{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و بدونِ شک

و بدونِ شک
قرار های از پیش تعیین نشده
و خیابان های تاریک و خلوت
بهترین مکان و زمان بود
برای رها کردن تمام دل مشغولی هایمان
در پیاده رو هایی که دیگر
انتظار قدم هایمان را میکشند
انتظار خنده هایمان را

ما کاملا بی اختیار
وسطِ کوچه
کوچه ای که نام جمهوری اسلامی را یدک میکشد
یکدیگر را بغل میکنیم
و جز صدای پای رهگذری مزاحم
هیچ چیز توانِ جدا کردنمان را ندارد
راستی چقدر خوب که از من کوتاه تری
و هنگامی که خودت را در آغوشم جای میدهی
راهی جز نفس کشیدن گیسویت نمی ماند

از این معاشقه ی کنج دیوار
دیوانه ی آن لحظه ام که
نفس هایت به شماره می افتد
و ضربان قلبِ بی جانم
تمام اضطراب ناشی از بوسیدنِ لب هایت را لو میدهد...

تو نمیدانی
اما منِ بیچاره
تمام این لحظات را
به خداحافظی کردنت می اندیشم
و دعا میکنم
ای کاش در لحظه رفتنت
سرم به جایی بخورد
تا بهانه کرده و گریه کنم
تو به خانه می روی
و من می مانم و
خیابان و سیگارو سیگارو سیگار
و خلاصه به خانه میرسم
و خلاصه تمام چراغ ها خاموش میشود

حالا نوبت دلتنگی ست
و در این خلاصه ها چه بر سرم می آید، همه به کنار
وقت خواب را بگو
بی قراری بافتن موهایت بالا میگرد
و در آغوش کشیدنِ لحاف
و تمدید دردِ آن نقطه از دستم
که ردِ دندان هایت را جا گذاشته ای
و بوییدن دست هایم که تمام مدت نَشُسته ام
تا عطر انگشتانت را زیرِ سرم بگذارم..
دیدگاه ها (۹)

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

گریه احساسی بانوی تازه مسلمان 🥹🧡«لحظه‌ای که قلبت، راهش را پی...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

مرثیهٔ خاموشخواننده: بی.ام.لیمیتمهندسیِ محتوا: بهرام محمدی[ب...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 🔟╯Ⓟⓐⓡⓣ جیمین همان لحظه از د...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

« مردِ خواستنی، زنِ خواهان » ‌ در زمان‌هایی نه‌چندان دور، ...

خـبـر فـــورے🚨:🚨 پزشکیان: نه فقط مردم خیابان، بلکه همه مردمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط