عاشق پادشاه مافیا پارت ۱
ویو ات(ساعت ۴ بعد از ظهر)
-خیلی حالم بد بود باورم نمیشه جین لو بهم خیانت کرده باشه ولی خب فعلا مهم نیست با خستگی خیلی زیاد تو راه کافه بودم راستش اونجا کار میکنم همونجا یکی دیگه هم به اسم لیا همکار منه
٪دختر کجا بودی؟چرا هرچی بهت زنگ می زنم جواب نمیدی
-لیا حالم خیلی بده ناراحتم(بغض صگی)
-رفتم تو بغل لیا و زدم زیر گریه و اونم موهامو نوازش کرد
-میدونی چیع؟
٪چیه عزیزم؟
-من اصلا برای هیچکس مهم نیستم
٪برای من مهمی احمق
-لیا! چرا هرکسی هرجور دوست داره با من رفتار میکنه
٪ای بابا ات دیگه از این حرفا نزن برو دستشویی یه آبی به صورتت بزن
-رفتم توالت وقتی برگشتم لیا سریع یه کوله پشتی داد دستم
٪ببین ات داداشت اینو داد بهم تا بهت بدم و بگم اینا مدارک خیلی مهمی هستن بگیری و فرار کنی تا یه هفته هم آفتابی نشی اوکی؟
-یعنی چی؟
-همون لحظه ۲تا مرد غول پیکر وارد کافه شدن،
-من سریع قایم شدم و از در پشتی فرار کردم(یه تاکسی گرفتم و به شرکتی که کار میدن رفتم دوست مامانم اونجا بود حتما یه کار پیدا میکرد تااز دید اونا دور باشم)
- در اتاق خانم جیسو رو زدم(علامت جیسو¢)
¢بیا تو
-سلام خانم جیسو خوبین؟
¢آره عزیزم خوبم تو خوبی؟
-خوبم ممنون مرسی
¢چه عجب از این ورا از کارت تو کافه راضی هستی؟..یادمه از وقتی مامانت و بابات تو اون تصادف لعنتی ۱۵ سالش پیش فوت کرد همش کار میکردی
-آره هم کار میکنم و هم درس میخونم
¢خب چطور میتونم کمکت کنم؟
-راستش خانم جیسو من یه سری مدارک دارم و افرادی دنبالشن خلافکارن و داداشم گفته باید اینارو نگه دارم چون خیلی مهمن
¢باشه عزیزم از از دست من چه کمکی بر میاد؟
-لطفا یه کاری بهم بدین که اصلا مجبور نباشم بیرون برم
¢یه جا هست که خدمتکار میخوان ولی مطمئنی؟
-آره لطفا
¢باشه از طرف تو درخواست میدم براشون..فردا مصاحبه داری
-مصاحبه برای چی؟
¢عزیزم هرکسی رو که راه نمیدن باید بری و اطلاعاتت رو چک کنن و بعد باید تو توی آزمون موفق شی تا بدونن تو صلاحیت خدمتکار شدن رو داری یا نه
-واییی چه سختگیر
¢امشب میخوای بیای خونه ی من؟
-اگه زحمتی نیست آره
¢باشه عزیزم صبر کن کارام تموم شن میریم خونه
-اوکی
پرش زمانی به فردا ساعت ۸ (گشادیم شد توضیح اضافه بدم🤣)
ویو ات
صبح که از خواب بیدار شدم(توی اتاق خونهی خانم جیسو خوابیده بود)رفتم دستشویی و کارهای لازم رو انجام دادم و یه هودی سفید و شلوارک پوشیدم و شروع کردم به حاضر کردن صبحونه که بعد از ۱۰ مین خانم جیسو اومد
¢صبح بخیر ات(لبخند)
-صبح بخیر (لبخند)
¢چرا بیدارم نکردی برات صبحونه آماده میکردم
-راستش دلم نیومد..(خانم جیسو ات رو بغل کرد)
بعد از صبحانه ساعت ۸ و نیم
¢ات وسایلت رو جمع کن میان دنبالت
-آمادم..ولی یکم استرس دارم
¢نه لازم نیست استرس داشته باشی(زنگ در خورد)..باید بری
-خدافظ(¢خدافظ)
پرش زمانی به دم در عمارت(ویو ات)
به عمارت که رسیدیم خیلی ذوق کردم عمارت رویایی بود ولی خب همه جاش مشکی بود باعث افسردگیم میشد،از ماشین پیاده شدم و راننده همراهیم کرد،داخل اتاق انتظار رفتم، اونجا تقریبا ۵ نفر دیگه هم بودن یکی از پسرا بهم گفت
/هی..اینجا میخوای چه کاری رو به عهده بگیری؟
-یه نگهبان شایدم جاسوس(نیشخند)
/شوخی میکنی(ات زد به بازوش)
-معلومه بابا..اومدم یه خدمتکار معمولی باشم
/اوکی..فک کنم تورو صدا زدن
-خیلی خب من رفتم
-رفتم داخل و یه مرد بداخلاق پرسید:هدفت از اینکه اومدی خدمتکار بشی چیه و...
کلی سوال پرسید و بعد ۴۵ مین یه خانومی اومد و ما ۴ تا دختر دنبالش راه افتادیم(علامت خانم یونجو£)
£اسم من خانم یونجوعه به هر کدومتون یه اتاق خواب میدم و شما باید جوری اتاق رو تمیز کنید که برق بزنه واگه درست تمیز نکنیدحذف میشید فهمیدید؟
هر ۴ تامون: بله خانم
از زبان کیم تهیونگ
بابام دوتا زن داره و اولیش مامان منه و دومیش خانم هوسوک که یه دختر به اسم سنا که یعنی همون خواهر ناتنی من داره اونا تو دبی بودن و بابام ازشون دعوت کرد و امروز رسیدن کره جنوبی و اصلا حوصلشون رو ندارم(بادیگارد اومد داخل)
™ارباب آقای کیم کارتون دارن
+فهمیدم
از زبان ات
-خانم یونجو یه اتاق فوق العاده لاکچری و بزرگ و مشکیی بهم نشون داد و گف:
£اینجا اتاق پسر ارباب بزرگ هست پس اگه از جونت سیر نشدی هواستو جمع کن فضولی نکن و فقط کامل تمیزش کن وقتی اومدم باید برقانداخته باشی
-چشم(یونجو رفت و در اتاق باز بود)
-هندزفریمو گذاشتم روی گوشام و شروع به تمیز کردن اتاق کردم که بیشترش میرقصیدم
از زبان ته
داشتم برمیگشتم اتاقم که یه دختری رو دیدم که هم داشت تمیزکاری میکرد و هم میرقصید خنده ریزی کردم و گوشیمو از جیبم درآوردم و ازش فیلم میگرفتم که فک کنم تو آینه منو دید و برگشت باپرروی گفت
-داری چه غلطی میخوری
+...
..برای ادامه شرط:۱۵ لایک و ۵ بازنشر
#تهیونگ #فیک_تهیونگ
#فیک
-خیلی حالم بد بود باورم نمیشه جین لو بهم خیانت کرده باشه ولی خب فعلا مهم نیست با خستگی خیلی زیاد تو راه کافه بودم راستش اونجا کار میکنم همونجا یکی دیگه هم به اسم لیا همکار منه
٪دختر کجا بودی؟چرا هرچی بهت زنگ می زنم جواب نمیدی
-لیا حالم خیلی بده ناراحتم(بغض صگی)
-رفتم تو بغل لیا و زدم زیر گریه و اونم موهامو نوازش کرد
-میدونی چیع؟
٪چیه عزیزم؟
-من اصلا برای هیچکس مهم نیستم
٪برای من مهمی احمق
-لیا! چرا هرکسی هرجور دوست داره با من رفتار میکنه
٪ای بابا ات دیگه از این حرفا نزن برو دستشویی یه آبی به صورتت بزن
-رفتم توالت وقتی برگشتم لیا سریع یه کوله پشتی داد دستم
٪ببین ات داداشت اینو داد بهم تا بهت بدم و بگم اینا مدارک خیلی مهمی هستن بگیری و فرار کنی تا یه هفته هم آفتابی نشی اوکی؟
-یعنی چی؟
-همون لحظه ۲تا مرد غول پیکر وارد کافه شدن،
-من سریع قایم شدم و از در پشتی فرار کردم(یه تاکسی گرفتم و به شرکتی که کار میدن رفتم دوست مامانم اونجا بود حتما یه کار پیدا میکرد تااز دید اونا دور باشم)
- در اتاق خانم جیسو رو زدم(علامت جیسو¢)
¢بیا تو
-سلام خانم جیسو خوبین؟
¢آره عزیزم خوبم تو خوبی؟
-خوبم ممنون مرسی
¢چه عجب از این ورا از کارت تو کافه راضی هستی؟..یادمه از وقتی مامانت و بابات تو اون تصادف لعنتی ۱۵ سالش پیش فوت کرد همش کار میکردی
-آره هم کار میکنم و هم درس میخونم
¢خب چطور میتونم کمکت کنم؟
-راستش خانم جیسو من یه سری مدارک دارم و افرادی دنبالشن خلافکارن و داداشم گفته باید اینارو نگه دارم چون خیلی مهمن
¢باشه عزیزم از از دست من چه کمکی بر میاد؟
-لطفا یه کاری بهم بدین که اصلا مجبور نباشم بیرون برم
¢یه جا هست که خدمتکار میخوان ولی مطمئنی؟
-آره لطفا
¢باشه از طرف تو درخواست میدم براشون..فردا مصاحبه داری
-مصاحبه برای چی؟
¢عزیزم هرکسی رو که راه نمیدن باید بری و اطلاعاتت رو چک کنن و بعد باید تو توی آزمون موفق شی تا بدونن تو صلاحیت خدمتکار شدن رو داری یا نه
-واییی چه سختگیر
¢امشب میخوای بیای خونه ی من؟
-اگه زحمتی نیست آره
¢باشه عزیزم صبر کن کارام تموم شن میریم خونه
-اوکی
پرش زمانی به فردا ساعت ۸ (گشادیم شد توضیح اضافه بدم🤣)
ویو ات
صبح که از خواب بیدار شدم(توی اتاق خونهی خانم جیسو خوابیده بود)رفتم دستشویی و کارهای لازم رو انجام دادم و یه هودی سفید و شلوارک پوشیدم و شروع کردم به حاضر کردن صبحونه که بعد از ۱۰ مین خانم جیسو اومد
¢صبح بخیر ات(لبخند)
-صبح بخیر (لبخند)
¢چرا بیدارم نکردی برات صبحونه آماده میکردم
-راستش دلم نیومد..(خانم جیسو ات رو بغل کرد)
بعد از صبحانه ساعت ۸ و نیم
¢ات وسایلت رو جمع کن میان دنبالت
-آمادم..ولی یکم استرس دارم
¢نه لازم نیست استرس داشته باشی(زنگ در خورد)..باید بری
-خدافظ(¢خدافظ)
پرش زمانی به دم در عمارت(ویو ات)
به عمارت که رسیدیم خیلی ذوق کردم عمارت رویایی بود ولی خب همه جاش مشکی بود باعث افسردگیم میشد،از ماشین پیاده شدم و راننده همراهیم کرد،داخل اتاق انتظار رفتم، اونجا تقریبا ۵ نفر دیگه هم بودن یکی از پسرا بهم گفت
/هی..اینجا میخوای چه کاری رو به عهده بگیری؟
-یه نگهبان شایدم جاسوس(نیشخند)
/شوخی میکنی(ات زد به بازوش)
-معلومه بابا..اومدم یه خدمتکار معمولی باشم
/اوکی..فک کنم تورو صدا زدن
-خیلی خب من رفتم
-رفتم داخل و یه مرد بداخلاق پرسید:هدفت از اینکه اومدی خدمتکار بشی چیه و...
کلی سوال پرسید و بعد ۴۵ مین یه خانومی اومد و ما ۴ تا دختر دنبالش راه افتادیم(علامت خانم یونجو£)
£اسم من خانم یونجوعه به هر کدومتون یه اتاق خواب میدم و شما باید جوری اتاق رو تمیز کنید که برق بزنه واگه درست تمیز نکنیدحذف میشید فهمیدید؟
هر ۴ تامون: بله خانم
از زبان کیم تهیونگ
بابام دوتا زن داره و اولیش مامان منه و دومیش خانم هوسوک که یه دختر به اسم سنا که یعنی همون خواهر ناتنی من داره اونا تو دبی بودن و بابام ازشون دعوت کرد و امروز رسیدن کره جنوبی و اصلا حوصلشون رو ندارم(بادیگارد اومد داخل)
™ارباب آقای کیم کارتون دارن
+فهمیدم
از زبان ات
-خانم یونجو یه اتاق فوق العاده لاکچری و بزرگ و مشکیی بهم نشون داد و گف:
£اینجا اتاق پسر ارباب بزرگ هست پس اگه از جونت سیر نشدی هواستو جمع کن فضولی نکن و فقط کامل تمیزش کن وقتی اومدم باید برقانداخته باشی
-چشم(یونجو رفت و در اتاق باز بود)
-هندزفریمو گذاشتم روی گوشام و شروع به تمیز کردن اتاق کردم که بیشترش میرقصیدم
از زبان ته
داشتم برمیگشتم اتاقم که یه دختری رو دیدم که هم داشت تمیزکاری میکرد و هم میرقصید خنده ریزی کردم و گوشیمو از جیبم درآوردم و ازش فیلم میگرفتم که فک کنم تو آینه منو دید و برگشت باپرروی گفت
-داری چه غلطی میخوری
+...
..برای ادامه شرط:۱۵ لایک و ۵ بازنشر
#تهیونگ #فیک_تهیونگ
#فیک
- ۱۲۰.۲k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط