{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصــه پر حادثــه حاضـر باشم

حکم پیشانی ام این بودکه تو گم شوی و

من بـه دنبال تو یک عمر مسافـر باشـــم

تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
دیدگاه ها (۲۷)

یه صبح سگی تعریف می کنه پاورقیزندگی چنیمه کلمه سرخ می شه تو ...

# 🥀 اپیلوگ: «تپشی که دوباره معنا گرفت»بهار بعدی.کلینیک دکترت...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۲۰: «پای...

نام رمان: سایه‌ی نقره‌ایباران شدیدی به شیشه‌های عمارتِ سنگی ...

خب خب خب.بیووومن ادیتورم. و خب میخوام ادیتامو اینجا تو ویسگو...

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شو...

داستان عاشقانه جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط