My Arirang
My Arirang
Part ۲۶
جونکوک احساس ضعفی ناگهانی در پاهاش کرد که باعث شد ... تهیونگ با برداشتن قدمی بلند خود را به اومگا برساند و اورا از کمر باریکش قبل از از حال رفتن بگیرد
جونکوک به صورت ناگهانی در آغوش آلفا از حال رفت ...
تهیونگ با وجود خونی بودن، اومگا را در آغوش گرفت و از زمین بلند کرد ...
جونکوک احساس میکرد که صورتش با جسم گرمی در ارتباطه و باعث میشد بخواد در برابر باد بیشتر به اون تکیه کنه
تهیونگ وقتی احساس کرد اومگا خود را در آغوش او جمع میکند و چهرش رو به شانه او میفشارد ... تصمیم گرفت با آرامش و سکوت شاهزاده را به اتاق برگرداند ...
وقتی تهیونگ به محوطه وارد شد سربازانش با تعجب به او که با بدنی خونین و شاهزاده در آغوش نگاه کردند اما وقتی تهیونگ به اونها دستور داد که جسد مهاجم رو از دیوار پشتی اقامتگاه شاهزاده خارج کنند و به زندان ببرند تا بعداً شناسایی شود
سربازان به سرعت به اون بخش دویدند و تهیونگ از مسیر سنگ فرش گذشت و وارد اتاق شاهزاده شد ...
.
.
.
جونکوک با احساس خیسی و گرمایی روی بدن از خواب بیدار شد و با دیدن صحنه روبروش شُک شد ...
جونکوک خود را کاملاً برهنه درون وان دید و تهیونگ را در کنارش که با دستمالی خیس و لطیف در حال شستن خون روی قفسه سینه لخت خود است
جونکوک: تو،،،چیک،،،، چرا داری منو
تهیونگ: تو آغوشم از حال رفتی ... چون در آغوشم بودی خونیت کردم ،متاسفم
جونکوک ناگهان زد زیر گریه ...
تهیونگ با تعجب و عمیق در سکوت به اومگا خیس و زیبا نگاه کرد و با صدای خاص و بم خود گفت
تهیونگ: چرا اَشک میریزی؟
جونکوک: چرا ،،،چرا کشتیش! ...
تهیونگ: چون بی اجازه نگات میکرد .
جونکوک درک نمیکرد ولی فقط با شنیدن حرف آلفا دهانش رو بست و اشک هاش جاری شد و چشم هاشو هم بست ولی فقط چند ثانیه بعد با احساس لمس لطیف و آشنایی که به یاد نمیآورد چرا براش احساس آشنا داره پلک زد ...
تهیونگ رو دید که با پشت دست چهره اورا نوازش کرده اشک های اورا کنار میزند ...
تهیونگ: چشم هات مهم تر از اینکه برای یک فرد غریبه اشک بریزن ... بعضی ها باید بمیرن
جونکوک: چرا ؟ چرا به دست تو؟
تهیونگ: چون من محافظ توام ،،، و اگه کسی بخواد آرامشت رو بهم بزنه از بین میبرم وظیفه وجودی من اینه
جونکوک: اما محافظ های قبلی من اینطور ...
( ناگهان تهیونگ گفت)
تهیونگ: منو با بقیه محافظ هات مقایسه نکن شاهزاده ... چون قرار نیست حتی مثل اونها باشم...
جونکوک که احساس خوبی از نوازش دو دست بزرگ مرد داشت گفت و خیره به دست های او نگاه کرد
جونکوک: چطور دست هایی که منو نوازش میکنن به راحتی زندگی رو از دیگران دریغ میکنند ...
تو دقیقا چی هستی فرمانده کیم تهیونگ...
تهیونگ: یه فرشته مثل شیطان ...
جونکوک به آرومی دستی به سینه تهیونگ کشید و قبل اینکه از خستگی و احساس فرمون های آرامش آلفا از حال بره ...
جونکوک: ولی من میدونم ... تو قلب تو هم ...چ،چیزی هست ...من اونو تو ... چشمات میبینم
.
.
.
تهیونگ: ولی من که دارم ترو نگاه میکنم ...
.
.
.
(روز بعد جونکوک با احساس نور لطیف آفتاب و احساس لطیف پتو و تختش روی تن برهنش از خواب بیدار شد ...)
Part ۲۶
جونکوک احساس ضعفی ناگهانی در پاهاش کرد که باعث شد ... تهیونگ با برداشتن قدمی بلند خود را به اومگا برساند و اورا از کمر باریکش قبل از از حال رفتن بگیرد
جونکوک به صورت ناگهانی در آغوش آلفا از حال رفت ...
تهیونگ با وجود خونی بودن، اومگا را در آغوش گرفت و از زمین بلند کرد ...
جونکوک احساس میکرد که صورتش با جسم گرمی در ارتباطه و باعث میشد بخواد در برابر باد بیشتر به اون تکیه کنه
تهیونگ وقتی احساس کرد اومگا خود را در آغوش او جمع میکند و چهرش رو به شانه او میفشارد ... تصمیم گرفت با آرامش و سکوت شاهزاده را به اتاق برگرداند ...
وقتی تهیونگ به محوطه وارد شد سربازانش با تعجب به او که با بدنی خونین و شاهزاده در آغوش نگاه کردند اما وقتی تهیونگ به اونها دستور داد که جسد مهاجم رو از دیوار پشتی اقامتگاه شاهزاده خارج کنند و به زندان ببرند تا بعداً شناسایی شود
سربازان به سرعت به اون بخش دویدند و تهیونگ از مسیر سنگ فرش گذشت و وارد اتاق شاهزاده شد ...
.
.
.
جونکوک با احساس خیسی و گرمایی روی بدن از خواب بیدار شد و با دیدن صحنه روبروش شُک شد ...
جونکوک خود را کاملاً برهنه درون وان دید و تهیونگ را در کنارش که با دستمالی خیس و لطیف در حال شستن خون روی قفسه سینه لخت خود است
جونکوک: تو،،،چیک،،،، چرا داری منو
تهیونگ: تو آغوشم از حال رفتی ... چون در آغوشم بودی خونیت کردم ،متاسفم
جونکوک ناگهان زد زیر گریه ...
تهیونگ با تعجب و عمیق در سکوت به اومگا خیس و زیبا نگاه کرد و با صدای خاص و بم خود گفت
تهیونگ: چرا اَشک میریزی؟
جونکوک: چرا ،،،چرا کشتیش! ...
تهیونگ: چون بی اجازه نگات میکرد .
جونکوک درک نمیکرد ولی فقط با شنیدن حرف آلفا دهانش رو بست و اشک هاش جاری شد و چشم هاشو هم بست ولی فقط چند ثانیه بعد با احساس لمس لطیف و آشنایی که به یاد نمیآورد چرا براش احساس آشنا داره پلک زد ...
تهیونگ رو دید که با پشت دست چهره اورا نوازش کرده اشک های اورا کنار میزند ...
تهیونگ: چشم هات مهم تر از اینکه برای یک فرد غریبه اشک بریزن ... بعضی ها باید بمیرن
جونکوک: چرا ؟ چرا به دست تو؟
تهیونگ: چون من محافظ توام ،،، و اگه کسی بخواد آرامشت رو بهم بزنه از بین میبرم وظیفه وجودی من اینه
جونکوک: اما محافظ های قبلی من اینطور ...
( ناگهان تهیونگ گفت)
تهیونگ: منو با بقیه محافظ هات مقایسه نکن شاهزاده ... چون قرار نیست حتی مثل اونها باشم...
جونکوک که احساس خوبی از نوازش دو دست بزرگ مرد داشت گفت و خیره به دست های او نگاه کرد
جونکوک: چطور دست هایی که منو نوازش میکنن به راحتی زندگی رو از دیگران دریغ میکنند ...
تو دقیقا چی هستی فرمانده کیم تهیونگ...
تهیونگ: یه فرشته مثل شیطان ...
جونکوک به آرومی دستی به سینه تهیونگ کشید و قبل اینکه از خستگی و احساس فرمون های آرامش آلفا از حال بره ...
جونکوک: ولی من میدونم ... تو قلب تو هم ...چ،چیزی هست ...من اونو تو ... چشمات میبینم
.
.
.
تهیونگ: ولی من که دارم ترو نگاه میکنم ...
.
.
.
(روز بعد جونکوک با احساس نور لطیف آفتاب و احساس لطیف پتو و تختش روی تن برهنش از خواب بیدار شد ...)
- ۵۱
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط