تو با نام ِ خودت، با جسم و جانِ خودت، در دنیای واقعی کُشت
تو با نام ِ خودت، با جسم و جانِ خودت، در دنیای واقعی کُشته میشوی. و آنها با نام ِ مستعار آنهم در دنیای مجازی میخواهند به تو بفهمانند که تو یک «فمنیستِ واقعی» نیستی. از جنس ِ خودشان.
تئوری، برای زمانی است، که آنها هنوز مادران و خواهرانت را به «غنیمت» نبرده بودند. وقتی زندگی و کرامت انسانی در خطر است، وقتی «مرگ» و «تجاوز» هر ثانیه در کمین است، دیگر با کتاب و بیانیه و کمپین نمیتوان «مادران و خواهران» ی را که به غنیمت برده شدهاند، دوباره به خانه بازگرداند. رنج میخواهد. اراده میخواهد. جسارت میخواهد. و تو قبل از رفتن، حتی اگر یک سنگ به طرفِ ضدِزنترین سازمانِ جهان پرتاب کرده باشی، از دید من فمنیست تَرینی.
نمیگویم: چرا رفتی. آوازت را به چالش نمیکشم. نمیپُرسم: چرا با آن صدای پُر سوز میخوانی. برای هدفت. برای راهت. من تو را سرزنش نمیکنم. آنانی سزاوار ِ سرزنش هستند که یک زندگی امن و آزاد برای تو نساختند. آنانی سزاوار ِ سرزنش هستند که به تو گفتند: «چرا رفتی؟» بدون اینکه برای نرفتن ِ تو رنج ِ عظیمی داده باشند. و این حکایت سرزمین ماست نگار! مرگ، تعارفِ «رفتن»ها و «نرفتن»ها را به رسمیت نمیشناسد. مرگ در سرزمین ما قاعده است. استثنا نیست. مرگ یک «سونامی» ابدی است. و تو خیلی زود به این قاعده پیوستی. زود به این سونامی تن دادی. و تحلیلهای شیک ما، جسم و روح ِ ساده تو را باز نخواهد گرداند. و تئوریهای جذاب ما، سایه شوم مرگ را از سرزمینت، سرزمینمان دور نخواهد کرد.
تئوری برای ساختن است. اما در جایی که به سرعت در حالِ تبدیل شدن به گورستانی دسته جمعی است، در جایی که به سرعت در حال تبدیل شدن به ویرانه است، جای خالی یک رنجِ عظیم را با تئوریهای محدود نمیتوان پُر کرد.
نگار ِ سرزمین من! بر چشمانِ همیشه باز ِ «عزیز» شنگال، بوسه بزن. و به او بگو: بزرگترها، تا قبل از آمدنِ من، هنوز دنیای زیباتری برای ما نساخته بودند. به او بگو، چشمانِ او و صدای تو، تا ابد وجدانِ نداشته «بزرگترها» را به چالش میکِشند. به او بگو نگار!
تئوری، برای زمانی است، که آنها هنوز مادران و خواهرانت را به «غنیمت» نبرده بودند. وقتی زندگی و کرامت انسانی در خطر است، وقتی «مرگ» و «تجاوز» هر ثانیه در کمین است، دیگر با کتاب و بیانیه و کمپین نمیتوان «مادران و خواهران» ی را که به غنیمت برده شدهاند، دوباره به خانه بازگرداند. رنج میخواهد. اراده میخواهد. جسارت میخواهد. و تو قبل از رفتن، حتی اگر یک سنگ به طرفِ ضدِزنترین سازمانِ جهان پرتاب کرده باشی، از دید من فمنیست تَرینی.
نمیگویم: چرا رفتی. آوازت را به چالش نمیکشم. نمیپُرسم: چرا با آن صدای پُر سوز میخوانی. برای هدفت. برای راهت. من تو را سرزنش نمیکنم. آنانی سزاوار ِ سرزنش هستند که یک زندگی امن و آزاد برای تو نساختند. آنانی سزاوار ِ سرزنش هستند که به تو گفتند: «چرا رفتی؟» بدون اینکه برای نرفتن ِ تو رنج ِ عظیمی داده باشند. و این حکایت سرزمین ماست نگار! مرگ، تعارفِ «رفتن»ها و «نرفتن»ها را به رسمیت نمیشناسد. مرگ در سرزمین ما قاعده است. استثنا نیست. مرگ یک «سونامی» ابدی است. و تو خیلی زود به این قاعده پیوستی. زود به این سونامی تن دادی. و تحلیلهای شیک ما، جسم و روح ِ ساده تو را باز نخواهد گرداند. و تئوریهای جذاب ما، سایه شوم مرگ را از سرزمینت، سرزمینمان دور نخواهد کرد.
تئوری برای ساختن است. اما در جایی که به سرعت در حالِ تبدیل شدن به گورستانی دسته جمعی است، در جایی که به سرعت در حال تبدیل شدن به ویرانه است، جای خالی یک رنجِ عظیم را با تئوریهای محدود نمیتوان پُر کرد.
نگار ِ سرزمین من! بر چشمانِ همیشه باز ِ «عزیز» شنگال، بوسه بزن. و به او بگو: بزرگترها، تا قبل از آمدنِ من، هنوز دنیای زیباتری برای ما نساخته بودند. به او بگو، چشمانِ او و صدای تو، تا ابد وجدانِ نداشته «بزرگترها» را به چالش میکِشند. به او بگو نگار!
- ۶۵۸
- ۰۲ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط