{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوپارتی

هوای شهر سئول آن روز سنگین بود، همان‌ طور که همیشه در اولین روزهای پاییز می‌ شد. ا/ت کنار پنجره ‌ی کافه ‌ی کوچک و دنجِ پایین کتابخانه نشسته بود و به دانه ‌های باران که روی شیشه ‌ی بخارگرفته خط می‌ کشیدند، خیره مانده بود. او داشت بوی تلخ و کهنه ‌ی قهوه را نفس می ‌کشید، بویی که زمانی برایش معنای خانه را داشت.

نامجون باید اینجا می ‌بود. ساعت قرارشان ده دقیقه پیش بود.

چند ماه از جدایی ناگهانی و غیرقابل توضیح آنها میگذشت. نامجون، محقق ادبیات و شاعری با نگاه ‌های عمیق، یک روز صبح از خواب بیدار شد و گفت: "من دیگر نمیتونم وزن این دنیا را به دوش بکشم، ا/ت. تو لیاقت کسی رو داری که نور باشد، نه یک سایه." و رفت. بدون دعوا، بدون فریاد. فقط یک اعتراف تلخ به ناتوانی.

امروز، او پیام فرستاده بود: «بیا همان‌ جا که اولین بار همدیگر را دیدیم. باید چیزی رو پس بدم.»

درست در لحظه ‌ای که ا/ت فکر کرد دیگر نمی ‌آید، در کافه باز شد. نامجون با همان پالتوی طوسی رنگ و آن چشم‌ های خسته ‌ای که دنیا را بیشتر از سنش درک کرده بودند، وارد شد. بوی خاک باران‌ خورده و جوهر کتاب از او بلند میشد.

نزدیک آمد و روی صندلی مقابل ا/ت نشست. میز کوچک، مانند فاصله‌ ی بین آن‌ ها، پر از تنش ناگفته بود.

نامجون دستش را در جیب پالتو برد و یک دستمال پارچه ‌ای تا شده بیرون آورد. همان دستمالی بود که ا/ت در اولین ملاقاتشان، وقتی نامجون به‌طور اتفاقی روی لباسش قهوه ریخت، به او داده بود. دستمال کاملاً تمیز و اتو شده بود، اما لکه ‌ی قهوه‌ ای ریز و قدیمی هنوز در گوشه ‌ای از آن به چشم میخورد؛ لکه ‌ای که خاطره‌ ی روز اولشان بود.

نامجون دستمال را آرام روی میز هل داد. صدای خش دار او سکوت را شکست: "این مال توئه."

ا/ت به دستمال نگاه کرد، قلبش فشرده شد. او به خاطر پس دادن یک تکه پارچه، این ملاقات جهنمی را ترتیب داده بود؟

ا/ت با صدایی که از کنترلش خارج بود، پرسید: "این تمام چیزی بود که می‌خواستی پس بدی؟"

نامجون به قهوه‌ ی سرد شده در فنجانش خیره شد. "نه. چیزهای دیگری هم هست که باید پس بدم... اما نمیشه. من نمی‌تونم تمام کتاب ‌هایی رو که با هم خواندیم، تمام شب‌ هایی که زیر یک سقف نفس کشیدیم، یا این قلبی که دیگر درست کار نمی ‌کند را پس بدم."

او سرش را بالا آورد و نگاهش به ا/ت گره خورد. چشمانش، دریایی از غم پنهان بود.


ادامه دارد........
دیدگاه ها (۳)

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۱ هر روز ساعت ۴ عصر می‌رفتم همون...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادتچند هفته از شروع ترم گذشته بود...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط