Heir of Light and Darkness
Heir of Light and Darkness
part : 3
سه روز بعد. تهیونگ با اجبار پدر و مادرش قبول کرد که با بنجامین ازدواج کنه هرچند هنوز هم ازش متنفر بود و معتقد بود که اون عوضی یه منحرف بیش نیست. حالا تهیونگ روی تختش دراز کشیده بود و داشت با جیمین حرف میزد
×این اصلا خوب نیست پسر
+چیکار کنم؟میدونی که مجبورم
×باید یه جوری قِصِر در بری
+چطوری؟
×باید فکر کنیم...
تهیونگ فکر کرد ولی چیزی به ذهنش نرسید
+نمیدونم باید چیکار کنم... اون عوضی خیلی منحرفه! دلم میخواد بهش مشت بزنم
×اره... اون خیلی عوضیه
+کاش میشد یه اتفاقی بیوفته این ازدواج خراب بشه!
×این اتفاق فقط تو فیلم و داستانا میوفته تهیونگ
+خب حالا اینقدر نمک رو زخمم نریز...
...
یک هفته بعد. امروز روز ازدواج تهیونگ و بنجامین بود... تهیونگ داخل اتاق میکاپ نشسته بود و میکاپ آرتیست ها صورتش و میکاپ میکردن ، از شب قبل اینقدر گریه کرده بود که حتی با میکاپ هم نمیشد پف چشماش و گرفت.
+کی تموم میشه؟
¥ یکم صبر کنید ، الان تموم میشه
دختر کمی برق لب به لبای تهیونگ زد و عقب کشید.
¥ وای خیلی زیبا شدید!
تهیونگ اهمیتی نداد که در باز شد و بنجامین ظاهر شد.
= زیبا شدی عروس من.
+من عروس تو نیستم
= تلخی نکن زیبای وحشی... امشب قراره مال من بشی.
تهیونگ پوزخندی زد که هیچکس معنیش و نفهمید ، شاید تهیونگ برنامهی دیگه ای داشت؟
+برو بیرون نمیخوام ببینمت
= از امشب قراره همیشه من و ببینی.
تهیونگ اهمیتی نداد به حرفش و فقط از روی صندلی بلند شد، امشب زیباتر از هر شب دیگه ای شده بود و رایحهی توت فرنگی شیرینش حالا تلخ بود.
...
داخل تالار جمعیت زیادی اومده بودن، تهیونگ طبق نقشه ای که با جیمین کشیده بودن به بهانهی آب خوردن بیرون رفت، وقتی دید کسی متوجه نشده که از تالار خارج شده آروم آروم نزدیک در حیاط تالار شد و خواست خارج بشه که نگهبان جلوش و گرفت.
$ ببخشید؟
+عام.. خب...
تهیونگ پاش و بالا آورد و ضربهی محکمی به لای پای نگهبان زد، نگهبان از شدت درد صورتش سرخ شد و روی دو زانوش افتاد و از درد به خودش پیچید، تهیونگ از فرصت استفاده کرد و کامل از تالار خارج شد و با تمام سرعت دوید میتونست از پشت بشنوه که چند نفر دارن دنبالش میکنن با دیدن اولین ماشین که گوشه ای پارک کرد سریع به سمتش رفت بدون اتلاف وقت داخل ماشین شد
+آقا لطفا سریع برو!
مرد داخل ماشین نگاهی به تهیونگ انداخت که داره با استرس به بیرون نگاه میکنه خواست بگه داخل ماشین من چیکار میکنی ولی با استشمام رایحهی تهیونگ مکث کرد و به تهیونگ نگاه کرد
+آقا لطفا سریع برووو
مرد با اخمی غلیظ با تمام سرعت ماشین و روشن کرد و حرکت کرد، تهیونگ با دور شدنشون از اون چند نفر نفس راحتی کشید و دستش و رو قلبش گذاشت
~~~
ادامه دارد...
part : 3
سه روز بعد. تهیونگ با اجبار پدر و مادرش قبول کرد که با بنجامین ازدواج کنه هرچند هنوز هم ازش متنفر بود و معتقد بود که اون عوضی یه منحرف بیش نیست. حالا تهیونگ روی تختش دراز کشیده بود و داشت با جیمین حرف میزد
×این اصلا خوب نیست پسر
+چیکار کنم؟میدونی که مجبورم
×باید یه جوری قِصِر در بری
+چطوری؟
×باید فکر کنیم...
تهیونگ فکر کرد ولی چیزی به ذهنش نرسید
+نمیدونم باید چیکار کنم... اون عوضی خیلی منحرفه! دلم میخواد بهش مشت بزنم
×اره... اون خیلی عوضیه
+کاش میشد یه اتفاقی بیوفته این ازدواج خراب بشه!
×این اتفاق فقط تو فیلم و داستانا میوفته تهیونگ
+خب حالا اینقدر نمک رو زخمم نریز...
...
یک هفته بعد. امروز روز ازدواج تهیونگ و بنجامین بود... تهیونگ داخل اتاق میکاپ نشسته بود و میکاپ آرتیست ها صورتش و میکاپ میکردن ، از شب قبل اینقدر گریه کرده بود که حتی با میکاپ هم نمیشد پف چشماش و گرفت.
+کی تموم میشه؟
¥ یکم صبر کنید ، الان تموم میشه
دختر کمی برق لب به لبای تهیونگ زد و عقب کشید.
¥ وای خیلی زیبا شدید!
تهیونگ اهمیتی نداد که در باز شد و بنجامین ظاهر شد.
= زیبا شدی عروس من.
+من عروس تو نیستم
= تلخی نکن زیبای وحشی... امشب قراره مال من بشی.
تهیونگ پوزخندی زد که هیچکس معنیش و نفهمید ، شاید تهیونگ برنامهی دیگه ای داشت؟
+برو بیرون نمیخوام ببینمت
= از امشب قراره همیشه من و ببینی.
تهیونگ اهمیتی نداد به حرفش و فقط از روی صندلی بلند شد، امشب زیباتر از هر شب دیگه ای شده بود و رایحهی توت فرنگی شیرینش حالا تلخ بود.
...
داخل تالار جمعیت زیادی اومده بودن، تهیونگ طبق نقشه ای که با جیمین کشیده بودن به بهانهی آب خوردن بیرون رفت، وقتی دید کسی متوجه نشده که از تالار خارج شده آروم آروم نزدیک در حیاط تالار شد و خواست خارج بشه که نگهبان جلوش و گرفت.
$ ببخشید؟
+عام.. خب...
تهیونگ پاش و بالا آورد و ضربهی محکمی به لای پای نگهبان زد، نگهبان از شدت درد صورتش سرخ شد و روی دو زانوش افتاد و از درد به خودش پیچید، تهیونگ از فرصت استفاده کرد و کامل از تالار خارج شد و با تمام سرعت دوید میتونست از پشت بشنوه که چند نفر دارن دنبالش میکنن با دیدن اولین ماشین که گوشه ای پارک کرد سریع به سمتش رفت بدون اتلاف وقت داخل ماشین شد
+آقا لطفا سریع برو!
مرد داخل ماشین نگاهی به تهیونگ انداخت که داره با استرس به بیرون نگاه میکنه خواست بگه داخل ماشین من چیکار میکنی ولی با استشمام رایحهی تهیونگ مکث کرد و به تهیونگ نگاه کرد
+آقا لطفا سریع برووو
مرد با اخمی غلیظ با تمام سرعت ماشین و روشن کرد و حرکت کرد، تهیونگ با دور شدنشون از اون چند نفر نفس راحتی کشید و دستش و رو قلبش گذاشت
~~~
ادامه دارد...
- ۱۶۶
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط