رمان (پسری که زود بزرگ شد) چپتر ۱
سن کایتو=۵
ویوی کایتو:
کایتو:سلام عمو من برگشتم
عمو:...
کایتو:عمو؟چیزی شده؟چرا جواب نمیدی؟؟
عمو:کایتو راستش... باید بهت دو تا چیز رو بگم
کایتو:چیو؟
عمو:اول اینکه... من با خودم دو دو تا چهار تا کردم و دیدم تو دیگه نمی تونی... پیش ما زندگی کنی ما همینجوری هم بار سنگینی روی دوشمون داریم و تو یه بار اضافی ای!
کایتو:چی؟ من که خودم پول خورد و خوراکمو در میارم!
عمو*همین که گفتم ما تو رو سرباره خودمون می دونیم*
کایتو:اخه ...
عمو*همین که گفتم اخه نداره که* و با مکث ادامه داد: و البته مطلب دوم اینکه پدرت برات یه خونه به ارث گذاشته و یه پاکت هم بهم داده که گفتش کسی جز پسرم بازش نکنه و حداقل تا ۵ سالگی پسرم اونو بهش نده
کایتو:چی بابا؟
با گفتن این حرف گونه هام گرمای عجیبی رو حس کردن و گلوم گرفته بود یعنی یعنی من داشتم گریه می کردم؟ این حس تا الان برام آشنا نبود چون زیاد گریه نکرده بودم توی خونه ی عمو یاد گرفته بودم مستقل باشم و اینکه مرد گریه نمی کنه اما چرا الان من داشتم گریه می کردم؟
عمو:گریه نکن پسره ی چندش و با مکث ادامه داد امروز هم وسایلتو جمع می کنی و تا فردا وقت داری بری خونه بابایی
به خودم اومدم و اشکام رو پاک کردم و رفتم که وسایلمو جمع کنم
وسایلم رو که جمع کردم رفتم پیش عمو و پاکت رو از دستش کشیدم و با سردی و بدون خداحافظی رفتم بیرون و به سمت خونه دویدم وقتی که از دید عمو دور شدم یکدفعه پاهام سست شدن و دوباره گونه هام داغ کردند بغض عجیبی گلومو گرفته بود و دلم می خواست فریاد بزنم *اخه بابا چرا چرا؟*
اشکامو پاک کردم به یاد پاکت افتادم و خواستم بازش کنم که یادم آمد عمو گفته بود' گفتش کسی جز پسرم بازش نکنه'
پس با خودم گفتم( حتما چیز مهمی بوده که بابا گفت کسی جز پسرم بازش نکنه پس تا خونه بازش نمی کنم ) و به سمت خونه راه افتادم هنوز باورم نمی شد عمو منو از خونه انداخته بیرون به هر حال حالا کاری نمیشه کرد توی راه با هر قدمی که بر می داشتم انگار جهان روی سرم خراب می شد و داشتم صدای وحشتناک عمو که گفته بود' تو سرباری سربار سربار' توی مغزم تکرار می شد یک دفعه که به خودم اومدم فهمیدم رسیدم به نشانی خونه کلید انداختم و وارد خونه شدم خاطرات زیادی از اینجا نداشتم اما یه چیزایی یادم بود که مامان غذا درست می کرد و بابا باهام بازی می کرد زیاد یادم نیست چون از وقتی یادمه توی خونه ی عمو بزرگ شدم و خاطره های زیادی از اینجا ندارم
مامان بابا اخه چرا هر دوتون ...
یاد پاکت افتادم رفتم و بازش کردم توش مقدار زیادی پول بود و همینطور دو شیشه که توشون پودر سیاه رنگی بود و یک نامه و چند عکس که توش یک دختر بچه بود پشت یکی از عکس ها نوشته شده بود"انیا-نمونه ی شماره ۷" دخترک مو های صورتی داشت و تل هایی به شکل شاخ و صورت نسبتا زیبایی داشت نامه را باز کردم در نامه نوشته بود...
منتظر چپتر ۲ باشید فعلا
ویوی کایتو:
کایتو:سلام عمو من برگشتم
عمو:...
کایتو:عمو؟چیزی شده؟چرا جواب نمیدی؟؟
عمو:کایتو راستش... باید بهت دو تا چیز رو بگم
کایتو:چیو؟
عمو:اول اینکه... من با خودم دو دو تا چهار تا کردم و دیدم تو دیگه نمی تونی... پیش ما زندگی کنی ما همینجوری هم بار سنگینی روی دوشمون داریم و تو یه بار اضافی ای!
کایتو:چی؟ من که خودم پول خورد و خوراکمو در میارم!
عمو*همین که گفتم ما تو رو سرباره خودمون می دونیم*
کایتو:اخه ...
عمو*همین که گفتم اخه نداره که* و با مکث ادامه داد: و البته مطلب دوم اینکه پدرت برات یه خونه به ارث گذاشته و یه پاکت هم بهم داده که گفتش کسی جز پسرم بازش نکنه و حداقل تا ۵ سالگی پسرم اونو بهش نده
کایتو:چی بابا؟
با گفتن این حرف گونه هام گرمای عجیبی رو حس کردن و گلوم گرفته بود یعنی یعنی من داشتم گریه می کردم؟ این حس تا الان برام آشنا نبود چون زیاد گریه نکرده بودم توی خونه ی عمو یاد گرفته بودم مستقل باشم و اینکه مرد گریه نمی کنه اما چرا الان من داشتم گریه می کردم؟
عمو:گریه نکن پسره ی چندش و با مکث ادامه داد امروز هم وسایلتو جمع می کنی و تا فردا وقت داری بری خونه بابایی
به خودم اومدم و اشکام رو پاک کردم و رفتم که وسایلمو جمع کنم
وسایلم رو که جمع کردم رفتم پیش عمو و پاکت رو از دستش کشیدم و با سردی و بدون خداحافظی رفتم بیرون و به سمت خونه دویدم وقتی که از دید عمو دور شدم یکدفعه پاهام سست شدن و دوباره گونه هام داغ کردند بغض عجیبی گلومو گرفته بود و دلم می خواست فریاد بزنم *اخه بابا چرا چرا؟*
اشکامو پاک کردم به یاد پاکت افتادم و خواستم بازش کنم که یادم آمد عمو گفته بود' گفتش کسی جز پسرم بازش نکنه'
پس با خودم گفتم( حتما چیز مهمی بوده که بابا گفت کسی جز پسرم بازش نکنه پس تا خونه بازش نمی کنم ) و به سمت خونه راه افتادم هنوز باورم نمی شد عمو منو از خونه انداخته بیرون به هر حال حالا کاری نمیشه کرد توی راه با هر قدمی که بر می داشتم انگار جهان روی سرم خراب می شد و داشتم صدای وحشتناک عمو که گفته بود' تو سرباری سربار سربار' توی مغزم تکرار می شد یک دفعه که به خودم اومدم فهمیدم رسیدم به نشانی خونه کلید انداختم و وارد خونه شدم خاطرات زیادی از اینجا نداشتم اما یه چیزایی یادم بود که مامان غذا درست می کرد و بابا باهام بازی می کرد زیاد یادم نیست چون از وقتی یادمه توی خونه ی عمو بزرگ شدم و خاطره های زیادی از اینجا ندارم
مامان بابا اخه چرا هر دوتون ...
یاد پاکت افتادم رفتم و بازش کردم توش مقدار زیادی پول بود و همینطور دو شیشه که توشون پودر سیاه رنگی بود و یک نامه و چند عکس که توش یک دختر بچه بود پشت یکی از عکس ها نوشته شده بود"انیا-نمونه ی شماره ۷" دخترک مو های صورتی داشت و تل هایی به شکل شاخ و صورت نسبتا زیبایی داشت نامه را باز کردم در نامه نوشته بود...
منتظر چپتر ۲ باشید فعلا
- ۱۲.۱k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط