حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود

می خواستی که جیغ شوی: #خسته ام عزیز!
یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود!!

می خواستی فرار... که مثل دو چشم خیس
چیزی مقابل ترنت را گرفته بود

می خواستی بمیری و از دست دست هاش...
با گریه گوشه ی #کفنت را گرفته بود
■

لعنت به روزگار که از خاطرات من
حتی خیال داشتنت را گرفته بود

لعنت به روزگار که ما را دو نیم کرد
چیزی شبیه «تو» که منت را گرفته بود

که اوّلا «گرفته دلم» ثانیاً... شبی ↓
تیره تمام ثانیاًت را گرفته بود!!
■

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
بویی غریبه کلّ تنت را گرفته بود
#سید_مهدی_موسوی
دیدگاه ها (۱۵)

چند پارتی بازی ممنوع

### **پارت اول: سایه‌های عمارت غریبه**صدای تیک‌تاک ساعت دیوا...

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بوداز خانه ای که بوی تنت را گرفته...

چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم نیزه در نیزه غریبانه تنت را ...

چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم نیزه در نیزه غریبانه تنت را ...

تو ایستاده ای اما توان دم زدنت نیستخموشی ات همه فریاد و خود ...

تـــــو ایستـــــاده ای امّـــــا تـوان دم زدنت نیستخموشی ...

یک دقیقه فکر کنیمنیمه شب شرعی حدوداً ساعت یازده و ربعِما معم...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣعصر همان روز، تو صدا...

وقتی برده عمارتش بودی ولی بعد.... p ¹⁰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط