Forbidden love①④
Forbidden love①④
رینا: دختر نمیخوای حرف بزنی؟ سهروزه نشستهلی نه درس میخونی نه چیزی، خوبی اصلاً؟
ا/ت: نه...
رینا: خب به من نمیگی اون شب چی شد که اینجوری کز کردی یه گوشه؟ نه غذایی میخوری نه حرفی چه مرگت شده آخه؟ بگو به من.
ا/ت: حوصله ندارم رینا تنهام بذار
رینا: باشه هر جور راحتی ولی هر وقت آمادگیش رو داشتی به من بگو باشه گلم؟
ا/ت: باشه... ولی فعلاً نه
رینا که دانشجوی زرنگ کلاس بود ۲۴ ساعته داشت درس میخوند و میگفت این ۴۰ روز تعطیل هم براش کمه اما من تمام این مدت فقط داشتم به اون شب لعنتی و بعدش فکر میکردم.
پنجاه روز بعد
۵۰ روز از اون شب گذشته بود. سعی کرده بودم همهچیز رو فراموش کنم و زندگی جدیدم رو از سر بگیرم حتی با خودم قرار گذاشته بودم بعد از تموم شدن امتحانات برگردم پیش خانوادهام... چون واقعاً هیچجا آغوش خانواده نمیشد
رینا: آمادهای برای آخرین امتحان؟
ا/ت: نه اصلاً...
امروز آخرین امتحان بود امتحان ریاضی با جئون جونگکوک همین که اسمش اومد تو سرم تنم از استرس شروع کرد به لرزیدن.
رینا: چته رنگت پریده؟
ا/ت: هیچی...
همون لحظه حالت تهوع شدیدی بهم دست داد و تمام محتویات معدهم اومد تو دهنم سریع دویدم سمت سرویس بهداشتی و بالا آوردم
رینا نگران پشت سرم اومد و موهام رو داد عقب: فدات بشم چت شده؟ انقدر استرس داری؟
ا/ت: یکم... بعدشم حس میکنم دارم پریود میشم همهچیزم به هم ریخته
رینا: ماه قبل که نشدی! این ماه هم الان کلی از تاریخش گذشته.
ا/ت: علائمش رو دارم... سینههام سفت شدن و درد میکنن حتماً از استرس امتحانات عقب افتاده.
رینا: باشه آروم باش الان امتحان تموم میشه راحت میشی.
رینا رفت و چند لحظه بعد با یه قرص برگشت: بیا عزیزم این ضدتهوع رو بخور حالتو بهتر میکنه.
قرص رو خوردم کمی آب خوردم کیفم رو برداشتم و با هم راه افتادیم سمت دانشگاه.
نیم ساعت بعد
صدای آروم رینا رو شنیدم که داشت بیدارم میکرد: رسیدیم عزیزم
چشمهام رو باز کردم. رینا در ماشین رو باز کرد و دستم رو گرفت تا با هم بریم داخل سالن امتحانات. سالن ما طبقه بالا بود
رینا: بهتری گلم؟
ا/ت: آره ممنون رینا
رینا: قربونت برم یکم تب داری اول امتحانت رو بده بعد با هم میریم درمانگاه.
ا/ت: باشه
اسم من و رینا توی لیست کنار هم نبود صندلی من افتاده بود ردیف آخر. صندلی کناریام خالی بود و روش نوشته شده بود: (مراقب شماره ۶)
تو این چهار سالی که دانشگاه بودم هیچوقت انقدر حالم خراب نبود چند تا از اساتید اومدن برهگها رو پخش کنن که جونگکوک هم با دستهبرگها از راه رسید.
این اولین بار بود بعد از اون شب لعنتی میدیدمش ردیفها رو میاومد جلو تا به من رسید برگ رو گذاشت روی میز و دستش تصادفاً خورد به دستم
سرش رو آورد جلو و آروم پرسید: خوبی؟
مچ دستم رو گرفت: بدنت خیلی داغه!
با انزجار دستم رو کشیدم بیرون و چیزی نگفتم اونم بدون حرف رد شد و رفت صندلی مراقب رو برداشت و نشست کنار صندلی خالی کنار دستم.
ا/ت (با صدای خیلی آروم و حرصی): شما چرا اومدی اینجا نشستین؟
کوک: مراقبم
نگاهی به اطراف انداخت کسی حواسش به ما نبود.
کوک: امتحانش آسونه اگر کمک خواستی بگو
بیتفاوت نگاهی به برگه انداختم اما همهچیز رو دوتا میدیدم حروف جلوی چشمهام رقص میکردند.
کوک: ا/ت... خوبی؟
دستم رو گذاشتم روی دهنم حالم دوباره به هم خورد بدون اینکه منتظر اجازه باشم از صندلی پریدم و سمت در خروجی دویدم
ده دقیقه بعد
داشتم دیوونه میشدم حالم بهشدت بد بود آب سرد به صورتم زدم و از سرویس زدم بیرون که جونگکوک رو دیدم پشت در ایستاده
کوک: خوبی؟
ا/ت: به تو ربطی نداره برو اونور!
دستم رو محکم گرفت: صورتت عین گچ سفید شده!
خواستم بیتوجه از کنارش رد بشم و برم سمت سالن امتحان که ناگهان همهچیز دور سرم چرخید... پاهام بیحس شد و چشمهام سیاهی رفت...
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
رینا: دختر نمیخوای حرف بزنی؟ سهروزه نشستهلی نه درس میخونی نه چیزی، خوبی اصلاً؟
ا/ت: نه...
رینا: خب به من نمیگی اون شب چی شد که اینجوری کز کردی یه گوشه؟ نه غذایی میخوری نه حرفی چه مرگت شده آخه؟ بگو به من.
ا/ت: حوصله ندارم رینا تنهام بذار
رینا: باشه هر جور راحتی ولی هر وقت آمادگیش رو داشتی به من بگو باشه گلم؟
ا/ت: باشه... ولی فعلاً نه
رینا که دانشجوی زرنگ کلاس بود ۲۴ ساعته داشت درس میخوند و میگفت این ۴۰ روز تعطیل هم براش کمه اما من تمام این مدت فقط داشتم به اون شب لعنتی و بعدش فکر میکردم.
پنجاه روز بعد
۵۰ روز از اون شب گذشته بود. سعی کرده بودم همهچیز رو فراموش کنم و زندگی جدیدم رو از سر بگیرم حتی با خودم قرار گذاشته بودم بعد از تموم شدن امتحانات برگردم پیش خانوادهام... چون واقعاً هیچجا آغوش خانواده نمیشد
رینا: آمادهای برای آخرین امتحان؟
ا/ت: نه اصلاً...
امروز آخرین امتحان بود امتحان ریاضی با جئون جونگکوک همین که اسمش اومد تو سرم تنم از استرس شروع کرد به لرزیدن.
رینا: چته رنگت پریده؟
ا/ت: هیچی...
همون لحظه حالت تهوع شدیدی بهم دست داد و تمام محتویات معدهم اومد تو دهنم سریع دویدم سمت سرویس بهداشتی و بالا آوردم
رینا نگران پشت سرم اومد و موهام رو داد عقب: فدات بشم چت شده؟ انقدر استرس داری؟
ا/ت: یکم... بعدشم حس میکنم دارم پریود میشم همهچیزم به هم ریخته
رینا: ماه قبل که نشدی! این ماه هم الان کلی از تاریخش گذشته.
ا/ت: علائمش رو دارم... سینههام سفت شدن و درد میکنن حتماً از استرس امتحانات عقب افتاده.
رینا: باشه آروم باش الان امتحان تموم میشه راحت میشی.
رینا رفت و چند لحظه بعد با یه قرص برگشت: بیا عزیزم این ضدتهوع رو بخور حالتو بهتر میکنه.
قرص رو خوردم کمی آب خوردم کیفم رو برداشتم و با هم راه افتادیم سمت دانشگاه.
نیم ساعت بعد
صدای آروم رینا رو شنیدم که داشت بیدارم میکرد: رسیدیم عزیزم
چشمهام رو باز کردم. رینا در ماشین رو باز کرد و دستم رو گرفت تا با هم بریم داخل سالن امتحانات. سالن ما طبقه بالا بود
رینا: بهتری گلم؟
ا/ت: آره ممنون رینا
رینا: قربونت برم یکم تب داری اول امتحانت رو بده بعد با هم میریم درمانگاه.
ا/ت: باشه
اسم من و رینا توی لیست کنار هم نبود صندلی من افتاده بود ردیف آخر. صندلی کناریام خالی بود و روش نوشته شده بود: (مراقب شماره ۶)
تو این چهار سالی که دانشگاه بودم هیچوقت انقدر حالم خراب نبود چند تا از اساتید اومدن برهگها رو پخش کنن که جونگکوک هم با دستهبرگها از راه رسید.
این اولین بار بود بعد از اون شب لعنتی میدیدمش ردیفها رو میاومد جلو تا به من رسید برگ رو گذاشت روی میز و دستش تصادفاً خورد به دستم
سرش رو آورد جلو و آروم پرسید: خوبی؟
مچ دستم رو گرفت: بدنت خیلی داغه!
با انزجار دستم رو کشیدم بیرون و چیزی نگفتم اونم بدون حرف رد شد و رفت صندلی مراقب رو برداشت و نشست کنار صندلی خالی کنار دستم.
ا/ت (با صدای خیلی آروم و حرصی): شما چرا اومدی اینجا نشستین؟
کوک: مراقبم
نگاهی به اطراف انداخت کسی حواسش به ما نبود.
کوک: امتحانش آسونه اگر کمک خواستی بگو
بیتفاوت نگاهی به برگه انداختم اما همهچیز رو دوتا میدیدم حروف جلوی چشمهام رقص میکردند.
کوک: ا/ت... خوبی؟
دستم رو گذاشتم روی دهنم حالم دوباره به هم خورد بدون اینکه منتظر اجازه باشم از صندلی پریدم و سمت در خروجی دویدم
ده دقیقه بعد
داشتم دیوونه میشدم حالم بهشدت بد بود آب سرد به صورتم زدم و از سرویس زدم بیرون که جونگکوک رو دیدم پشت در ایستاده
کوک: خوبی؟
ا/ت: به تو ربطی نداره برو اونور!
دستم رو محکم گرفت: صورتت عین گچ سفید شده!
خواستم بیتوجه از کنارش رد بشم و برم سمت سالن امتحان که ناگهان همهچیز دور سرم چرخید... پاهام بیحس شد و چشمهام سیاهی رفت...
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
- ۳۱۰
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط