فیک مرهم سایه

p16
نورِ طلاییِ غروب، از پنجره‌یِ اتاقِ نشیمن به داخل می‌تابید و صحنه‌ای از آرامش و عشق رو به تصویر می‌کشید. “تیام” کوچولو، دختربچه‌یِ دو ساله‌ای که موهایِ مشکیِ یونگی و چشم‌هایِ درشتِ ا.ت رو به ارث برده بود، با اسباب‌بازی‌هایِ چوبی‌اش بازی می‌کرد و لبخندی شیرین بر لب داشت. کنارِ او، “کیان” کوچولو، برادرِ دوقلویش، با شور و هیجان سعی داشت یه برجِ بلند از مکعب‌هایِ رنگی بسازد. شیطنت و بازیگوشی در چهره‌یِ هر دو هویدا بود.

ا.ت، در حالی که دو لیوانِ چایِ داغ در دست داشت، از آشپزخونه بیرون اومد و با لبخندی که از دیدنِ فرزندانش عمیق‌تر می‌شد، به صحنه نگاه کرد. یونگی، رویِ کاناپه نشسته بود و با چشم‌هایِ پر از عشق، تیام و کیان رو تماشا می‌کرد. خستگیِ سال‌ها مبارزه و سختی، انگار از تنِ یونگی پریده بود و جاش رو به آرامشی عمیق و رضایت‌بخش داده بود.

“به نظر میاد این دو تا مبارزِ کوچولویِ ما، خیلی سرگرمِ ساخت و سازن.” ا.ت با لحنی شوخ گفت و لیوان‌ها رو رویِ میز گذاشت و کنارِ یونگی نشست.

یونگی، گونه‌یِ تیام رو بوسید و گفت: “آره، ولی هر دوشون حسابی قوی و پرانرژی هستن. مطمئنم وقتی بزرگ بشن، هر کدوم راهِ خودشون رو پیدا می‌کنن.”

در همین حین، صدایِ زنگِ در اومد. ا.ت بلند شد و در رو باز کرد. “نابی! چقدر منتظرت بودیم! بیا تو!”

نابی، که حالا یه دخترِ جوان و زیبا شده بود، با لبخندی خجالتی وارد شد. کنارش، پسرِ جوون و جذابی ایستاده بود که یونگی با دیدنش، لبخندِ گرمی زد.

“ایان! پسرِ داییِ من! بالاخره اومدی.” یونگی با هیجان گفت و از جا بلند شد تا با ایان دست بده. “خیلی خوش اومدی. خوشحالم که بالاخره تونستی بیای و تیام و کیان رو ببینی.”

ایان، با لبخندی دوستانه جواب داد: “ممنون، یونگی. باعث افتخاره که بالاخره با خانواده‌یِ شما آشنا می‌شم. تیام و کیان خیلی بامزه به نظر میان.”

نابی، با چشم‌هایِ درخشان به ایان نگاه می‌کرد و لبخندِ محوی بر لب داشت. یونگی و ا.ت هم با لبخندی معنادار به هم نگاه کردند. انگار سرنوشت، راهِ خودش رو برایِ تکمیلِ خوشبختیِ همه پیدا کرده بود و این آشنایی، شروعِ یه فصلِ جدید بود.

همه دورِ میز جمع شدند. تیام و کیانِ کوچولو، با کنجکاوی به نابی و ایان نگاه می‌کردند و گاهی با صداهایِ بامزه‌ای، توجهِ اونها رو جلب می‌کردند. یونگی و ا.ت، خاطراتِ گذشته رو مرور می‌کردند، ولی این بار با لبخند و نه با بغض. اونها سختی‌هایِ زیادی کشیده بودند، ولی در نهایت، به آرامش و عشقی پایدار رسیده بودند.

پدربزرگِ یونگی، که حالا دیگه خیلی پیر شده بود، در گوشه‌ای از اتاق نشسته بود و با آرامش به بچه‌ها نگاه می‌کرد. اون دیگه اون قدرتِ جادویی رو نداشت، ولی حضورش، یه حسِ امنیت و گرما به خونه می‌داد. یونگی گاهی نگاهش به پدربزرگش می‌افتاد و لبخندی از سرِ قدردانی بر لبش می‌نشست. اون می‌دونست که پدربزرگش، با فداکاریِ خودش، راه رو برایِ خوشبختیِ اونها باز کرده بود.

تمامِ اعضایِ خانواده، در کنارِ هم، طعمِ شیرینِ صلح و آرامش رو بعد از سال‌ها جنگ و مبارزه، تجربه می‌کردند. گذشته، هرچقدر هم که تلخ بود، حالا فقط یه خاطره بود و آینده، پر از نور و امید برایِ هر دو نسل.


همینطور که دیدید .... این فیک هم به پایان رسید . حالا بگین که خوشتون اومد؟؟
دیدگاه ها (۱)

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

ادامه سناریو

P24سوار ماشین جیمین شد،جیمین با لبخند نگاهی به تیپ ا/ت انداخ...

مشخصات :ا/ ت = یه دختر مهربون ، با نمک ، کیوت ، با موهای بلن...

واکنش پسرای توکیو ریونجرز اگه بهشون اعتراف کنی عاشقشی

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط