آغوش تو ...

آغوش تو ...

علم را زیـر سوال می برد... !


آنقدر آرامم می کند ...

که هیـچ مُسکنی ... جــایش را نمی گیرد....


همیــــشه جایی در حوالی دلتــنگی من جــاری می شــوی…


جــاری می شــوی در ابـــریِ چشــمانـــم…

و می بـــاری آنقــدر تا زلال شـــوم…

تا آســمانی شــود هــوایِ دلــم…

آنقــدر که با همـــه روحـــم حــس کنـــم…

داشتن تو می ارزد

به تمـــام نداشــته هـــای دنیــــا
دیدگاه ها (۱)

دلتنگم... دلتنگی‌هایم را لبِ جوی می‌برم می‌نشینم ،شعر می‌...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part³ "توصیف در یک جمله:پناهگاهِ امن"وقتی از د...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑤چقدر زیباست کسی را دوست بداریم...

محبوبم:سلام به شما از گوشه ی تنهایی من که دیشب در یکی از نیم...

**پارت ۳۹ (مراسمِ بدرقه‌ی امپراتورِ سیاه)**هوای سئول سنگین و...

dark life = 38

پارت اول._*بی گناهان*_

part:5{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار ...

آغوش تو ... علم را زیـر سوال می برد... ! آنقدر آرامم می کند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط