سر این قسمت عملا پا... آره حمایت کنید نوکرم

ابن قسمت یکم کوتاه هست ولی همینم خوبه

قسمت ۹ – «چرخش غیرمنتظره»

جین با قدم‌هایی تند از جلوی کتیبه‌ شکسته دور شد. هنوز آثار تاریکی توی ذهنش بود، اما می‌خواست خودش رو جمع‌ وجور نگه داره. زُهَل با حالتی جدی کنارش راه می‌رفت، مثل یه سرباز وفادار.

جین نفسش رو بیرون داد و گفت:
ــ « باید سریع برگردم هتل. چارلی منتظره. بعداً همه‌ چی رو برات توضیح میدم. الان فقط یه کار مهم داریم… باید بریم یه مغازه لباس‌فروشی و قیافه‌تو عوض کنیم.»

زُهَل ایستاد. چشم‌هاش برق زد و با صدایی قوی گفت:
ــ «هرگز! یک جنگجو از خودِ واقعیش فرار نمی‌کنه!»

کات.

زُهَل ــ جلوی آینه‌ی مغازه ایستاده بود. لباس‌های باستانی و زرهش با یک ست کامل لباس مدرن عوض شده بودن: شلوار جین تیره، تیشرت مشکی جذب ، و یه کت چرم سبک. موهاش کمی جمع شده بودن و یه عینک دودی کوچیک رو یقه‌ش آویزون بود. ترکیبش؟ بی‌نهایت جذاب.

جین با لبخندی که سعی می‌کرد پنهانش کنه، گفت:
ــ «آره… یه جنگجوی واقعی الان یه مدل هم هست، معلوم نیست با شمشیر بیشتر می‌کشه یا با چشم‌ غره.»

زُهَل با بی‌میلی به خودش توی آینه نگاه کرد.
ــ «این لباس‌ها آزادی حرکت ندارن…»

ــ «بهش عادت می‌کنی. الان تو اسمت جیسونه. پسر یکی از دوستای قدیمیم. اومدی ببینی تو هتل چه خبره. اگر ازت پرسیدن، بگو تازه از منطقه‌ی حلقه‌ی سوم جهنم اومدی.»

...

در مسیر برگشت به هتل، جین و زُهَل (جیسون) از وسط خیابونای نیمه‌سوخته و نورهای قرمز و نئون‌های چشمک‌زن گذشتن. چشم هر جهنمی که به زُهَل می‌افتاد، مات و مبهوت می‌شد. حتی یکی از شیاطین زن، زیر لب گفت:
ــ «اوف… این از کدوم جهنم اومده؟»

جین زیر لب خندید و ادامه داد:
ــ «حالا گوش کن… الان دیگه جهنم اون‌جایی نیست که تو می‌شناختی. همه چی عوض شده. تکنولوژی اومده وسط. مردم با هولوگرام کار می‌کنن، گوشی دارن، دیتا می‌خرن، و یه عالمه چیز دیگه.»

زُهَل با سردرگمی به تابلوهای دیجیتالی و اسپیکرهایی که ازشون آهنگ میومد نگاه کرد.
ــ «این… جادو نیست؟»

ــ «نه، علمه. الان مردم با جادو زندگی نمی‌کنن، با تکنولوژی زندگی می‌کنن. پس اگه خواستی جلوی بقیه حرف بزنی، نگو "من با هیولاها جنگیدم"، بگو "تو شرایط سخت بزرگ شدم". و لطفاً، لطفاً از شمشیر حرف نزن.»

زُهَل با اخم کوچیکی گفت:
ــ «ولی شمشیرم اسم داشت…»

ــ «نه دیگه، الان اسمشم نداشته باشه بهتره!»

...

در دوردست، هزبین هتل داشت نمایان می‌شد. نور گرم و آرامی از پنجره‌هاش می‌تابید. جین زیر لب گفت:
ــ «فقط امیدوارم چارلی هنوز عصبانی نباشه…»

زُهَل نفس عمیقی کشید و گفت:
ــ «بذار بیاد. اگه مشکلی پیش اومد، من دفاع می‌کنم.»

ــ «نه نه نه! نه دفاع! فقط لبخند بزن و بگو "سلام".»

(ادامه دارد...)
دیدگاه ها (۹)

دو قطب مخالف🧡💙# قسمت ۳۰: «اعتراف به همه» 🔥❄️**صحنه ۱ - داخلی...

بنده انیمه دوستم هستم🌝

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

🖤 پارت ۲: اشتباه بزرگی کردی!ساعت ۱۰ شب ـ مخفیگاه تومانمایکی ...

پارت ۴۸ دو روز بعد، لینا همراه سوفیا برای خرید بیرون رفته بو...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 29ویولت و هوسوک از مهمان‌خانه بیرون ...

چند پارتی جیمین پارت هشتم

#ترد شده من پـــــــارتــــــ...

چندپارتی یونگی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط