وانشات کوک بال های شیشه ای (پارت ۴)
فیونا :
با خوردن نور آفتاب به چشمام بیدار شدم همچی اطرافم آروم بود من خواب دیده بودم؟
پوفی کشیدم کلافه بلند شدم چه خواب مزخرفی
بلند شدم با آینه رو به رو شدم لباس عروس تنم کل خاطرات تلخ دیروز یاد آوری کرد خواب نبوده
به سمت حمام اتاقم رفتم شیر آب باز کردم آب میومد و این عالی بود لباس درآوردم کنار وان انداختم داخل وان رفتم آب گرم پوستم قل قلک میداد صابونم برداشتم شروع کردم به کشیدن رویه بدنم ....
از داخل حموم اومده بودم بیرون لباس معمولی پوشیده بودم همونایی که موقع پرسه زدن تویه دشتا انتخاب میکردم کلافه به پنجره اتاقم نگاه کردم پدرم اونارو جوری گفته بود بسازن که باز بسه نشه و هیچ وقت فایدش درک نکرده بودم و الان به ضررم شد
در اتاقم باز شد سریع پشت تختم قایم شدم با دیدن میلیا هیجان زده شدم از جام پریدم بیرون بغلش کردم اونم متقابلاً همین کار کرد اما ریلکس تر گفتم حالت خوبه گفت خوبم شاهزاده گفتم چطور اینجایی گفت بیشتر خدمتکارا برگشتن سر کارشون شاهزاده
سری تکون دادم گفت عالیجناب منتظر شماست . با آزردگی نگاهش کردم گفتم عالیجناب گفت نمیدونم ولی اینطور بهشون میگن . ترس وجودم گرفت میلیا به سمت بیرون رفت اون چرا انقدر آرومه
نکنه.... وای نه امکان نداره فیونا چرت پرت نگو یعنی میلیا یه نفوذی بوده
از در بیرون رفتم با نگهبانای دیروزی رو به رو شدم
هرچی بیشتر به سمت سالن قصر میرفتیم با هیولاها بیشتری رو به رو میشدم کنارم نفس شون خالی میکردن خر خر میکردن نفسم حبس کرده بودم سعی کردم بدون نگاه کردن بهشون گذر کنم به در سالن رسیدیم که بلاخره عقب رفتن در باز شد به سمت داخل رفتیم اما کسی داخل نبود متعجب شدم که نگهبانا من به سمت در اتاق غذاخوری سلطنتی برد وایی نه نه نه اینا میخوان منو بخورن با ترس عقب رفتم که گرفتنم راه بردنم گفتم نه نه ولم کنید منو نخورید.... لطفاً....ولم کنید من غذا نیستم
بدون توجه به حرفام منو بردن سمت میز پشت صندلی نشوندنم
با تعجب به افراد حاضر اطرافم نگاه کردم که اونا هم با تعجب نگاهم میکردن و بعدم به صندلی رو به روم به شخصی که درحال جدا کردن توت وحشی از شاخه بود متحیر نگاهم میکرد
توت کنار گذاشت به اشکای سرازیرم نگاه کرد گفت لالایی شبت قصه های ترسناک جنگل سیاه بوده
چیزی نگفتم که نگهبانه گفت آره قراره الان برای وعده صبحونه تیکه تیکش کنیم و در کمال تعجب پشت میز نشستن که همشون زدن زیر خنده صندلی کنارم عقب کشیده شد دختری نشست ظاهرش غریبه بود اما بال هاش نشونه پری بودنش بود گفت جونگ کوک اینو برای چی آوردی اصلا چرا نگهش داشتی بیا زودتر بخوریمش .
دوباره همشون زدن خنده اون شخص جواب داد : آره باید ضیافت راه بندازیم .
به کسی که حالا فهمیده بودم.....
با خوردن نور آفتاب به چشمام بیدار شدم همچی اطرافم آروم بود من خواب دیده بودم؟
پوفی کشیدم کلافه بلند شدم چه خواب مزخرفی
بلند شدم با آینه رو به رو شدم لباس عروس تنم کل خاطرات تلخ دیروز یاد آوری کرد خواب نبوده
به سمت حمام اتاقم رفتم شیر آب باز کردم آب میومد و این عالی بود لباس درآوردم کنار وان انداختم داخل وان رفتم آب گرم پوستم قل قلک میداد صابونم برداشتم شروع کردم به کشیدن رویه بدنم ....
از داخل حموم اومده بودم بیرون لباس معمولی پوشیده بودم همونایی که موقع پرسه زدن تویه دشتا انتخاب میکردم کلافه به پنجره اتاقم نگاه کردم پدرم اونارو جوری گفته بود بسازن که باز بسه نشه و هیچ وقت فایدش درک نکرده بودم و الان به ضررم شد
در اتاقم باز شد سریع پشت تختم قایم شدم با دیدن میلیا هیجان زده شدم از جام پریدم بیرون بغلش کردم اونم متقابلاً همین کار کرد اما ریلکس تر گفتم حالت خوبه گفت خوبم شاهزاده گفتم چطور اینجایی گفت بیشتر خدمتکارا برگشتن سر کارشون شاهزاده
سری تکون دادم گفت عالیجناب منتظر شماست . با آزردگی نگاهش کردم گفتم عالیجناب گفت نمیدونم ولی اینطور بهشون میگن . ترس وجودم گرفت میلیا به سمت بیرون رفت اون چرا انقدر آرومه
نکنه.... وای نه امکان نداره فیونا چرت پرت نگو یعنی میلیا یه نفوذی بوده
از در بیرون رفتم با نگهبانای دیروزی رو به رو شدم
هرچی بیشتر به سمت سالن قصر میرفتیم با هیولاها بیشتری رو به رو میشدم کنارم نفس شون خالی میکردن خر خر میکردن نفسم حبس کرده بودم سعی کردم بدون نگاه کردن بهشون گذر کنم به در سالن رسیدیم که بلاخره عقب رفتن در باز شد به سمت داخل رفتیم اما کسی داخل نبود متعجب شدم که نگهبانا من به سمت در اتاق غذاخوری سلطنتی برد وایی نه نه نه اینا میخوان منو بخورن با ترس عقب رفتم که گرفتنم راه بردنم گفتم نه نه ولم کنید منو نخورید.... لطفاً....ولم کنید من غذا نیستم
بدون توجه به حرفام منو بردن سمت میز پشت صندلی نشوندنم
با تعجب به افراد حاضر اطرافم نگاه کردم که اونا هم با تعجب نگاهم میکردن و بعدم به صندلی رو به روم به شخصی که درحال جدا کردن توت وحشی از شاخه بود متحیر نگاهم میکرد
توت کنار گذاشت به اشکای سرازیرم نگاه کرد گفت لالایی شبت قصه های ترسناک جنگل سیاه بوده
چیزی نگفتم که نگهبانه گفت آره قراره الان برای وعده صبحونه تیکه تیکش کنیم و در کمال تعجب پشت میز نشستن که همشون زدن زیر خنده صندلی کنارم عقب کشیده شد دختری نشست ظاهرش غریبه بود اما بال هاش نشونه پری بودنش بود گفت جونگ کوک اینو برای چی آوردی اصلا چرا نگهش داشتی بیا زودتر بخوریمش .
دوباره همشون زدن خنده اون شخص جواب داد : آره باید ضیافت راه بندازیم .
به کسی که حالا فهمیده بودم.....
- ۱۲.۱k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط