do not leave me

do not leave me
p1☆

ویو ات
تقریبا دو سه هفته ای میشد که امده بودیم کره من با دوستام زندگی میکنم پدر مادرمم تقریبا نزدیک ما زندگی میکنن امروز اولی رو مدرسه جدیدم بود از خواب پاشدم و رفتم بقیرو بیدار کردم و رفتم دستشویی روتین پوستی هر روزمو انجام دادمو حاضر شدم برای مدرسه از اونجایی که مدرسه نزدیک خونه بود تصمیم گرفتیم پیاده بریم
ات: خوب بچها کی میره برا من شیرموز بگیره
میرا: هیچکی خودت باید بری بگیری
ات: پلیزززز برو دیگه
میرا: ات چشاتو اونجوری نکن نمیرم
ات: لدفااا🥺🥺
میرا: اوفف از دست تو باشه
میسو: حالا که داری میری برا منم شیر کاکائو بگیر
لیا: برا منم بگیر
میرا پوفی کشید و گفت..
میرا: باشه بابا برا همتون میگیرم
همه باهم: میسی
ویو ات
بعد از اینکه میرا برامون خوراکی خرید راه افتادیم سمت مدرسه ولی همینکه وارد شدیم معلم گفت...
معلم: چون دیر کردین این زنگ حق ندارین بیاین سر کلاس
میرا: استاد تو رو خدا ببخشید دیگه دیر نمیکنیم
لیا: اره اره دیگه دیر نمیکنیم قول میدیم
معلم: این دفعه رو میبخشم ولی دفعه بعد نمیزارم بیاین حالا هم سریع برین بشینین سر جاتون
هممون رفتیم نشستیم سرکلاس من کلا هیچی از حرفاش نمی فهمیدم ولی خوب میرا و لیا قبلا کره بودن برا همین قرار شد برا منو میسو زنگ تفریح تو ضیح بدن
پرش به زنگ اخر
زنگ خورد و همه مون وسایلمونو جمع کردیم و راه افتادیم سمت خونه
ات: چرا این معلم انقذر تو مخ
میرا: اره خوب ولی ما هم خیلی دیر کردیم
ات: انی بریم دور بزنیم
میرا: همش یه ماه ازت بزرگترم و اینکه نه چون کلی تکلیف داریم
ات: اونی پلیززز همرو باهم حل میکنیم 🥺
میرا: اوففف باشه بچها کیا میگن بریم
لیا: مننننن
میسو: منم میگم بریم
میرا: خوب باشه بیاین بریم
رفتیم توی یه کافه نشستیم داشتیم باهم حرف میزدیم و میخندیدیم که یهو همجا ساکت شدو همه مردمم رفتن یجا قایم شدن برگشتم سمت میرا که اونم ترسیده بود
ات: اونی چیشده
یهو باصدای ینفر در گوشم برگشتم سمت صدا
؟: من بهت میگم چیشده جئون جونگ کوک وارد شده
ات: تو .. تو کی هستی
؟: کیم تهیونگ و شما
از شنیدن اسم کیم تهیونگ انگار اب سرد خالی کرده بودن روم اون... اون یه مافیا بود تو فکر بودم که.....



تموم شد امید وارم خوشتون بیاد 💜
دیدگاه ها (۰)

٪چه حقیقتی + راستش لیا من راجب خانوادم بهت‌ دروغ گفتم من درو...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

رمان(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

پارت 29رمان عشق مدرسه ای ویو فردا صبح وقتی ات داشت برای مدرس...

لیا دستش رو برداشت و روبه بقیه گفت لیا : بریم دیگه کوک : آره...

پارت 1 رمان🎀 عشق مدرسه ای 🎀ویو نویسنده: ات یک بچه یتیمی بود ...

پارت ۲بچه ها ببخشید تو پست قبلی یادم رفت بگم که فکر کنم خودت...

پارت 34رمان عشق مدرسه ای ⭐ویو ات: دلقک لباس ات رو تنش کرد و ...

پارت 19 رمان 🤍عشق مدرسه ای 🤍ات رو برد اتاق. و پرتش کرد رو ت...

پارت 43🎀 ویو آت 🎀رسیدیم خونه.آت: وای... خونه‌ی خودمون! 🥹🏠💜هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط