حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود

می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز!
یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود!!

می خواستی فرار... که مثل دو چشم خیس
چیزی مقابل ترنت را گرفته بود

می خواستی بمیری و از دست دست هاش...
با گریه گوشه ی کفنت را گرفته بود

لعنت به روزگار که از خاطرات من
حتی خیال داشتنت را گرفته بود

لعنت به روزگار که ما را دو نیم کرد
چیزی شبیه «تو» که منت را گرفته بود

که اوّلا «گرفته دلم» ثانیاً... شبی
تیره تمام ثانیاًت را گرفته بود!

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود
بویی غریبه کلّ تنت را گرفته بود
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی بازی ممنوع

### **پارت اول: سایه‌های عمارت غریبه**صدای تیک‌تاک ساعت دیوا...

یوشیرو حتی بهتر از کامیل کازوتورا رو میشناختچون کامیل همیشه ...

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود

چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم نیزه در نیزه غریبانه تنت را ...

چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم نیزه در نیزه غریبانه تنت را ...

تو ایستاده ای اما توان دم زدنت نیستخموشی ات همه فریاد و خود ...

تـــــو ایستـــــاده ای امّـــــا تـوان دم زدنت نیستخموشی ...

#بی صدا فریاد..دستش به گردنت نزدیک می شودانگشتانش روی دکمه ه...

یک دقیقه فکر کنیمنیمه شب شرعی حدوداً ساعت یازده و ربعِما معم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط