گهگاهی بخواب

گهگاهی بخواب

صبح یک روز روشن، به طوز عجیبی احسای پوچی می کنی؛نور خورشید را نمی بینی ، وزش باد را احساس نمی کنی، نمی خندی، گریه نمی کنی، فقط به مکانی نامعلوم برای زمانی نه چندان کوتاه زل میزنی.
به هیچ دلیل خسته ای، ای کاش محو میشدم و وقتی حالم بهتر شد ، بر میگشتم؛ دوست داری زمان بایستد و ....
گهگاهی که دنیا به تو فشار آورده است، از زندگی خسته ای، گوشه ای پیدا کن و چشمانت را ببند و بخواب؛ به هیچ چیز فکر نکن و استراحت کن.
دیدگاه ها (۰)

آوای شب پارت ۳۰ویو نویسنده ساعت : ۳:۰۰طبیب : بانو حالشان خوب...

سناریو

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "43""ویو پارک آنجلینا"آخیش...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

مافیای من

پشتِ دیوارِ سردت«اگه ازم متنفری، فقط بهم بگو؛ چرا هر روز کار...

Heir of Light and Darknesspart : 7به سمت حمام رفت، وان آب و ...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

شاگرد لوس من

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۷| تصمیمی که همه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط