دختر کوچولوم
دختر کوچولوم
part 16
راوی .
همه نشسته بودن و داشتن صحبت میکردن که خدمه ها چای آوردن همه خوردن دوها و ات و خواهر کوک مشغول حرف زدن بودن
خواهر کوک . ات ببخشید من مامان بابام کلا خیلی بلد نیستن احساساتشون رو بروز بدن توجه نکن
ات . مشکلی نیست ، فک نمیکردم جنگکوک یه خواهر به این خوشگلی و مهربونی داشته باشه
دوها . اره منم
خ/ک . لطف دارید مرسی
ات . راستی یه سوال بپرسم ؟
خ/ک . اره
ات . اینجا میخواید بمونید ؟
خ/ک . اگه مزاحم نیستم من میخوام بمونم
ات . وااای نه مزاحم چیه اتفاقا خییلی خوبهههه
ویو ۲ ساعت بعد
اوجوما . ارباب غذا حاضره ( پایه ثابت فیک ها اوجوما اصلا من رو اوجوما کراشم حقیقتا )
همه سر سفره نشستن ات و کوک کنار هم بودن و دوها و خواهر کوک کنار هم و مادر پدر کوک و پیش هم
وسط غذا بودن که مادر کوک گفت
مادر ک . خب دخترم شما چند سالته
ات . با منید ؟
م . بله
ات . ۱۸
م . پدر مادرت کجان
با این حرف ات کمی بغض کرد و گفت
ات . فوت کردن
م . خواهر برادر ؟
ات . ندارم ، فقط دوها رو دارم
م . باک...ر....ه ای ؟
ات شکه شد و تو چشاش مادر کوک نگاه کرد و بعد به کوک
کوک که عصبی شد گفت
کوک . مادر بسه نگفتم بیاید اینجا که از ات همچین سوال هایی بپرسید اگه میخوای اینجوری کنی بهتره بری
م . چه طرز حرف زدن با مادرت؟
م . دختر جون منو ببین اگر باک...ره نیستی دست از سر پسرم بردار و برو
ات . بسه دیگه هرچی گفتید هیچی نگفتم
باک. ره گی منو پسرتون گرفته بعدشم پسرتون باید دست از سر من برداره فک نکنید چون پدر مادر ندارم میتونید هر چیزی که میخواید بهم بگید
ات . دوها پاشو بریم
دوها و ات با هم رفتن با که کوک گفت
کوک . مادر پدر اگه غذاتون رو خوردید پاشید برید نمیخوام اینجا بیاید دیگه
خواهر کوک . خجالت بکشید دختره بیچاره من دیگه نمیام خون با این رفتارتون
.
.
.
.ادامه دارد ...
گذارش شد دوباره گذاشتم پیجم تا یه مدت خصوصی کردم
part 16
راوی .
همه نشسته بودن و داشتن صحبت میکردن که خدمه ها چای آوردن همه خوردن دوها و ات و خواهر کوک مشغول حرف زدن بودن
خواهر کوک . ات ببخشید من مامان بابام کلا خیلی بلد نیستن احساساتشون رو بروز بدن توجه نکن
ات . مشکلی نیست ، فک نمیکردم جنگکوک یه خواهر به این خوشگلی و مهربونی داشته باشه
دوها . اره منم
خ/ک . لطف دارید مرسی
ات . راستی یه سوال بپرسم ؟
خ/ک . اره
ات . اینجا میخواید بمونید ؟
خ/ک . اگه مزاحم نیستم من میخوام بمونم
ات . وااای نه مزاحم چیه اتفاقا خییلی خوبهههه
ویو ۲ ساعت بعد
اوجوما . ارباب غذا حاضره ( پایه ثابت فیک ها اوجوما اصلا من رو اوجوما کراشم حقیقتا )
همه سر سفره نشستن ات و کوک کنار هم بودن و دوها و خواهر کوک کنار هم و مادر پدر کوک و پیش هم
وسط غذا بودن که مادر کوک گفت
مادر ک . خب دخترم شما چند سالته
ات . با منید ؟
م . بله
ات . ۱۸
م . پدر مادرت کجان
با این حرف ات کمی بغض کرد و گفت
ات . فوت کردن
م . خواهر برادر ؟
ات . ندارم ، فقط دوها رو دارم
م . باک...ر....ه ای ؟
ات شکه شد و تو چشاش مادر کوک نگاه کرد و بعد به کوک
کوک که عصبی شد گفت
کوک . مادر بسه نگفتم بیاید اینجا که از ات همچین سوال هایی بپرسید اگه میخوای اینجوری کنی بهتره بری
م . چه طرز حرف زدن با مادرت؟
م . دختر جون منو ببین اگر باک...ره نیستی دست از سر پسرم بردار و برو
ات . بسه دیگه هرچی گفتید هیچی نگفتم
باک. ره گی منو پسرتون گرفته بعدشم پسرتون باید دست از سر من برداره فک نکنید چون پدر مادر ندارم میتونید هر چیزی که میخواید بهم بگید
ات . دوها پاشو بریم
دوها و ات با هم رفتن با که کوک گفت
کوک . مادر پدر اگه غذاتون رو خوردید پاشید برید نمیخوام اینجا بیاید دیگه
خواهر کوک . خجالت بکشید دختره بیچاره من دیگه نمیام خون با این رفتارتون
.
.
.
.ادامه دارد ...
گذارش شد دوباره گذاشتم پیجم تا یه مدت خصوصی کردم
- ۳۰.۱k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط