سلام 👋👋 من میخوام به خاطر یه نفر پارت جدید رو بزارم ولی ش
سلام 👋👋 من میخوام به خاطر یه نفر پارت جدید رو بزارم ولی شما شرط ها رو حتما برسونید 🫶❤
جین پشت در وایساده بود و با دست به چارچوب در تکیه داده بود.
جین:خب خب... بالاخره پیداتون کردم! 😐
ات و تهیونگ چند ثانیه فقط بهش نگاه کردند.
ات اولین کسی بود که به خودش آمد.
+ جین؟! 😭 تو اینجا چی کار میکنی؟
جین ابرویش را بالا انداخت.
جین:سؤال بهتر اینه که شما دوتا اینجا چی کار میکنید؟ 😐
— هوا میخوردیم.
جین نگاهی به آسمان انداخت.
جین:ساعت نزدیک یازده شبه.
بعد به ات نگاه کرد.
جین:تو هم برای هوا خوردن رفتی پشتبوم؟
+آره. من که بهتون گفتم میخوام بیام هوا بخورم. 😂
تهیونگ خندهاش گرفت و سرش را پایین انداخت.
جین با دیدن این صحنه چشمهایش را ریز کرد.
جین: من نمیدونم چرا حس میکنم یه چیزی رو از من مخفی میکنید.
+هیچچیزی نیست!
جین: من هنوز چیزی نگفتم! 😂
+ خب... قیافت مشکوک بود! 😑
جین خندید.
باشه، باشه. بیاید پایین. همه منتظرن.
+ همه؟
جین: آره.
جین مکث کرد.
البته کای بیشتر از همه منتظره.
ات همون لحظه فهمید چرا.
کای احتمالاً فهمیده بود که ات رفته پیش تهیونگ و حالا منتظر بود ببیند چه اتفاقی افتاده. ( کای کنجکاو 😂)
تهیونگ در را باز کرد و هر سه وارد راهرو شدند.
وقتی پایین اومدن، همه هنوز توی پذیرایی بودند.
جین :پیدا شدن! 😌
+جین خب رفتم هوا بخورم
جین: چی؟ من فقط گزارش دادم. 😂
کای سریع به ات نگاه کرد.
ات فقط خیلی نامحسوس سرش را تکان داد؛ یعنی هیچی نشده.
کای هم فهمید و چیزی نگفت.
& کجا بودید؟
ات قبل از تهیونگ جواب داد:
+ پشتبوم، به خدا میخواستم هوا بخورم
تهیونگ روی مبل نشست و سعی کرد خندهاش را کنترل کند.
جین کنار جیمین نشست
جین:من هنوز به این قضیه مشکوکم.
& به چی؟
جین: هیچی. فعلاً. 😌
ات با اخم بهش نگاه کرد.
+ تو زیادی فیلم پلیسی میبینی.
جین: من فقط حواسم جمعه. 😂
همان لحظه گوشی ات دوباره لرزید.
ات گوشی را برداشت.
پیام از طرف مادرش بود.
«فردا شب میخوام دوباره دربارهی آرمان صحبت کنیم. این بار باید تصمیم نهایی گرفته بشه.»
لبخند ات همان لحظه محو شد.
تهیونگ که اون طرف اتاق بود متوجه تغییر حالتش شده بود، آرام نگاهش کرد.
کای هم پیام را از روی چهرهی ات حدس زد.
ات گوشی را خاموش کرد و نفس عمیقی کشید.
تینا متوجه شد.
چی شد؟
ات چند لحظه سکوت کرد.
+ مامانم دوباره دربارهی آرمان میخواد صحبت کنه.
فضای اتاق کمی ساکت شد.
جین این بار شوخی نکرد.
جین:ولی خود آرمان هم که مخالفه، نه؟
ات سرش را تکان داد.
+ آره. خودش گفت فقط مونده خانوادههامون رو راضی کنیم.
&خب پس حداقل خود آرمان هم نمیخواد این اتفاق بیفته.
+ میدونم... ولی خانوادههاشون خیلی راحت کوتاه نمیان.
— پس فردا باید آروم باهاش صحبت کنی.
+آره
جین که دوباره حال و هوای جدی اتاق را دید، دست زد.
جین:خب! جلسهی امشب به پایان رسید. همه بخوابن! فردا قراره خانوادهها رو شکست بدیم! 😎
&چرا تو همیشه همهچیز رو تبدیل به عملیات نظامی میکنی؟ 😂
جین:نمیدونم 😂
شوگا :لازم نیست هی پرونده درست کنی
جین:سکوت 😐
همه خندیدند.
ات خندید
اما تهیونگ هنوز نگاهش میکرد.
ات به سمت پلهها رفت.
تهیونگ نگاهش کرد تا وقتی از پلهها بالا رفت.
کای که این صحنه را دید، فقط لبخند کوتاهی زد.
جین:هی تهیونگ! چرا انقدر به پلهها نگاه میکنی؟ 😐
تهیونگ فوراً برگشت.
— من؟!
جین:آره، تو! 😏
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد.
— داشتم... پلهها رو نگاه میکردم.
جین:چرا؟
— چون... پلهان. 😂
جین: جواب قانعکنندهای بود. 😐
کای سریع خندهاش را پنهان کرد.
و ات که از بالای پلهها صدای آنها را شنیده بود، زیر لب گفت:
+این جین یه روز ما رو لو میده. 😭🤣🎀
بای بای 😘😘😘 امیدوارم دوست داشته باشید
شرط ها :
لایک 12
کامنت برای نظر یادت نره
5 بازنشر
جین پشت در وایساده بود و با دست به چارچوب در تکیه داده بود.
جین:خب خب... بالاخره پیداتون کردم! 😐
ات و تهیونگ چند ثانیه فقط بهش نگاه کردند.
ات اولین کسی بود که به خودش آمد.
+ جین؟! 😭 تو اینجا چی کار میکنی؟
جین ابرویش را بالا انداخت.
جین:سؤال بهتر اینه که شما دوتا اینجا چی کار میکنید؟ 😐
— هوا میخوردیم.
جین نگاهی به آسمان انداخت.
جین:ساعت نزدیک یازده شبه.
بعد به ات نگاه کرد.
جین:تو هم برای هوا خوردن رفتی پشتبوم؟
+آره. من که بهتون گفتم میخوام بیام هوا بخورم. 😂
تهیونگ خندهاش گرفت و سرش را پایین انداخت.
جین با دیدن این صحنه چشمهایش را ریز کرد.
جین: من نمیدونم چرا حس میکنم یه چیزی رو از من مخفی میکنید.
+هیچچیزی نیست!
جین: من هنوز چیزی نگفتم! 😂
+ خب... قیافت مشکوک بود! 😑
جین خندید.
باشه، باشه. بیاید پایین. همه منتظرن.
+ همه؟
جین: آره.
جین مکث کرد.
البته کای بیشتر از همه منتظره.
ات همون لحظه فهمید چرا.
کای احتمالاً فهمیده بود که ات رفته پیش تهیونگ و حالا منتظر بود ببیند چه اتفاقی افتاده. ( کای کنجکاو 😂)
تهیونگ در را باز کرد و هر سه وارد راهرو شدند.
وقتی پایین اومدن، همه هنوز توی پذیرایی بودند.
جین :پیدا شدن! 😌
+جین خب رفتم هوا بخورم
جین: چی؟ من فقط گزارش دادم. 😂
کای سریع به ات نگاه کرد.
ات فقط خیلی نامحسوس سرش را تکان داد؛ یعنی هیچی نشده.
کای هم فهمید و چیزی نگفت.
& کجا بودید؟
ات قبل از تهیونگ جواب داد:
+ پشتبوم، به خدا میخواستم هوا بخورم
تهیونگ روی مبل نشست و سعی کرد خندهاش را کنترل کند.
جین کنار جیمین نشست
جین:من هنوز به این قضیه مشکوکم.
& به چی؟
جین: هیچی. فعلاً. 😌
ات با اخم بهش نگاه کرد.
+ تو زیادی فیلم پلیسی میبینی.
جین: من فقط حواسم جمعه. 😂
همان لحظه گوشی ات دوباره لرزید.
ات گوشی را برداشت.
پیام از طرف مادرش بود.
«فردا شب میخوام دوباره دربارهی آرمان صحبت کنیم. این بار باید تصمیم نهایی گرفته بشه.»
لبخند ات همان لحظه محو شد.
تهیونگ که اون طرف اتاق بود متوجه تغییر حالتش شده بود، آرام نگاهش کرد.
کای هم پیام را از روی چهرهی ات حدس زد.
ات گوشی را خاموش کرد و نفس عمیقی کشید.
تینا متوجه شد.
چی شد؟
ات چند لحظه سکوت کرد.
+ مامانم دوباره دربارهی آرمان میخواد صحبت کنه.
فضای اتاق کمی ساکت شد.
جین این بار شوخی نکرد.
جین:ولی خود آرمان هم که مخالفه، نه؟
ات سرش را تکان داد.
+ آره. خودش گفت فقط مونده خانوادههامون رو راضی کنیم.
&خب پس حداقل خود آرمان هم نمیخواد این اتفاق بیفته.
+ میدونم... ولی خانوادههاشون خیلی راحت کوتاه نمیان.
— پس فردا باید آروم باهاش صحبت کنی.
+آره
جین که دوباره حال و هوای جدی اتاق را دید، دست زد.
جین:خب! جلسهی امشب به پایان رسید. همه بخوابن! فردا قراره خانوادهها رو شکست بدیم! 😎
&چرا تو همیشه همهچیز رو تبدیل به عملیات نظامی میکنی؟ 😂
جین:نمیدونم 😂
شوگا :لازم نیست هی پرونده درست کنی
جین:سکوت 😐
همه خندیدند.
ات خندید
اما تهیونگ هنوز نگاهش میکرد.
ات به سمت پلهها رفت.
تهیونگ نگاهش کرد تا وقتی از پلهها بالا رفت.
کای که این صحنه را دید، فقط لبخند کوتاهی زد.
جین:هی تهیونگ! چرا انقدر به پلهها نگاه میکنی؟ 😐
تهیونگ فوراً برگشت.
— من؟!
جین:آره، تو! 😏
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد.
— داشتم... پلهها رو نگاه میکردم.
جین:چرا؟
— چون... پلهان. 😂
جین: جواب قانعکنندهای بود. 😐
کای سریع خندهاش را پنهان کرد.
و ات که از بالای پلهها صدای آنها را شنیده بود، زیر لب گفت:
+این جین یه روز ما رو لو میده. 😭🤣🎀
بای بای 😘😘😘 امیدوارم دوست داشته باشید
شرط ها :
لایک 12
کامنت برای نظر یادت نره
5 بازنشر
- ۳۰۲
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط