گهگاهی بخواب
گهگاهی بخواب
صبح یک روز روشن، به طوز عجیبی احسای پوچی می کنی؛نور خورشید را نمی بینی ، وزش باد را احساس نمی کنی، نمی خندی، گریه نمی کنی، فقط به مکانی نامعلوم برای زمانی نه چندان کوتاه زل میزنی.
به هیچ دلیل خسته ای، ای کاش محو میشدم و وقتی حالم بهتر شد ، بر میگشتم؛ دوست داری زمان بایستد و ....
گهگاهی که دنیا به تو فشار آورده است، از زندگی خسته ای، گوشه ای پیدا کن و چشمانت را ببند و بخواب؛ به هیچ چیز فکر نکن و استراحت کن.
صبح یک روز روشن، به طوز عجیبی احسای پوچی می کنی؛نور خورشید را نمی بینی ، وزش باد را احساس نمی کنی، نمی خندی، گریه نمی کنی، فقط به مکانی نامعلوم برای زمانی نه چندان کوتاه زل میزنی.
به هیچ دلیل خسته ای، ای کاش محو میشدم و وقتی حالم بهتر شد ، بر میگشتم؛ دوست داری زمان بایستد و ....
گهگاهی که دنیا به تو فشار آورده است، از زندگی خسته ای، گوشه ای پیدا کن و چشمانت را ببند و بخواب؛ به هیچ چیز فکر نکن و استراحت کن.
- ۸۸
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط