**پارت چهارم: سرعت و جنون**

**پارت چهارم: سرعت و جنون**

جونگ‌کوک با خشونتی سرد و بی‌رحمانه، بازوی لیها رو گرفت و به زور اون رو داخل ماشین انداخت. صدایِ کوبیده شدنِ درِ ماشین، سکوتِ شب رو شکست. موتورِ غول‌پیکرِ ماشین با یک نعره‌یِ بم روشن شد و به سمتِ عمارتِ تاریک و مرموزِ جونگ‌کوک به حرکت دراومد.

لیها تمامِ طولِ مسیر رو ساکت ننشست. با صدایی که از خشم می‌لرزید، بی‌وقفه غر می‌زد و سعی داشت خشمش رو به رخِ مردی بکشه که حالا صاحبِ اختیارش شده بود. جونگ‌کوک که دیگه طاقتش طاق شده بود، ناگهان فرمان رو با شدتی غیرمنتظره چرخوند. ماشین در پیچِ جاده لیز خورد و جیغِ لاستیک‌ها تویِ فضا پیچید.

در اثرِ این حرکتِ ناگهانی، بدنِ لیها با شدت به سمتِ جونگ‌کوک پرت شد. جونگ‌کوک بدونِ اینکه چشم از جاده برداره، با یک دست فرمان رو با تسلط کنترل کرد و با دستِ دیگه، کمرِ باریکِ لیها رو گرفت و اون رو در جای خودش فیکس کرد. جونگ‌کوک با صدایی که از خشمِ کنترل شده می‌لرزید، گفت: «خیلی غر می‌زنی.»

لیها با حرص نگاهش کرد و گفت: «همینی که هست. از این به بعد قراره بیشتر از این‌ها غر زدنم رو بشنوی.»

جونگ‌کوک نگاهِ تیره‌اش رو برای یک ثانیه روی صورتِ لیها قفل کرد و با لحنی که بویِ هشدار می‌داد، غرید: «ادم باش، وگرنه کاری می‌کنم که پشیمون بشی.»

لیها پوزخندی زد، سرش رو کج کرد و با لحنی تمسخرآمیز گفت: «دستت رو رو کمرم می‌زاری یا می‌خوای منو تو اتاقِ شخصی‌ات ببری؟ کدومش؟»

جونگ‌کوک نفسِ عمیقی کشید. فاصله‌ی بینشون انقدر کم بود که لیها گرمایِ نفس‌هایِ تندش رو روی پوستش حس می‌کرد. مرد زمزمه کرد: «بوسه ای می‌زنم که از درد ناله کنی و لبت پاره بشه. همین‌قدر محکم و بی‌رحم!»

لیها با بی‌باکی خندید، انگار که اصلا از این تهدید نترسیده باشه. «نمی‌تونی... تو عرضه نداری.»

جونگ‌کوک پدالِ گاز رو تا انتها فشرد، سرعتِ ماشین دو برابر شد و با پوزخندی خطرناک روی لبش گفت: «امتحانش مجانیه، بیبی... به زودی می‌فهمی که دارم راست می‌گم.»
دیدگاه ها (۱)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت نوزدهم: مردی که هرگز نمُردجونگ‌کوک ا...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

🖤 عروس مافیا | پارت چهارمساعت ۲ بعدازظهر | عمارت جونگ‌کوکا/ت...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

LESSON

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت چهارمساعت از دو بعدازظهر گذشته بو...

پارت ۱۰بعد از اون نبردِ نفس‌گیر، آرامشِ کاذبی حاکم شده بود. ...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط