{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدای پا می آید...

صدای پا می آید...
هیزم می آورند...
راوی روایت نکن...
زمین خوردن بانوکه دیدن ندارد...
قصه ی یتیمی که گفتن دیدن ندارد...
من مانده ام و چادر خاکی بانو...
میخ و در و آتش...
غم و اشک و صبر...
چادرم این روز ها عجیب بهانه ی مادرش را می گیرد...
دیدگاه ها (۵)

صدای پا می آید...هیزم می آورند...راوی روایت نکن...زمین خوردن...

تحمل می کنم...سختی پوشیدنش در روزهای گرم تابستان را...دست وپ...

من عزادار حسین(علیه السلام)ام....برای مشکی بودن چادرم...چه ف...

من امامم را دوست دارم...حرف هایش...لبخندهایش...برای من یک دن...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②_بخش دوم_چوبدستی ها دست ری است...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت۱۵‌تابستان با گرمای ط...

Heir of Light and Darknesspart : 3سه روز بعد. تهیونگ با اجبا...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨سیلامممم به ناناصیز های راش...

صدای پا می آید... هیزم می آورند... راوی روایت نکن... زمین...

صدای پا می آید...هیزم می آورند...راوی روایت نکن...زمین خوردن...

صدای پا می آید...هیزم می آورند...راوی روایت نکن...زانو زدن ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط