{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو ایستاده ای اما توان دم زدنت نیست

تو ایستاده ای اما توان دم زدنت نیست
خموشی ات همه فریاد و خود به لب سخنت نیست
چه تلخ خورده ای از دست روزگار که دیگر
چنان گذشته ی شیرین لب شکرشکنت نیست
چه جای غم که ندارم تو را که در نظر من
سعادتی به جهان مثل دوست داشتنت نیست
چگونه می سپری تن به بوسه های رقیبم؟
نشانه بوسه ی من در کدام سوی تنت نیست؟
من از تو، اصل تو را برگزیده ام که همیشه
دلت مراست ،تو خود گفته ای،
اگر بدنت نیست
چنین که عطر تنت ره به هر نسیم گرفته است
تو با منی و نیازی به بوی پیرهنت نیست
دیدگاه ها (۱۸)

بنشین دمی که شعر بگویم برای توای جان شعرهای حزینم فدای تو......

به مهربانیِ تو، من همیشه مَدیونمهمین که هستی و میخندی از تو ...

آنجا نشسته بود به زیر درخت بیدبانوی شبنم و گل و ابریشم سپیدب...

بیا و تازه گردان فرصتِ دیدار را امشببه جامِ من بریز آن مستیِ...

لذت عشق به این است که اظهار شودحسّ زیبای تو حیف است که انکار...

زوزه ی گرگ"13/یونگی که حرفی نزد تو هم نمیخوای بگی اینجا چه خ...

معلوم نیست از من خوشت اومده یا موهام …با قرار گرفتن جسمی نرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط