رمان گناهکار قسمت هفتم (524 )

گناهکار fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
کتابخانه نودهشتیا
به صورتم توی آینه نگاه کردم پوست سفیدم از همیشه روشن تر و سفید تر خودشو به رخ میکشید زیاد به ابروهام دست نزده بود و فقط بهش حالت داده بود. با اینکه موقع بند انداختن حسابی دردم اومد ولی حالا میدیدم نتیجش چیز محشری شده دستیارش به دختر جوونی بود که خاتون گفت نرگس دختر شه نرگس امروزی تر کارشو انجام میداد و به گفته ی خاتون تو شهر کلاسای آرایشگری رو گذرونده بود و تا حدودی توی این کار مهارت داشت روی صورتم ماسک گذاشت به خاطر اینکه بعد از بند پوست صورتم جوش نزنه و بعد از اون موهامو مرتب کرد بی بی به نرگس سفارش کرد که فردا عصر حتما بیاد اینجا واقعا این کارا لازم نبود ولی بی بی با اشتیاق انجامشون می داد و منم وقتی این اشتیاقو توی نگاه و حرکاتش میدیدم با رضایت کامل به روش لبخند میزدم می دونستم به روز آرزو داشته این کارا رو واسه دخترش مریم انجام بده خدا از باعث و بانیش نگذره واقعا چطور دلش اومد از دل مهربون و ساده ی این پدر و ما در سواستفاده کنه و جیگر گوششونو به کام مرگ بکشونه؟
آرشام شب برگشت خونه که با لبخند ازش استقبال کردم ولی در مقابل چهره ای پر از اخم و نگاهی گرفته نصیبم شد. در واقع حسابی حالم گرفته شد و حتی متوجه ی تغییر توی صورتمم نشد از این بیشتر لجم گرفت. نمی دونستم چش شده ولی تموم مدت ساکت بود و فقط با عمو محمد و بی بی حرف میزد. اونم وقتی ازش سوالی میشدا سر شام متوجه ی سنگینی نگاهش رو خودم شدم ولی از لجش حتی سرمو بلند نکردم تا نگاه های گاه و بی گاهش رو غافلگیر کنم. مگه چکارش کردم؟
درست مثل آسمون میمونه به لحظه صاف و آفتابی و لحظه ای بعد ابری و گرفته حتی به کلمه هم با هم حرف نزدیم. عمو محمد گفت که با حاج آقا مهدوی حرف زده و قضیه رو براش گفته اونم گفته باید نتیجه ی آزمایش خون و برگه ی تایید فوت پدرم همراهمون باشه که عمو محمد با صحبت حلش کرده بود. الان موقعیت اینکه بریم و آزمایش بدیمو نداشتیم پس مجبور بودیم کوتاه بیایم تا همه چیز به بریم و آزمایش خیر بگذره آرشام قبلا بهم گفته بود که شناسنامم دستشه ظاهرا همون اوایل یکی از طرف منصوری همه ی مدارکمو براش می فرسته
خب آره مدارکم به چه درد منصوری می خورد؟ منو کامل به آرشام واگذار کرده بود و دیگه باهام کاری نداشت.
اون شب با کلی فکر و خیال چشم رو هم گذاشتم و همش به رفتار امشبش فکر میکردم که چرا عصبی و گرفته بود؟!
فردا صبح با عمو محمد از خونه زدن بیرون من و بی بی هم داشتیم خونه رو مرتب می کردیم.
بی بی تو خود تو خسته نکن دخترم برو حموم و تا آب گرمه به دوش بگیر.
حالا وقت هست بی بی
نه مادر برو صبح زودم آقای مهندس رفت.
بعد از اینکه به اصرار بی بی دوش گرفتم اومدم تو قسمت رخت کن تا لباسامو بپوشم که دیدم بی بی لباس برام گذاشته؛ همه هم یک دست سفید
لباس محلی بود که وقتی تنم کردم کلی ازش خوشم اومد بی نظیر بود مخصوصا جلیقه ی سنگ دوزی شده ای که روی بلوزش قرار می گرفت.
رفتم تو داشتم با حوله موهامو خشک میکردم که بی بی هم در اتاقو باز کرد و در حالی که سینی چای دستش بود با لبخند اومد تو.
عافیت باشه دخترم چقدر این لباس بهت میادا
سلامت باشی بی بی خیلی خوشگله دستتون درد نکنه.
دیدگاه ها (۰)

و آهنگی دیگر که جونگکوک گذاشته پستش رو ترجمه متن آهنگبغلم کن...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.6 (روایت از زبان ا...

رمان (پسری که زود بزرگ شد) چپتر ۱

پارت ۲۳

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

سناریو استری کیدز

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

پارت ۳۷

زیبای کوچک فریبکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط