۴۴
𓆩୨୧𓆪 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 𓆩୨୧𓆪
بعد از چیدن نگاهی به ساعتم کردم.
ساعت ۴ بود.
به کوک گفتم بریم خونه لباس بپوشیم.
کوک رفت خونهی خودش، منم رفتم خونهی خودم.
𓂃 𐙚 𓂃
𓆩୨୧𓆪 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐇𝐨𝐦𝐞 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 𓆩୨୧𓆪
رفتم لباسام رو عوض کردم.
چون تم کافه رنگ چری بود، یه شلوار پارچهای به رنگ چری و شومیز سفید و کراوات چری پوشیدم.
و بعد عطر تلخی که همیشه میزدم رو زدم.
بعد از آماده شدن، کادوهای آت رو برداشتم و به سمت کافه حرکت کردم.
𓂃 𐙚 𓂃
𓆩୨୧𓆪 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𓆩୨୧𓆪
از مدرسه درآمدیم.
رینا اومد خونهی من و یه لباس هم با خودش آورده بود.
×: این پاکتا چیه؟
کمی مکث کرد.
$: لباس.
نگاهش کردم.
×: خوب چه لباسی؟
خندید و گفت:
$: عجله نکن.
منو کشونکشون برد بالا، لباس رو داد بهم و به زور رینا پوشیدمش.
بعد از پوشیدن لباس، اومد تو اتاقم.
تق...
تق...
×: بیا تو.
در رو باز کرد و اومد تو.
نگاهی از پایین تا بالا بهم انداخت و گفت:
$: بهبه!
نگاهم رو از آینه گرفتم و به رینا دادم.
×: حالا نمیگی چرا اینو دادی بپوشم؟
لبخندی زد.
$: عجله نکن.
ببین لباس من خوشگله یا نه.
نگاهی به لباس تنش انداختم.
×: آره، خیلی بهت میاد.
لبخندی زد.
$: ممنونم... حالا بشین میکاپت کنم.
نفس عمیقی کشیدم، ولی این بار چیزی نگفتم.
نشستم و رینا شروع به میکاپ کردنم کرد.
بعد از ۳۰ دقیقه تموم شد و رفت سراغ موهام.
کمی با اتو مو حالتش داد و از بالا دماسبی بست.
بعد از تموم شدن کار میکاپ و مو، بلند شدیم و به سمت ماشین رفتیم.
بعد از ۳۰ دقیقه رسیدیم.
وقتی ایستاد، یه چشمبند سفید بهم داد و گفت:
$: چشمتون رو ببند.
اول پوفی کشیدم.
×: اوفففف!
رینا خندید و گفت:
$: ببنددددد!
کمی صدامو بلند کردم.
×: باشه بابا!
بعد از بستن چشمبند، در ماشین رو رینا برام باز کرد.
یکی دستم رو گرفت و کمک کرد راه بیام...
ولی اون دست رینا نبود.
گرمای دستش بهم آرامش میداد.
درحال فکر کردن بودم که چشمبندم باز شد.
و با باز شدن چشمبند، چیزایی دیدم که انتظار نداشتم...
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𓂃
بعد از چیدن نگاهی به ساعتم کردم.
ساعت ۴ بود.
به کوک گفتم بریم خونه لباس بپوشیم.
کوک رفت خونهی خودش، منم رفتم خونهی خودم.
𓂃 𐙚 𓂃
𓆩୨୧𓆪 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐇𝐨𝐦𝐞 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 𓆩୨୧𓆪
رفتم لباسام رو عوض کردم.
چون تم کافه رنگ چری بود، یه شلوار پارچهای به رنگ چری و شومیز سفید و کراوات چری پوشیدم.
و بعد عطر تلخی که همیشه میزدم رو زدم.
بعد از آماده شدن، کادوهای آت رو برداشتم و به سمت کافه حرکت کردم.
𓂃 𐙚 𓂃
𓆩୨୧𓆪 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𓆩୨୧𓆪
از مدرسه درآمدیم.
رینا اومد خونهی من و یه لباس هم با خودش آورده بود.
×: این پاکتا چیه؟
کمی مکث کرد.
$: لباس.
نگاهش کردم.
×: خوب چه لباسی؟
خندید و گفت:
$: عجله نکن.
منو کشونکشون برد بالا، لباس رو داد بهم و به زور رینا پوشیدمش.
بعد از پوشیدن لباس، اومد تو اتاقم.
تق...
تق...
×: بیا تو.
در رو باز کرد و اومد تو.
نگاهی از پایین تا بالا بهم انداخت و گفت:
$: بهبه!
نگاهم رو از آینه گرفتم و به رینا دادم.
×: حالا نمیگی چرا اینو دادی بپوشم؟
لبخندی زد.
$: عجله نکن.
ببین لباس من خوشگله یا نه.
نگاهی به لباس تنش انداختم.
×: آره، خیلی بهت میاد.
لبخندی زد.
$: ممنونم... حالا بشین میکاپت کنم.
نفس عمیقی کشیدم، ولی این بار چیزی نگفتم.
نشستم و رینا شروع به میکاپ کردنم کرد.
بعد از ۳۰ دقیقه تموم شد و رفت سراغ موهام.
کمی با اتو مو حالتش داد و از بالا دماسبی بست.
بعد از تموم شدن کار میکاپ و مو، بلند شدیم و به سمت ماشین رفتیم.
بعد از ۳۰ دقیقه رسیدیم.
وقتی ایستاد، یه چشمبند سفید بهم داد و گفت:
$: چشمتون رو ببند.
اول پوفی کشیدم.
×: اوفففف!
رینا خندید و گفت:
$: ببنددددد!
کمی صدامو بلند کردم.
×: باشه بابا!
بعد از بستن چشمبند، در ماشین رو رینا برام باز کرد.
یکی دستم رو گرفت و کمک کرد راه بیام...
ولی اون دست رینا نبود.
گرمای دستش بهم آرامش میداد.
درحال فکر کردن بودم که چشمبندم باز شد.
و با باز شدن چشمبند، چیزایی دیدم که انتظار نداشتم...
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𓂃
- ۶.۷k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط