{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part³

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part³
"توصیف در یک جمله:پناهگاهِ امن"

وقتی از درِ عمارت خارج شدید و نسیمِ خنکِ شب به صورتتان خورد، انگار باری از روی دوشتان برداشته شد. سکوتِ حیاط، بعد از آن همه هیاهو و نیش و کنایه، بهترین موسیقی بود. جونگ‌کوک درِ ماشین را برایت باز کرد، دستت را گرفت و کمک کرد سوار شوی؛ انگار داشت با نهایتِ دقت از یک شیءِ قیمتی مراقبت می‌کرد.

تمامِ طولِ مسیر، حتی یک لحظه هم دستت را رها نکرد. یک دستش روی فرمان بود و دستِ دیگرش، انگشتانِ تو را در مشتش داشت و مدام آن‌ها را نوازش می‌کرد. صدایِ ضبطِ ماشین خاموش بود؛ تنها صدایِ تنفس‌هایِ سنگینِ جونگ‌کوک و نجوایِ عاشقانه‌اش فضایِ کوچکِ ماشین را پر کرده بود.

ـ فدایِ اون صورتِ ماهت بشم که امشب کلی غصه خورد... الهی بمیرم که اینقدر اذیت شدی. دیدی چی بهت گفتم؟ گفتم هیچ‌کس اندازه‌ی من لایقِ تو نیست که بخواد نظر بده. تو فرشته‌ی منی، ات... اگه یه بار دیگه ببینم چشمت اشکی شده، خودم رو نمی‌بخشم.

هر بار که پشتِ چراغ قرمز می‌ایستاد، به سمتت برمی‌گشت، صورتت را می‌گرفت و پیشانی‌ات را می‌بوسید. نگاهش پر از حسرت بود که چرا نتوانسته بود از همان ثانیه‌ی اول جلوی آن آدم‌ها را بگیرد.

وقتی به خانه‌ی خودتان رسیدید، انگار وارد دنیایِ دیگری شدید. خانه‌ای که فقط متعلق به خودتان بود؛ گرم، دنج و بدونِ هیچ آدمِ سمی‌ای. به محضِ اینکه وارد شدید و در را بستید، جونگ‌کوک تو را از پشت بغل کرد. سرش را در گودیِ گردنت فرو برد و نفسِ عمیقی کشید.

ـ آخیش... بالاخره نفس کشیدم. این خونه با توئه که خونه‌ست، وگرنه اون عمارتِ لعنتی فقط یه قفس بود.

تو آرام آرام سمتِ کاناپه رفتی، اما جونگ‌کوک دست‌بردار نبود. تو را روی پاهایش نشاند، موهایت را کنار زد و با سرانگشتانش گونه‌ات را نوازش کرد. چشم‌هایش برق می‌زد؛ نه از خشم، بلکه از عشقی بی‌اندازه.

ـ گوش کن به من... تو بهترین اتفاقِ زندگیِ منی. اگه اونا نمی‌فهمن، اگه حسادت می‌کنن، مشکلِ خودشونه. تو ملکه‌ی منی، زیباترین زنِ دنیا... برایِ من مهم نیست دنیا چی فکر می‌کنه. من تو رو دارم، بقیه برام هیچن. می‌فهمی؟ هیچن!

او با همان لحنِ مهربان و قربان‌صدقه‌هایِ بی‌پایانش، از جایش بلند شد، تو را در آغوش گرفت و به سمتِ اتاق برد.
ـ امشب فقط مالِ منی. می‌خوام این‌قدر بهت محبت کنم، این‌قدر بهت بگم که چقدر دوستت دارم که یادت بره اون عوضی‌ها حتی وجود داشتن. امشب، فقط من و تو و این آرامش... هیچ‌کس حق نداره مزاحمِ ما بشه.

او تو را روی تخت گذاشت و خودش کنارِ تو دراز کشید، دستش را دور کمرت حلقه کرد و سرش را روی سینه‌ات گذاشت.
ـ بخواب، نفسِ من... بخواب که من تا صبح نگهبانِ آرامشت هستم. هیچ‌کس، .... هیچ‌کس نمی‌تونه تو رو از من بگیره یا ناراحتت کنه. تو فقط مالِ منی...
ادامه دارد...
چطور بود؟ مایل به پارت بعد؟ لایک و کامنت؟ دوستون دارم 🎀💖🌸💕🫂💟🐣🥹
دیدگاه ها (۸)

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part⁴" توصیف در یک جمله:آغازِ یک صبحِ عاشقانه"...

بانو فالوشه؟ @mammy_kalira

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part²"توصیف در یک جمله:آتش زیر خاکستر"جونگ‌کوک...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part¹" توصیف در یک جمله :میانِ تیغ‌های نیش‌دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط