part:3
part:3
{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار خودمونی است}
[سه ماه بعد....|دیدگاه آرمیتا]
با دستمال عرق پیشونیم رو پاک کردم بطری آبی رو از میز برداشتم و سر کشیدم..
(اعضای کمپانی):آرمیتا خسته نباشی واقعا این بار اجرای بی نقصی داشتی نمیدونی چقدر ماها منتظر این اجرات بودیم...
من فقط از سر ناراضی بودن بهشون لبخندی زدم همین اعضای کمپانی موقعی که خبر قرار گذاشتن من و جونگکوک پخش شد .....
جبهه گرفتند و با روش های مختلفی شروع کردن به اذیت کردنم از میکاپم تا لباس و موزیک ویدیوهام.....
شاید چونکه با جونگکوک بهم زدیم باز هم باهام مثل همون دختر بچه ی مهربون رفتار میکنن .....
_پس یعنی تمام این جبهه گرفتنای شما بخاطر این بود که من و جونگکوک باهم وارد رابطه شدیم؟
اعضای کمپانی از سوالم کمی جا خوردند یعنی انتظار همچین سوالی رو ازم نداشتند؟درکشون خیلی سخته....
(اعضای کمپانی):خب آره واقعیتش تو و جونگکوک اصلا به هم نمیومدین جونگکوک که حق ازدواج نداره اون برای ماست...
با خودم گفتم آرمیتا دختر برو از موهای همشون گرفته بکش اما برای چی باید عصبانی شم حتی بعد از موقعی که جونگکوک بهم خیانت کرد دیگه دلیلی ندارم که از اون و خودم دفاع کنم.....
جالبیتش اینجاست که وضعیت فندوم روز به روز داشت از دسترس خارج میشد وابستگی عجیبی که طرفدارها به آیدل ها دارن یکی از ترس های بچگیم که نفرت از این شغل رو برام توصیف میکرد.....
شب که شد به اتاق تمرین رفتیم تا برای کنسرت بعدیمون اجرای خوبی داشته باشیم
تمرین دنس که تموم شد از خستگی حرکت استخوان های بدنم برام سخت شده بود لباسام رو عوض کردم تا به خونه برم و یه خواب راحت داشته باشم...
اما همین که خواستم تاکسی بگیرم ناگهان دستم توسط کسی کشیده شد ....
حمایت کونیدا🥺❤️میخواستم بیشتر بنویسم اما خب خماریییی😆😆 شب اگر تونستم یک پارت دیگه میذارمم شوخی کردم بیا پایین تر ....
ادامه پارت ۳ ...
تهیونگ بود صمیمی ترین دوستِ پسرم مواقعی که نا امید بودم خوب بلد بود چجوری مثل جونگکوک باهام حرف بزنه نازمو مردونه بخره و من رو به حرف بیاره....
_آرمیتا از همه چی با خبر شدم میخوای کمی راجبش حرف بزنیم حالت خوبه چرا تو این چهارماه جواب هیچکدوم از تماس ها و پیامام رو ندادی هیچ میدونی چقدر نگرانت شدم...من...
وسط حرف تهیونگ پریدم و بهش گفتم:
_تهیونگی یک لحظه مهلت نفس کشیدن رو به خودت بده آره آره من خوبم ببخشید که نگرانت کردم....
تهیونگ نفسی از سر آسودگی کشید...
_خداروشکر نتیجه اون همه دعا کردنم از شب تا صبح شد سلامتی تو ....
دروغ چرا بعضی اوقات رفتار تهیونگ یک چیزی رو بهم میفهموند اینکه...اینکه ممکنه تهیونگ هم به من حسی داشته باشه یانه اصلا امکان داره که بین ما سه نفر مثلث عشقی ایجاد شه....
رفتار تهیونگ خیلی فراتر از یک دوست،رفیق،داداش بود رفتارش بیشتر شبیه یک عاشق دلباخته بود که احساساتش رو از این طریق به من بروز میداد.....
کامنتم بذاریدددد🥹💐🥰
ادامه دارد..
{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار خودمونی است}
[سه ماه بعد....|دیدگاه آرمیتا]
با دستمال عرق پیشونیم رو پاک کردم بطری آبی رو از میز برداشتم و سر کشیدم..
(اعضای کمپانی):آرمیتا خسته نباشی واقعا این بار اجرای بی نقصی داشتی نمیدونی چقدر ماها منتظر این اجرات بودیم...
من فقط از سر ناراضی بودن بهشون لبخندی زدم همین اعضای کمپانی موقعی که خبر قرار گذاشتن من و جونگکوک پخش شد .....
جبهه گرفتند و با روش های مختلفی شروع کردن به اذیت کردنم از میکاپم تا لباس و موزیک ویدیوهام.....
شاید چونکه با جونگکوک بهم زدیم باز هم باهام مثل همون دختر بچه ی مهربون رفتار میکنن .....
_پس یعنی تمام این جبهه گرفتنای شما بخاطر این بود که من و جونگکوک باهم وارد رابطه شدیم؟
اعضای کمپانی از سوالم کمی جا خوردند یعنی انتظار همچین سوالی رو ازم نداشتند؟درکشون خیلی سخته....
(اعضای کمپانی):خب آره واقعیتش تو و جونگکوک اصلا به هم نمیومدین جونگکوک که حق ازدواج نداره اون برای ماست...
با خودم گفتم آرمیتا دختر برو از موهای همشون گرفته بکش اما برای چی باید عصبانی شم حتی بعد از موقعی که جونگکوک بهم خیانت کرد دیگه دلیلی ندارم که از اون و خودم دفاع کنم.....
جالبیتش اینجاست که وضعیت فندوم روز به روز داشت از دسترس خارج میشد وابستگی عجیبی که طرفدارها به آیدل ها دارن یکی از ترس های بچگیم که نفرت از این شغل رو برام توصیف میکرد.....
شب که شد به اتاق تمرین رفتیم تا برای کنسرت بعدیمون اجرای خوبی داشته باشیم
تمرین دنس که تموم شد از خستگی حرکت استخوان های بدنم برام سخت شده بود لباسام رو عوض کردم تا به خونه برم و یه خواب راحت داشته باشم...
اما همین که خواستم تاکسی بگیرم ناگهان دستم توسط کسی کشیده شد ....
حمایت کونیدا🥺❤️میخواستم بیشتر بنویسم اما خب خماریییی😆😆 شب اگر تونستم یک پارت دیگه میذارمم شوخی کردم بیا پایین تر ....
ادامه پارت ۳ ...
تهیونگ بود صمیمی ترین دوستِ پسرم مواقعی که نا امید بودم خوب بلد بود چجوری مثل جونگکوک باهام حرف بزنه نازمو مردونه بخره و من رو به حرف بیاره....
_آرمیتا از همه چی با خبر شدم میخوای کمی راجبش حرف بزنیم حالت خوبه چرا تو این چهارماه جواب هیچکدوم از تماس ها و پیامام رو ندادی هیچ میدونی چقدر نگرانت شدم...من...
وسط حرف تهیونگ پریدم و بهش گفتم:
_تهیونگی یک لحظه مهلت نفس کشیدن رو به خودت بده آره آره من خوبم ببخشید که نگرانت کردم....
تهیونگ نفسی از سر آسودگی کشید...
_خداروشکر نتیجه اون همه دعا کردنم از شب تا صبح شد سلامتی تو ....
دروغ چرا بعضی اوقات رفتار تهیونگ یک چیزی رو بهم میفهموند اینکه...اینکه ممکنه تهیونگ هم به من حسی داشته باشه یانه اصلا امکان داره که بین ما سه نفر مثلث عشقی ایجاد شه....
رفتار تهیونگ خیلی فراتر از یک دوست،رفیق،داداش بود رفتارش بیشتر شبیه یک عاشق دلباخته بود که احساساتش رو از این طریق به من بروز میداد.....
کامنتم بذاریدددد🥹💐🥰
ادامه دارد..
- ۳۲۹
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط