«عشـق میـان خونـ»
«عشـق میـان خونـ»
پارتـ⁵
ــــــــــــــــــــــــــــــ
پنج روز بعد ویو جولیا:
صبح با احساس آزادی از خواب بیدار شدم.
نور به چششم زد و دستانم رو جلوی صورتم گرفتم.
اما....
انگار میتوانستم تمامی دست رو حرکت بدم.
سریع به دستانم نگاه کردم.
دیگر اثری از زنجیر و طناب نبود.
واییییییییییییبیی
و حتی پاهایم را از طناب آزاد کرده بود....
وایسا...
حتمی کار همان قاتل بوده.
با ذوغی در چشمانم به صندلی نگاه کردم.
و بعد از صندلی بلند شدم...
دست و پاهایم بر اثر فشار طناب و زنجیر درد میکرد.
وایسا...
اصلا چرا باید دستانم و پاهایم رو باز میکرد...؟
بدون توجه به افکار مسخره ام به سمت پنجره ی کوچک قدم برداشتم.
اما...
به پنجره سیم خوار دار بسته شده بود...
چی...؟
با صورتی درهم رفته به عقب نگاه کردم..
ناگهان در انبار باز شد.
فردی وارد شد...
اما...
قاتل نبود.
یک ماسک و عینک مشکی بر چشمانش داشت...
به داخل حرکت کرد.
در این چند روز متوجه ی مرموز بودن قاتل شده بودم.
و یجورایی...
ترسم ازش ریخته شده بود...
فرد نزدیک تر میشد.
آرام گفتم:
+تو کی هستی؟!
جوابی نشنیدم اما دقایقی نگذشت که حرفی زد:
# کسی که میخواد راه فرار رو نشونت بده.
یا حرفش تعجب کردم تای آبرویم بالا رفت:
+فرار؟
# نکنه دلت میخواد اینجا بمونی؟
ایندفعه جواب را بدون درنگ بهم داد...
+ من نمیتونم اعتماد کنم.
# حتمی میخوای به اون جونگکوک لعنتی اعتماد کنی؟
+ جونگکوک؟
چیزی نگفت...
و بالاخره گفت:
# اگه میخوای فرار کنی رأس غروب از خوار ها سیم دار به بیرون نگاه کن...
ادامه داد.
# جواب اونجاس...
آرام به سمت در رفت و ناگهان...
محو شد...
فاککککک
یعنی چیییی
نکنه جادوگر باشه؟؟؟؟؟؟
با صورتی درهم رفته و ترسیده به سمت صندلی رفتم و نشستم.
به دری که لحظاتی پیش فردی نزدیکش محو شده بود خیره بودم....
با صدای در حواسم به جا آمد.
در باز شد...
سرم را بالا گرفتم.
قاتل بود...
وارد شد...
دیگه به سر زدن هایش عادت داشتم و ترسی نسبت بهم نداشتم...
نمیدونم چرا...
ولی احساس میکردم قرار نیست بلایی سرم بیاره...
مگه اصلا امکان دارهههه.
اون ی قاتله...
افکارم را بیرون از سرم کردم و گفتم:
+چرا دستامو باز کردی.
سرش را بالا گرفت و گفت:
ـــ جای تشکرته.
اولین قاتلی بود که ماسک نمیزد...
چرا؟
گفتم:
+ انگار یادت رفته منو دزدیدی؟
تک خنده ای کرد.
وادا هددددد چقدر جذابههههه.
واییی چی میگم اون ی قاتله و منو دزدیده.
حرفی زد...
حرفی که تعجب کردم...
گفت:
ادامه دارد.
شرطا:
¹⁰لایک
⁵کامنت
پارتـ⁵
ــــــــــــــــــــــــــــــ
پنج روز بعد ویو جولیا:
صبح با احساس آزادی از خواب بیدار شدم.
نور به چششم زد و دستانم رو جلوی صورتم گرفتم.
اما....
انگار میتوانستم تمامی دست رو حرکت بدم.
سریع به دستانم نگاه کردم.
دیگر اثری از زنجیر و طناب نبود.
واییییییییییییبیی
و حتی پاهایم را از طناب آزاد کرده بود....
وایسا...
حتمی کار همان قاتل بوده.
با ذوغی در چشمانم به صندلی نگاه کردم.
و بعد از صندلی بلند شدم...
دست و پاهایم بر اثر فشار طناب و زنجیر درد میکرد.
وایسا...
اصلا چرا باید دستانم و پاهایم رو باز میکرد...؟
بدون توجه به افکار مسخره ام به سمت پنجره ی کوچک قدم برداشتم.
اما...
به پنجره سیم خوار دار بسته شده بود...
چی...؟
با صورتی درهم رفته به عقب نگاه کردم..
ناگهان در انبار باز شد.
فردی وارد شد...
اما...
قاتل نبود.
یک ماسک و عینک مشکی بر چشمانش داشت...
به داخل حرکت کرد.
در این چند روز متوجه ی مرموز بودن قاتل شده بودم.
و یجورایی...
ترسم ازش ریخته شده بود...
فرد نزدیک تر میشد.
آرام گفتم:
+تو کی هستی؟!
جوابی نشنیدم اما دقایقی نگذشت که حرفی زد:
# کسی که میخواد راه فرار رو نشونت بده.
یا حرفش تعجب کردم تای آبرویم بالا رفت:
+فرار؟
# نکنه دلت میخواد اینجا بمونی؟
ایندفعه جواب را بدون درنگ بهم داد...
+ من نمیتونم اعتماد کنم.
# حتمی میخوای به اون جونگکوک لعنتی اعتماد کنی؟
+ جونگکوک؟
چیزی نگفت...
و بالاخره گفت:
# اگه میخوای فرار کنی رأس غروب از خوار ها سیم دار به بیرون نگاه کن...
ادامه داد.
# جواب اونجاس...
آرام به سمت در رفت و ناگهان...
محو شد...
فاککککک
یعنی چیییی
نکنه جادوگر باشه؟؟؟؟؟؟
با صورتی درهم رفته و ترسیده به سمت صندلی رفتم و نشستم.
به دری که لحظاتی پیش فردی نزدیکش محو شده بود خیره بودم....
با صدای در حواسم به جا آمد.
در باز شد...
سرم را بالا گرفتم.
قاتل بود...
وارد شد...
دیگه به سر زدن هایش عادت داشتم و ترسی نسبت بهم نداشتم...
نمیدونم چرا...
ولی احساس میکردم قرار نیست بلایی سرم بیاره...
مگه اصلا امکان دارهههه.
اون ی قاتله...
افکارم را بیرون از سرم کردم و گفتم:
+چرا دستامو باز کردی.
سرش را بالا گرفت و گفت:
ـــ جای تشکرته.
اولین قاتلی بود که ماسک نمیزد...
چرا؟
گفتم:
+ انگار یادت رفته منو دزدیدی؟
تک خنده ای کرد.
وادا هددددد چقدر جذابههههه.
واییی چی میگم اون ی قاتله و منو دزدیده.
حرفی زد...
حرفی که تعجب کردم...
گفت:
ادامه دارد.
شرطا:
¹⁰لایک
⁵کامنت
- ۳۸۷
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط