اشتباه من
لارا ویو:
خشکم زده بود ، یعنی چی جئون تهیونگ دیگه کیه ، یعنی دوتاعن ؟؟ دوتا برادر ؟؟؟؟؟ پس این کجا بوده تا الان
مامان: دخترم نمیخوای سلام کنی؟
لارا: آه چیز امم س..سلام من لاراعم
تهیونگ : خوشبختم ، منم تهیونگم
لارا: آها بله
این یارو تا الان کجا بوده چرا تا الان پیداش نبوده اصلا ، و چرا اصلا شبیه جونگکوک نیست ، نه تو ظاهر بلکه تو قیافه هم شبیه نیستن، این یارو کیه!
بابا: پسرم بیا تو ، خوش اومدی
وقتی بابا رفت جلو تا تهیونگ و بغل کنه تهیونگ دور شد و با یه نگاه سرد بهش گفت
تهیونگ: برای اینکار بزرگ شدم
بابا: آه اره بیا بشین پس
تهیونگ : نیاز نیست ، خوشبخت شدم خانما ، من میخوام برم تو اتاقم یکم استراحت کنم روز بخیر
حتی فرصت نداد یه جواب بشنوه همینطوری رفت حتی سراغ جونگکوک و هم نگرفت
لارا: مامان این کیه
مامان: برادرت لارا ، و حواستو جمع کن دلم نمیخواد آبروم و ببری ، پس مراقب رفتارت باش
لارا: حواسم هست دیگه
مامان: برو تو اتاقت
این همه لباس پوشیدم تا آخرش بگن برم تو اتاقم اه ریدم تو این شانس
از پله ها رفتم بالا و دیدم یه اتاق با در مشکی اون ته هستش که درش بازه ، چرا تاحالا ندیده بودمش
آروم رفتم سمت اتاق و در و هل دادم ، اتاق عجیبی بود ، وسایل کلاسیک ، تابلو های طلایی و یه ساعت عجیب که حتی عقربه نداشت ، همینطوری که داشتم نگاه میکردم یه صدایی شنیدم
تهیونگ : سلام
لارا: وای ریدم...اممم ... چیز ببخشید اینجا اتاق شما بود ؟؟
تهیونگ : هممم اره
لارا: من چیز میکنم الان میرم بیرون
تهیونگ : ما دیگه خواهر و برادر حساب میشیم مگه نه؟
لارا: گمون کنم
تهیونگ : خب لیلیوم ، نظرت چیه؟
لارا: لیلیوم ؟؟
تهیونگ: هممم
لارا: نظرم درباره چی چیه؟
تهیونگ: این خانواده ، این خانواده مثلا عالی
لارا: اممم خب راستش هنوز عادت نکردم زیاد ولی ... اوکیه
لارا بپرس ازش ، بپرس چرا حال جونگکوک و نمیگیری مگه برادرش نیستی بپرس خاک بر سر بپرس دیگهههه
لارا: امم ببخشید
تهیونگ: بله
لارا: تو و.... جونگکوک...یعنی داداشید دیگه ؟
تهیونگ فقط یه پوزخند زد
لارا: منظورم اینه وقتی اومدی...خب حتی حالشو نپرسیدی
تهیونگ: ترجیح میدادم ندونم
لارا: باهم خوب نیستید؟
تهیونگ: اوه لیلیوم ، زیاد داری سوال میپرسی ، بهتره تو گذشته این خانواده زیاد دخالت نکنی ، چون عواقب خوبی نداره
لارا: نه من...من فقط...
تهیونگ: اومدنت به این خانواده رو تبریک میگم ، جئون لارا ( خیلی محکم )
لارا ویو:
وقتی اسم کاملمو گفت حس عجیبی داشت ، صداش ، رفتارش، اون نگاه های سردش ، این مرموز بودناش ، یه چیزی عجیبه ، یه چیزی تو این خانواده عجیبه ، حتی جونگکوک هم این نگاهو داره ، چه اتفاقی بین این دوتا برادر افتاده ، مگه چقدر بد بوده که همشون از هم متنفرن
تهیونگ: به چی فکر میکنی ؟
لارا: آه هیچی هیچی
تهیونگ : پس ممنون میشم بری بیرون
لارا: آه اره ببخشید
وقتی رومو برگردوندم جونگکوک دم پله ها دیدم که داشت به ما نگاه میکرد، چشماش خیلی ترسناک بود ، سرد و خشمگین جوری اگه ولش میکردن شاید همینجا من و تهیونگ و سلاخی میکرد ، اون همینجوری با اون نگاهش بهمون زل زده بود و وقتی برگشتم سمت تهیونگ دیدم که یه پوزخند روی صورتشه حتی ترسی هم نداشت
از اتاق رفتم بیرون و رفتم سمت جونگکوک
لارا: جونگکوک ، برادرت امروز اوم....
جونگکوک: دهنتو ببند ، حتی اگه یه بار دیگه اون تیکه آشغالو برادر من صدا کنی ، مطمئن باش پشیمون میشی لارا
این و گفت و رفت ، اینا چه مرگشونه ، ای بابا این همه خانواده چرا ما گرفتار این دیوونه ها افتادیم ، خدایا صبر بده
رفتم تو اتاقم چون باید برای مهمونی شب آماده میشدم ، مهمونی به مناسبت برگشتن تهیونگ برگزار میشه ( نه که خیلی خانواده صمیمی و گرمی هم هستن)
یه لباس قرمز رنگ که تازه خریده بودم پوشیدم اونقد کوتاه نبود اما نمیشه گفت بلندم هست ، کفشای مشکیمو پام کردم و یه آرایش لایت انجام دادم و رفتم بیرون از اتاق که اونو دیدم
خب ، میدونید این فیک همش عاشقانه نیست و معمایی هم هستش مخصوصا خانواده جئون که معما اصلی برای اوناست
چون خیلی اصرار کردید زود گذاشتم ولی میخوام لایکاش خیلییی بالا بره تا پارت بعد و سریع تر بزارم 💞
و بچه ها میتونید هر نظری راجب فیک دارید بگید
خشکم زده بود ، یعنی چی جئون تهیونگ دیگه کیه ، یعنی دوتاعن ؟؟ دوتا برادر ؟؟؟؟؟ پس این کجا بوده تا الان
مامان: دخترم نمیخوای سلام کنی؟
لارا: آه چیز امم س..سلام من لاراعم
تهیونگ : خوشبختم ، منم تهیونگم
لارا: آها بله
این یارو تا الان کجا بوده چرا تا الان پیداش نبوده اصلا ، و چرا اصلا شبیه جونگکوک نیست ، نه تو ظاهر بلکه تو قیافه هم شبیه نیستن، این یارو کیه!
بابا: پسرم بیا تو ، خوش اومدی
وقتی بابا رفت جلو تا تهیونگ و بغل کنه تهیونگ دور شد و با یه نگاه سرد بهش گفت
تهیونگ: برای اینکار بزرگ شدم
بابا: آه اره بیا بشین پس
تهیونگ : نیاز نیست ، خوشبخت شدم خانما ، من میخوام برم تو اتاقم یکم استراحت کنم روز بخیر
حتی فرصت نداد یه جواب بشنوه همینطوری رفت حتی سراغ جونگکوک و هم نگرفت
لارا: مامان این کیه
مامان: برادرت لارا ، و حواستو جمع کن دلم نمیخواد آبروم و ببری ، پس مراقب رفتارت باش
لارا: حواسم هست دیگه
مامان: برو تو اتاقت
این همه لباس پوشیدم تا آخرش بگن برم تو اتاقم اه ریدم تو این شانس
از پله ها رفتم بالا و دیدم یه اتاق با در مشکی اون ته هستش که درش بازه ، چرا تاحالا ندیده بودمش
آروم رفتم سمت اتاق و در و هل دادم ، اتاق عجیبی بود ، وسایل کلاسیک ، تابلو های طلایی و یه ساعت عجیب که حتی عقربه نداشت ، همینطوری که داشتم نگاه میکردم یه صدایی شنیدم
تهیونگ : سلام
لارا: وای ریدم...اممم ... چیز ببخشید اینجا اتاق شما بود ؟؟
تهیونگ : هممم اره
لارا: من چیز میکنم الان میرم بیرون
تهیونگ : ما دیگه خواهر و برادر حساب میشیم مگه نه؟
لارا: گمون کنم
تهیونگ : خب لیلیوم ، نظرت چیه؟
لارا: لیلیوم ؟؟
تهیونگ: هممم
لارا: نظرم درباره چی چیه؟
تهیونگ: این خانواده ، این خانواده مثلا عالی
لارا: اممم خب راستش هنوز عادت نکردم زیاد ولی ... اوکیه
لارا بپرس ازش ، بپرس چرا حال جونگکوک و نمیگیری مگه برادرش نیستی بپرس خاک بر سر بپرس دیگهههه
لارا: امم ببخشید
تهیونگ: بله
لارا: تو و.... جونگکوک...یعنی داداشید دیگه ؟
تهیونگ فقط یه پوزخند زد
لارا: منظورم اینه وقتی اومدی...خب حتی حالشو نپرسیدی
تهیونگ: ترجیح میدادم ندونم
لارا: باهم خوب نیستید؟
تهیونگ: اوه لیلیوم ، زیاد داری سوال میپرسی ، بهتره تو گذشته این خانواده زیاد دخالت نکنی ، چون عواقب خوبی نداره
لارا: نه من...من فقط...
تهیونگ: اومدنت به این خانواده رو تبریک میگم ، جئون لارا ( خیلی محکم )
لارا ویو:
وقتی اسم کاملمو گفت حس عجیبی داشت ، صداش ، رفتارش، اون نگاه های سردش ، این مرموز بودناش ، یه چیزی عجیبه ، یه چیزی تو این خانواده عجیبه ، حتی جونگکوک هم این نگاهو داره ، چه اتفاقی بین این دوتا برادر افتاده ، مگه چقدر بد بوده که همشون از هم متنفرن
تهیونگ: به چی فکر میکنی ؟
لارا: آه هیچی هیچی
تهیونگ : پس ممنون میشم بری بیرون
لارا: آه اره ببخشید
وقتی رومو برگردوندم جونگکوک دم پله ها دیدم که داشت به ما نگاه میکرد، چشماش خیلی ترسناک بود ، سرد و خشمگین جوری اگه ولش میکردن شاید همینجا من و تهیونگ و سلاخی میکرد ، اون همینجوری با اون نگاهش بهمون زل زده بود و وقتی برگشتم سمت تهیونگ دیدم که یه پوزخند روی صورتشه حتی ترسی هم نداشت
از اتاق رفتم بیرون و رفتم سمت جونگکوک
لارا: جونگکوک ، برادرت امروز اوم....
جونگکوک: دهنتو ببند ، حتی اگه یه بار دیگه اون تیکه آشغالو برادر من صدا کنی ، مطمئن باش پشیمون میشی لارا
این و گفت و رفت ، اینا چه مرگشونه ، ای بابا این همه خانواده چرا ما گرفتار این دیوونه ها افتادیم ، خدایا صبر بده
رفتم تو اتاقم چون باید برای مهمونی شب آماده میشدم ، مهمونی به مناسبت برگشتن تهیونگ برگزار میشه ( نه که خیلی خانواده صمیمی و گرمی هم هستن)
یه لباس قرمز رنگ که تازه خریده بودم پوشیدم اونقد کوتاه نبود اما نمیشه گفت بلندم هست ، کفشای مشکیمو پام کردم و یه آرایش لایت انجام دادم و رفتم بیرون از اتاق که اونو دیدم
خب ، میدونید این فیک همش عاشقانه نیست و معمایی هم هستش مخصوصا خانواده جئون که معما اصلی برای اوناست
چون خیلی اصرار کردید زود گذاشتم ولی میخوام لایکاش خیلییی بالا بره تا پارت بعد و سریع تر بزارم 💞
و بچه ها میتونید هر نظری راجب فیک دارید بگید
- ۵.۷k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط