رمان به دنبال هم...
خلاصه : ریهاکو دختری بود که از بچگی زجر کشید... ولی بعد ها کسی براش مهم شد...
شروع رمان :
از زبون ریهاکو : سلام... من وقتی بچه بودم... یه خورده زجر کشیدم ولی برام مهم نیست... بزارید براتون توضیح بدم... من وقتی به دنیا اومدم بابام که اسمش کاتالا بود بیماری قلبی داشت و مرد و مامانم هم گه اسمش کونویا بود خودشو دار زد... وقتی ۷ سالم شد... داشتم توی جنگل میچرخیدم که یکی رو دیدم... برام عجیب بود... لباش خیلی سرخ بود... نه... اون خون بود... اون یه خونآشام بود... مو به تنم سیخ شد... سریع پشت یه بوته قایم شدم که بدون اینکه چشماش رو باز کنه لبخند زد
؟؟؟ : هوی... اونجا خار داره... فکر نکنم بخوای خار بره تو بدنت نه؟
ریهاکو : تو چطور... منو دیدی؟
از زبون ریهاکو : اون داشت نزدیک و نزدیکتر میشد و من هرچقدر میومد جلو ۲ یا ۳ قدم عقب میرفتم که یهو به یه درخت خوردم
کِین : هوم... سلام من کین هستم...
ریهاکو : کین؟ معنی اسمت میشه قابیل... اولین قتل... خون روی دست... گناه اولیه... تاریکی روح؟ درسته؟
کین : آره... اسم تو چیه؟
ریهاکو : به نظرت به عنوان یه خونآشام خوش برخورد نیستی؟ ولی... اسم من ریهاکو هست...
از دید ریهاکو : جلوتر میاد و کمی یقه لباسم رو شل میکنه و دستشو توی موهام میکنه و کلم رو کج میکنه و گردنم مشخصتر بشه و دندوناش رو میزاره روی گردنم و پوستم رو خراش میندازه... و خونم رو میمکه... چشمام گشاد میشه ولی جیغ نمیزنم... انگشتام توی پشتش نقش میبنده... و دستام یهو شل میشه و چشمام سیاهی میره و با خودم فکر میکنم قراره اینطوری بمیرم؟ که یهو بیهوش میشم............ فقط سیاهی... یهو وقتی چشمام رو باز میکنم و نور سفیدی میبینم
ریهاکو : اینجا بهشته؟
؟؟؟ : نه احمق... اینجا لیگ تبهکار هاست...
از دید ریهاکو : یهو با قدرت میشینم و به اطراف نگاه میکنم یهو دابی، شیگاراکی، توگا و اون یکی اسمش یادم نیست... اونی که تلپاتی میکرد رو یادم نیست اسمش رو.... به هرحال رو میبینم و خشکم میزنه
ریهاکو : من چرا اینجام؟
دابی : چون... یه خورده فرق داشتی...
از دید ریهاکو : از اون به بعد به لیگ تبهکاران پیوستم... ساعت ها گذشت... زور ها گذشت... ماه ها گذشت... سال ها گذشت که بالاخره من ۱۴ سالم شد... لیگ هم تصمیم گرفتن به اکادمی یوای حمله کنن... موافقت کردیم و آماده شدیم که بریم به سمت اکادمی یوای و وقتی آماده شدیم... به سمت اکادمی هجوم بردیم... چند ساعت جنگیدیم و اونا داشتن میبردن... من پشت یه ستون قایم شده بودم تا به موقع حمله کنم که دیدم لیگ داره فرار میکنم.... بدون من... قبلش هم چندین نفری رو کشتم پس راه فراری نداشتم... و یهو بیهوش شدم... وقتی چشمام رو باز کردم دیدم توی بیمارستان هستم که سه نفرن عجیب قریب دیدم
؟؟؟ : هوی... اون نفله بیدار شد ( فکر کنم دیگه فهمیده باشید 😂 )
؟؟؟ : کاچان... اینجا بیمارستانه خواهش میکنم آروم باش
؟؟؟ : خانم پرستار... اون بیدار شده...
ریهاکو : شما کی هستید؟
باکوگو : من کاتسوکی باکوگو نفله... نیاز نمیدونم این رو بدونی...!
میدوریا : من ایزوکو میدوریا هستم... خوشبختم...
شوتو : منم شوتو تودوروکیام
ریهاکو : منم سمیتای ریهاکو هستم... میدوریا.. چرا اون میخواد همه چا رو به آتیش بکشه؟
میدوریا : منظورت کاچانه؟ اون همیشه اینطوری بوده
باکوگو : خفه شو دکوی نفلههههههههههه
ریهاکو : میدوریا... چرا باکوگو بهت میگه دکو و تو بهش میگی کاچان؟
خوب تا اینجا کافیه... بعدا بیشتر میزارم... نظر هم بدید... بای😄👋
شروع رمان :
از زبون ریهاکو : سلام... من وقتی بچه بودم... یه خورده زجر کشیدم ولی برام مهم نیست... بزارید براتون توضیح بدم... من وقتی به دنیا اومدم بابام که اسمش کاتالا بود بیماری قلبی داشت و مرد و مامانم هم گه اسمش کونویا بود خودشو دار زد... وقتی ۷ سالم شد... داشتم توی جنگل میچرخیدم که یکی رو دیدم... برام عجیب بود... لباش خیلی سرخ بود... نه... اون خون بود... اون یه خونآشام بود... مو به تنم سیخ شد... سریع پشت یه بوته قایم شدم که بدون اینکه چشماش رو باز کنه لبخند زد
؟؟؟ : هوی... اونجا خار داره... فکر نکنم بخوای خار بره تو بدنت نه؟
ریهاکو : تو چطور... منو دیدی؟
از زبون ریهاکو : اون داشت نزدیک و نزدیکتر میشد و من هرچقدر میومد جلو ۲ یا ۳ قدم عقب میرفتم که یهو به یه درخت خوردم
کِین : هوم... سلام من کین هستم...
ریهاکو : کین؟ معنی اسمت میشه قابیل... اولین قتل... خون روی دست... گناه اولیه... تاریکی روح؟ درسته؟
کین : آره... اسم تو چیه؟
ریهاکو : به نظرت به عنوان یه خونآشام خوش برخورد نیستی؟ ولی... اسم من ریهاکو هست...
از دید ریهاکو : جلوتر میاد و کمی یقه لباسم رو شل میکنه و دستشو توی موهام میکنه و کلم رو کج میکنه و گردنم مشخصتر بشه و دندوناش رو میزاره روی گردنم و پوستم رو خراش میندازه... و خونم رو میمکه... چشمام گشاد میشه ولی جیغ نمیزنم... انگشتام توی پشتش نقش میبنده... و دستام یهو شل میشه و چشمام سیاهی میره و با خودم فکر میکنم قراره اینطوری بمیرم؟ که یهو بیهوش میشم............ فقط سیاهی... یهو وقتی چشمام رو باز میکنم و نور سفیدی میبینم
ریهاکو : اینجا بهشته؟
؟؟؟ : نه احمق... اینجا لیگ تبهکار هاست...
از دید ریهاکو : یهو با قدرت میشینم و به اطراف نگاه میکنم یهو دابی، شیگاراکی، توگا و اون یکی اسمش یادم نیست... اونی که تلپاتی میکرد رو یادم نیست اسمش رو.... به هرحال رو میبینم و خشکم میزنه
ریهاکو : من چرا اینجام؟
دابی : چون... یه خورده فرق داشتی...
از دید ریهاکو : از اون به بعد به لیگ تبهکاران پیوستم... ساعت ها گذشت... زور ها گذشت... ماه ها گذشت... سال ها گذشت که بالاخره من ۱۴ سالم شد... لیگ هم تصمیم گرفتن به اکادمی یوای حمله کنن... موافقت کردیم و آماده شدیم که بریم به سمت اکادمی یوای و وقتی آماده شدیم... به سمت اکادمی هجوم بردیم... چند ساعت جنگیدیم و اونا داشتن میبردن... من پشت یه ستون قایم شده بودم تا به موقع حمله کنم که دیدم لیگ داره فرار میکنم.... بدون من... قبلش هم چندین نفری رو کشتم پس راه فراری نداشتم... و یهو بیهوش شدم... وقتی چشمام رو باز کردم دیدم توی بیمارستان هستم که سه نفرن عجیب قریب دیدم
؟؟؟ : هوی... اون نفله بیدار شد ( فکر کنم دیگه فهمیده باشید 😂 )
؟؟؟ : کاچان... اینجا بیمارستانه خواهش میکنم آروم باش
؟؟؟ : خانم پرستار... اون بیدار شده...
ریهاکو : شما کی هستید؟
باکوگو : من کاتسوکی باکوگو نفله... نیاز نمیدونم این رو بدونی...!
میدوریا : من ایزوکو میدوریا هستم... خوشبختم...
شوتو : منم شوتو تودوروکیام
ریهاکو : منم سمیتای ریهاکو هستم... میدوریا.. چرا اون میخواد همه چا رو به آتیش بکشه؟
میدوریا : منظورت کاچانه؟ اون همیشه اینطوری بوده
باکوگو : خفه شو دکوی نفلههههههههههه
ریهاکو : میدوریا... چرا باکوگو بهت میگه دکو و تو بهش میگی کاچان؟
خوب تا اینجا کافیه... بعدا بیشتر میزارم... نظر هم بدید... بای😄👋
- ۱۶.۴k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط