ؟؟
_هیچی..فقط بگم ایدا تنها پسر زندگیش منم
برخلاف بقیه
_واسه چی فک کردین باید رابطه تو و این دختره واسه من مهم باشه که از وقتی اومدین هی میخواین نشون بدید که عاشق همید ؟؟
_نکنه میخوای بگی مهم نی برات !؟
_خیلی وقته که هرچی بهت مربوط میشه واسم مهم نی
_اگه اینجوری باشه که خیلی خوبه
_مطمئن بآش همینجوریه
نتونستم وضعو تحمل کنم
داد زدم :بسه دیگه
هر دو ساکت شدن
از جام بلند شدم
رفتم سمت در و از اتاق خارج شدم
بعد من پاکان هم اومد بیرون
تا وقتی بریم خونه باهاش حرفی نزدم
شاید من حق نداشتم این کارو انجام بدم
واقعیتش این بود که من هیچ جایی توی زندگیه پاکان نداشتم که واسم مهم باشه گذشتش چی بوده
ولی اینجور که پیداس پاکان فک کرده بود کار من از روی نقش بازی کردنه
اما چیزی که خودم میدونستم این نبود
این بود که این کار من از قصد بود
ینی یه جورایی الان و گذشته و اینده پاکان واسم مهم شده بود
نمیدونم باید به این اهمیت چی گفت
فقط میدونم پاکان به اندازه میلاد توی زندگیم اهمیت پیدا کرده بود
و این اصلا خوب نبود..
توی همون موقعیت در باز شد و ترنم اومد توی اتاق
ظرف سینی که دستش بود رو جلومون تعارف کرد و بعد کنار پاکان روی تخت نشست
ترنم گوشیشو از روی میزش برداشت و گفت:ایدا شمارتو بگو داشته باشم
و من از اینکه میخوام برای اولین بار حرف بزنم خوشحال شدم
تا دهن باز کردم که بگم پاکان پرید وسط حرفمو طوطی وار شمارمو گفت
ترنم تعجب کرده بود که پاکان شماره منو داره و حفظ هم هست تازه
منم که داشتم اتیش میگرفتم از این کاراش
وقتی ترنم شمارمو زد تو گوشیش گفت : ایدا جون لباست خیلی قشنگه ها
_واقعا!؟ ممنون عزیزم..
_اوهوم..چرا تعجب کردی !؟
_فک نمیکردم سلیقه پاکان انقد خوب باشه..اخه تو دومین نفری هسی که امشب از لباسم تعریف میکنه
_اره خب..پاکان سلیقش همیشه خوب بوده
پاکان به حالت با مزه ای گفت:ما اینیم دیگه...کاریش نمیشه کرد
و من انقدری دلم واسش غش رفت که میخواسم لپشو بکشم
و همین کارو هم کردم
به خیالم من و پاکان الان مثلا عشق همیم
پس هرکاری که انجام بدم و باهاش وانمود کنم عاشق پاکانم نقشمونو طبیعی تر میکرد
پس لپ پاکانو گرفتم و محکم کشیدم و گفتم:بامزه
پاکان چشماش چهارتا شد و بهم با تعجب نگاه کرد
ترنم زد زیر خنده
قشنگ معلوم بود خنده هاش زورکیه
میخواس جوری وانمود کنه انگار که کارای ما اصن مهم نی واسش
اره جون عمش
پاکان یه جوری بهم نگاه میکرد
نمیدونستم معنی نگاهش چیه
خیلی غریبه بود برام
و کاملا معلوم بود که این نگاهش از روی بازی نیست
همینجوری به هم خیره بودیم که ترنم گفت :
ایدا میدونی منم مدرسه شما ثبت نام کردم !؟امیدوارم دوستای خوبی واسه هم بشیم
_وای چه خوب..خیلی خوشحال شدم
منم همین امیدو دارم
پاکان باز پرید وسط حرفم
بابا من زبون دارم خودم -___-
_ایدا کلا یه دوست محشر واسه خیلیاس
_پس چرا جلوی مدرسه دوست خوبی واسه اون پسره نشد ؟؟
اوه اوه...انقدری پاکان زیاده روی کرد که ترنم از حرص به خودش اجازه داد وارد جزئیات بشه
عصبی شدم
حق نداشت اینجوری در موردم حرف بزنه
خواستم یه چیزی بگم که پاکان دستشو گذاشت روی پام
منظورش فک کنم این بود که خفه شو
منم ساکت شدم
_اهان...یادم نبود خیلیا واسه تو ینی جنس مذکر
_منظور ؟؟
_هیچی..فقط بگم ایدا تنها پسر زندگیش منم
برخلاف بقیه
_واسه چی فک کردین باید رابطه تو و این دختره واسه من مهم باشه که از وقتی اومدین هی میخواین نشون بدید که عاشق همید ؟؟
_نکنه میخوای بگی مهم نی برات !؟
_خیلی وقته که هرچی بهت مربوط میشه واسم مهم نی
_اگه اینجوری باشه که خیلی خوبه
_مطمئن بآش همینجوریه
نتونستم وضعو تحمل کنم
داد زدم :بسه دیگه
هر دو ساکت شدن
از جام بلند شدم
رفتم سمت در و از اتاق خارج شدم
بعد من پاکان هم اومد بیرون
تا وقتی بریم خونه باهاش حرفی نزدم
شاید من حق نداشتم این کارو انجام بدم
واقعیتش این بود که من هیچ جایی توی زندگیه پاکان نداشتم که واسم مهم باشه گذشتش چی بوده
ولی اینجور که پیداس پاکان فک کرده بود کار من از روی نقش بازی کردنه
اما چیزی که خودم میدونستم این نبود
این بود که این کار من از قصد بود
ینی یه جورایی الان و گذشته و اینده پاکان واسم مهم شده بود
نمیدونم باید به این اهمیت چی گفت
فقط میدونم پاکان به اندازه میلاد توی زندگیم اهمیت پیدا کرده بود
و این اصلا خوب نبود..
- ۱۵.۰k
- ۱۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط